روبروی آئینه ایستادم ؛
روبروی آئینه ایستادم ؛
چند قدم مانده به زندگی .
نه شمعی ونه شقایقی ونه دقایقی که بوی تو را بدهد.
همه نارنجها خاموش ،
همه سفرها شکسته ،
همه کبوترها بسته و
همه اشکها رها
دستهای من در سکوت ،
لبهای تو در ملکوت ،
سرهای درختان در ابرها پنهان . اشکهای سردم پراکنده روی موجهای گمنام ؛
یاد زلال تو پشت بوته های گل جاری
روبروی خودم ایستادم ؛
چند قدم مانده به تو .
همه گندمها شیفته عطر تو بودند .
همه آرزوها از تو شروع می شدند .
همه جزیره ها در آغوش تو آرام می گرفتند و
همه بارانها در حوالی تو می باریدند.
روبروی مریم ها ایستادم ؛
چند قدم مانده به عشق .
از کوچه های زمین جدا شدم . آسمان چشمهای تو را ستایش می کرد .
کوهستانها به صدای قلب تو گوش می دادند .
انگشتانم از سرزمینی به سرزمین دیگر می رفتند
" جهان در یک روز بارانی متولد شده است " این را پروانه ای به من گفت که در روز ازل با تو زیر یک سقف زندگی می کرد " و قرار است از این پس عاشقان در پرده های صدای تو شعر های نقره ای شان را بخوانند " این را گل سرخی به من گفت که اولین دوست تو بود.
روبروی خوشبختی ایستادم ؛
چند قدم مانده به خودم .
به تو فکر کردم .
به تو که همراه مرغان دریائی صبح را به ارمغان آوردی.
ابتدای عشق بود .
نام یک نسیم قدیمی را گفتم و در قلب تو قدم گذاشتم
من از تو لبریزم و اگر نباشی مثل بعد از ظهرهای پائیزم ؛
مثل آسمان بهارابری ام ؛
مثل غروبهای دریا آرامم
من از تو اعتبار می گیرم ؛
مثل ابرها از اقیانوس ؛
مثل بغض ها واشکها از دلتنگی ؛
مثل شکوفه ها و برگها از بهار...
چند قدم مانده به زندگی .
نه شمعی ونه شقایقی ونه دقایقی که بوی تو را بدهد.
همه نارنجها خاموش ،
همه سفرها شکسته ،
همه کبوترها بسته و
همه اشکها رها
دستهای من در سکوت ،
لبهای تو در ملکوت ،
سرهای درختان در ابرها پنهان . اشکهای سردم پراکنده روی موجهای گمنام ؛
یاد زلال تو پشت بوته های گل جاری
روبروی خودم ایستادم ؛
چند قدم مانده به تو .
همه گندمها شیفته عطر تو بودند .
همه آرزوها از تو شروع می شدند .
همه جزیره ها در آغوش تو آرام می گرفتند و
همه بارانها در حوالی تو می باریدند.
روبروی مریم ها ایستادم ؛
چند قدم مانده به عشق .
از کوچه های زمین جدا شدم . آسمان چشمهای تو را ستایش می کرد .
کوهستانها به صدای قلب تو گوش می دادند .
انگشتانم از سرزمینی به سرزمین دیگر می رفتند
" جهان در یک روز بارانی متولد شده است " این را پروانه ای به من گفت که در روز ازل با تو زیر یک سقف زندگی می کرد " و قرار است از این پس عاشقان در پرده های صدای تو شعر های نقره ای شان را بخوانند " این را گل سرخی به من گفت که اولین دوست تو بود.
روبروی خوشبختی ایستادم ؛
چند قدم مانده به خودم .
به تو فکر کردم .
به تو که همراه مرغان دریائی صبح را به ارمغان آوردی.
ابتدای عشق بود .
نام یک نسیم قدیمی را گفتم و در قلب تو قدم گذاشتم
من از تو لبریزم و اگر نباشی مثل بعد از ظهرهای پائیزم ؛
مثل آسمان بهارابری ام ؛
مثل غروبهای دریا آرامم
من از تو اعتبار می گیرم ؛
مثل ابرها از اقیانوس ؛
مثل بغض ها واشکها از دلتنگی ؛
مثل شکوفه ها و برگها از بهار...
- ۲.۹k
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط