پارت ۱
پارت ۱
ساعت ۲:۴۱ بامداد بود.
همه خواب بودند.
تو هم خوابیده بودی که ناگهان...
تق.
چشمت باز شد.
چند ثانیه به سقف خیره ماندی.
«...»
تق. تق.
این بار واضحتر بود.
صدا از درِ ورودی میآمد.
نشستی.
خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود.
آرام پتو را کنار زدی.
«شاید یکی از بچههاست.»
اما بعد صدای دیگری آمد.
خراااااش...
انگار کسی ناخنهایش را روی در میکشید.
خشکت زد.
«نه.»
پتو را دوباره روی خودت کشیدی.
«من چیزی نشنیدم.»
خرااااااش...
«شنیدم.»
گوشیات را برداشتی.
ساعت: ۲:۴۳.
به گروه پیام دادی:
تو: بچهها بیدارید؟
هیچ جوابی.
دوباره:
تو: یه صدایی از در میاد.
سه نقطه ظاهر شد.
قلبت تند زد.
پیام از هیسونگ آمد:
هیسونگ: آره.
نفست راحت شد.
تو: تو هم شنیدی؟!
چند ثانیه بعد جواب داد:
هیسونگ: نه.
تو: پس «آره» یعنی چی؟!
هیسونگ: یعنی بیدارم.
تو گوشی را روی تخت پرت کردی.
«من چرا با این آدمها زندگی میکنم؟»
ناگهان...
تق تق تق تق تق!
این بار صدای کوبیدن شدید به در آمد.
از جا پریدی.
چراغ را روشن کردی.
و همان لحظه...
در اتاق باز شد.
هیسونگ ایستاده بود پشت در.
موهایش کاملاً آشفته.
صورتش سفید.
و در دستش...
یک جاروبرقی.
بهش خیره شدی.
«...این چیه؟»
هیسونگ خیلی جدی گفت:
«سلاح.»
«جاروبرقی؟»
«آره.»
«با جاروبرقی میخوای روح رو بکشی؟»
«نه.»
مکث کرد.
«میخوام ازش بپرسم چرا انقدر خاک میخوره.»
«هیسونگ!»
«چی؟ منم ترسیدم.»
صدای کوبیدن دوباره آمد.
بوم! بوم! بوم!
هر دو به در نگاه کردید.
هیسونگ آرام گفت:
«اگه این یه روح باشه، من نمیرم.»
«پس منم نمیرم.»
«باشه.»
پنج ثانیه سکوت.
بعد هیسونگ گفت:
«ولی اگه روح پولدار باشه چی؟»
«چی؟»
«شاید ارث بهمون بده.»
«هیسونگ، ساعت سه صبحه!»
«خب من دارم منطقی فکر میکنم.»
با هزار بدبختی به سمت در رفتید.
هیسونگ پشت سرت پنهان شده بود.
«چرا پشت منی؟»
«تو قدت بلندتره.»
«خب؟»
«روح اول تو رو میبینه.»
«...»
«استراتژی دفاعیه.»
جلوی در رسیدید.
صدای خراشیدن دوباره آمد.
هیسونگ جاروبرقی را بالا برد.
تو دستگیره را گرفتی.
یک...
دو...
سه...
در را باز کردی.
هیچکس نبود.
راهرو خالی بود.
چراغ راهرو خاموش بود.
باد سردی وارد خانه شد.
تو آرام گفتی:
«دیدی؟ چیزی نیست.»
هیسونگ هنوز جاروبرقی را بالا نگه داشته بود.
«پس صدا چی بود؟»
ناگهان...
تق.
هر دو برگشتید.
صدا از پشت سرمان آمد.
از آشپزخانه.
هیسونگ آرام گفت:
«من پیشنهاد میکنم همین الان از این خونه بریم.»
«کجا؟»
«خونه همسایه.»
«نیمهشبه!»
«پس بریم فرودگاه.»
آرام وارد آشپزخانه شدید.
چراغ خاموش بود.
درِ یخچال نیمهباز.
و روی زمین...
یک رد سیاه و عجیب دیده میشد.
رد از یخچال شروع میشد و تا وسط آشپزخانه ادامه داشت.
هیسونگ به آن خیره شد.
«این چیه؟»
«نمیدونم.»
«خون؟»
«امیدوارم نباشه.»
هیسونگ خم شد.
با انگشتش کمی از آن را لمس کرد.
مزهاش کرد.
چشمانت گرد شد.
«هیسونگ! چرا مزه کردی؟!»
چند ثانیه فکر کرد.
«...شکلاته.»
«چی؟»
«شکلاته.»
«پس چرا روی زمین پخش شده؟»
هر دو آرام به یخچال نگاه کردید.
در یخچال را باز کردید.
و ناگهان...
بوم!
چیزی از بالای یخچال افتاد.
هردوتان جیغ کشیدید.
هیسونگ جاروبرقی را پرت کرد.
تو پشت میز قایم شدی.
چند ثانیه بعد، سرک کشیدی.
یک...
دمپایی.
فقط یک دمپایی.
هیسونگ آرام از پشت پرده بیرون آمد.
«من میدونستم.»
«چی رو؟»
«این خونه تسخیر شده.»
«دمپایی افتاد!»
«دقیقاً!»
«هیسونگ، دمپایی خودش نمیافته؟»
«اگر خودش بیفته، بله.»
«پس مشکل چیه؟»
«چرا از اون بالا افتاد؟»
نگاهش کردی.
«چون اونجا بوده؟»
هیسونگ چند ثانیه ساکت ماند.
«...من برای این بحث آماده نیستم.»
ناگهان صدای بلندی از اتاق نشیمن آمد.
بوم!
هر دو به سمت صدا دویدید.
و همانجا...
یک سایه بلند وسط اتاق ایستاده بود.
ساکت.
بیحرکت.
موهای بلند.
لباس سیاه.
صورتش دیده نمیشد.
تو نفس کشیدن را فراموش کردی.
هیسونگ آرام دستت را گرفت.
«ندو.»
«چرا؟»
«اگه بدویم، میفهمه ترسیدیم.»
«خب؟»
«شاید دلش بسوزه.»
سایه یک قدم جلو آمد.
تق.
تو جیغ زدی.
هیسونگ هم جیغ زد.
سایه دوباره جلو آمد.
تو چشمهایت را بستی.
هیسونگ شروع کرد به دعا خواندن.
«خدایا من هنوز جوونم، من حتی قسط گوشیمو ندادم—»
ناگهان چراغ روشن شد.
ساعت ۲:۴۱ بامداد بود.
همه خواب بودند.
تو هم خوابیده بودی که ناگهان...
تق.
چشمت باز شد.
چند ثانیه به سقف خیره ماندی.
«...»
تق. تق.
این بار واضحتر بود.
صدا از درِ ورودی میآمد.
نشستی.
خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود.
آرام پتو را کنار زدی.
«شاید یکی از بچههاست.»
اما بعد صدای دیگری آمد.
خراااااش...
انگار کسی ناخنهایش را روی در میکشید.
خشکت زد.
«نه.»
پتو را دوباره روی خودت کشیدی.
«من چیزی نشنیدم.»
خرااااااش...
«شنیدم.»
گوشیات را برداشتی.
ساعت: ۲:۴۳.
به گروه پیام دادی:
تو: بچهها بیدارید؟
هیچ جوابی.
دوباره:
تو: یه صدایی از در میاد.
سه نقطه ظاهر شد.
قلبت تند زد.
پیام از هیسونگ آمد:
هیسونگ: آره.
نفست راحت شد.
تو: تو هم شنیدی؟!
چند ثانیه بعد جواب داد:
هیسونگ: نه.
تو: پس «آره» یعنی چی؟!
هیسونگ: یعنی بیدارم.
تو گوشی را روی تخت پرت کردی.
«من چرا با این آدمها زندگی میکنم؟»
ناگهان...
تق تق تق تق تق!
این بار صدای کوبیدن شدید به در آمد.
از جا پریدی.
چراغ را روشن کردی.
و همان لحظه...
در اتاق باز شد.
هیسونگ ایستاده بود پشت در.
موهایش کاملاً آشفته.
صورتش سفید.
و در دستش...
یک جاروبرقی.
بهش خیره شدی.
«...این چیه؟»
هیسونگ خیلی جدی گفت:
«سلاح.»
«جاروبرقی؟»
«آره.»
«با جاروبرقی میخوای روح رو بکشی؟»
«نه.»
مکث کرد.
«میخوام ازش بپرسم چرا انقدر خاک میخوره.»
«هیسونگ!»
«چی؟ منم ترسیدم.»
صدای کوبیدن دوباره آمد.
بوم! بوم! بوم!
هر دو به در نگاه کردید.
هیسونگ آرام گفت:
«اگه این یه روح باشه، من نمیرم.»
«پس منم نمیرم.»
«باشه.»
پنج ثانیه سکوت.
بعد هیسونگ گفت:
«ولی اگه روح پولدار باشه چی؟»
«چی؟»
«شاید ارث بهمون بده.»
«هیسونگ، ساعت سه صبحه!»
«خب من دارم منطقی فکر میکنم.»
با هزار بدبختی به سمت در رفتید.
هیسونگ پشت سرت پنهان شده بود.
«چرا پشت منی؟»
«تو قدت بلندتره.»
«خب؟»
«روح اول تو رو میبینه.»
«...»
«استراتژی دفاعیه.»
جلوی در رسیدید.
صدای خراشیدن دوباره آمد.
هیسونگ جاروبرقی را بالا برد.
تو دستگیره را گرفتی.
یک...
دو...
سه...
در را باز کردی.
هیچکس نبود.
راهرو خالی بود.
چراغ راهرو خاموش بود.
باد سردی وارد خانه شد.
تو آرام گفتی:
«دیدی؟ چیزی نیست.»
هیسونگ هنوز جاروبرقی را بالا نگه داشته بود.
«پس صدا چی بود؟»
ناگهان...
تق.
هر دو برگشتید.
صدا از پشت سرمان آمد.
از آشپزخانه.
هیسونگ آرام گفت:
«من پیشنهاد میکنم همین الان از این خونه بریم.»
«کجا؟»
«خونه همسایه.»
«نیمهشبه!»
«پس بریم فرودگاه.»
آرام وارد آشپزخانه شدید.
چراغ خاموش بود.
درِ یخچال نیمهباز.
و روی زمین...
یک رد سیاه و عجیب دیده میشد.
رد از یخچال شروع میشد و تا وسط آشپزخانه ادامه داشت.
هیسونگ به آن خیره شد.
«این چیه؟»
«نمیدونم.»
«خون؟»
«امیدوارم نباشه.»
هیسونگ خم شد.
با انگشتش کمی از آن را لمس کرد.
مزهاش کرد.
چشمانت گرد شد.
«هیسونگ! چرا مزه کردی؟!»
چند ثانیه فکر کرد.
«...شکلاته.»
«چی؟»
«شکلاته.»
«پس چرا روی زمین پخش شده؟»
هر دو آرام به یخچال نگاه کردید.
در یخچال را باز کردید.
و ناگهان...
بوم!
چیزی از بالای یخچال افتاد.
هردوتان جیغ کشیدید.
هیسونگ جاروبرقی را پرت کرد.
تو پشت میز قایم شدی.
چند ثانیه بعد، سرک کشیدی.
یک...
دمپایی.
فقط یک دمپایی.
هیسونگ آرام از پشت پرده بیرون آمد.
«من میدونستم.»
«چی رو؟»
«این خونه تسخیر شده.»
«دمپایی افتاد!»
«دقیقاً!»
«هیسونگ، دمپایی خودش نمیافته؟»
«اگر خودش بیفته، بله.»
«پس مشکل چیه؟»
«چرا از اون بالا افتاد؟»
نگاهش کردی.
«چون اونجا بوده؟»
هیسونگ چند ثانیه ساکت ماند.
«...من برای این بحث آماده نیستم.»
ناگهان صدای بلندی از اتاق نشیمن آمد.
بوم!
هر دو به سمت صدا دویدید.
و همانجا...
یک سایه بلند وسط اتاق ایستاده بود.
ساکت.
بیحرکت.
موهای بلند.
لباس سیاه.
صورتش دیده نمیشد.
تو نفس کشیدن را فراموش کردی.
هیسونگ آرام دستت را گرفت.
«ندو.»
«چرا؟»
«اگه بدویم، میفهمه ترسیدیم.»
«خب؟»
«شاید دلش بسوزه.»
سایه یک قدم جلو آمد.
تق.
تو جیغ زدی.
هیسونگ هم جیغ زد.
سایه دوباره جلو آمد.
تو چشمهایت را بستی.
هیسونگ شروع کرد به دعا خواندن.
«خدایا من هنوز جوونم، من حتی قسط گوشیمو ندادم—»
ناگهان چراغ روشن شد.
- ۱۰۳
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط