🌱 یادش بخیر...
🌱 یادش بخیر...
یادش بخیر روزهایی که زنگ در خانه را با دست میزدیم، نه با تلفن خبر میدادیم که «داریم میآییم». مهمان اگر میآمد، همه خوشحال میشدند. سماور زغالی یا کتری روی اجاق به جوش میآمد، استکانهای کمر باریک یکییکی چیده میشد و عطر چای تازه، تمام خانه را پر میکرد.
بچهها در حیاط یا کوچه بازی میکردند و بزرگترها دور هم مینشستند، از خاطرات گذشته میگفتند و بیآنکه حواسشان به صفحهای کوچک باشد، ساعتها با هم صحبت میکردند. خندهها از ته دل بود و دلخوشیها، به سادگی یک دورهمی خانوادگی.
شاید خانهها کوچکتر بودند، اما دلها بزرگتر بود. شاید امکانات کمتر بود، اما محبت بیشتر بود. هنوز هم هر وقت عطر چای یا صدای خنده کودکان را میشنویم، انگار برای لحظهای دوباره به همان روزهای شیرین دهه شصت و هفتاد برمیگردیم؛ روزهایی که ارزششان را آن زمان نمیدانستیم، اما امروز با همه وجود دلتنگشان هستیم.
💯
یادش بخیر روزهایی که زنگ در خانه را با دست میزدیم، نه با تلفن خبر میدادیم که «داریم میآییم». مهمان اگر میآمد، همه خوشحال میشدند. سماور زغالی یا کتری روی اجاق به جوش میآمد، استکانهای کمر باریک یکییکی چیده میشد و عطر چای تازه، تمام خانه را پر میکرد.
بچهها در حیاط یا کوچه بازی میکردند و بزرگترها دور هم مینشستند، از خاطرات گذشته میگفتند و بیآنکه حواسشان به صفحهای کوچک باشد، ساعتها با هم صحبت میکردند. خندهها از ته دل بود و دلخوشیها، به سادگی یک دورهمی خانوادگی.
شاید خانهها کوچکتر بودند، اما دلها بزرگتر بود. شاید امکانات کمتر بود، اما محبت بیشتر بود. هنوز هم هر وقت عطر چای یا صدای خنده کودکان را میشنویم، انگار برای لحظهای دوباره به همان روزهای شیرین دهه شصت و هفتاد برمیگردیم؛ روزهایی که ارزششان را آن زمان نمیدانستیم، اما امروز با همه وجود دلتنگشان هستیم.
💯
- ۱.۹k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط