عشق در تاریکی 43.

عشق در تاریکی 43.

اون....اون جونگکوک بود از قیافش و چشمای خمارش مشخص بود خیلی مسته
_ ا ت
+ جو...جونگکوک اینجا چیکار میکنی؟
بدون توجه وارد خونه شد و...

<< از دید خدم >>
کوک وارد خونه شد و در رو بست و توی یه حرکت دختر رو کوبوند به در ات از درد کمرش ک بر اثر برخورد با در بود چشماش رو بسته بود ک یهو پسرک لباش رو کوبید به لبای نرم و خوش فرم دخترک و وحشیانه پر از دلتنگی و عصبانیت شروع به بوسیدن کرد دخترک مات مونده بود و نمیدونست چیکار کنه با چشماش از حدقه گشاد به پسری ک چشماش رو بسته بود نگاه میکرد کوک حتی فرصت همراهی کردن رو هم نمیداد پسرک دستاش رو برد پشت باسن دخترک و توی چنگش گرفت و دختر رو بیشتر بع خدش نزدیک کرد و وحشیانه تر بوسید بعد چند مین دخترک نفس کم آورده بود و محکم به شونه پسرک میزد و پسر به زور از لباش دل کند و رفت سراغ گردن دخترک و شروع کرد به مکیدن
+ ک...کوک خواهش میکنم ولم کن.
_ هیسسس دیگه هیچ وقت ولت نمیکنم
دختر رو بلند کرد و رفت سمت طبقه بالا به اولین اتاقی ک رسید درش رو باز کرد و دختر رو انداخت روی تخت و دوباره لباش رو شکر کرد

( بقیش با خدتون🙈🤍 گفتم اسمات بلد نیستم بنویسم یاد گرفتم بقیه اسمات ها رو درست مینو یسم😂)


<< فردا صبح ویو ات >>
با دلدرد بدی از خواب بیدار شدم چشمامو باز کردم خواستم تکون بخورم ک دستی ک دور کمرم بود سفت تر شد
_ بخواب هنوز زوده ( خواب آلود و بم )
+ ولم کن
_ نمیکنم گفتم ک الانم بخواب
کم کم بغضم گرفت هم از شدت دلتنگی زیادی ک داشتم هم بخاطر درد هم عذاب وجدانم
+ گفتم ولم کن دیگه ( میزنه زیر گریه )
یهو مث چی از جاش بلند شد و منو بر گردوند سمت خدش
_ هیششش چیشده چرا گریه میکنی ها؟
+ تو روانی باهام چیکار کردی ها؟؟
_ بخاطر این گریه میکنی؟
+ دلم درد میکنه
_ باشه باشه گریه نکن الان میام
بلند شد و از اتاق رفت بیرون بعد چند دقیقه با قرص و یع لیوان آب امد
_ بیا مسکن بخور
بدون هیچ مخالفتی مسکن رو خوردم به خدم ک توجه کردم فهمیدم لخت مادر زادم و کوک هم فقط باکسر تنشه از خجالت میخاستم آب شم برم زمین داغی گونه هامو احساس میکردم کوک امد کنارم و بغلم کرد سرم رو گذاشت رو سینه اش و شکمم رو ماساژ میداد
_ خیلی دلم برات تنگ شده بود
+ ......
_ چرا یهو غیب شدی؟
_ چرا حتی یع خبر ازم نگرفتی؟
_ میدونی چقدر دیوونه شدم چقد دلم برات تنگ شد؟
_ لعنتی من عاشقت شدم تو چی؟
_ ات؟
کل مدت تو شک بودم هیچی نمیگفتم و فقط گوش میدادم
_ چرا چیزی نمیگی؟
+ چون نمیدونم چی باید بگم
_ گفتم دوستت دارم تو. هم دوستم داری؟
+ نمیدونم
منو از بغلش کشید بیرون و به صورتم نگاه کرد
_ یعنی چی نمیدونم؟
+......
_ خیلی خب فکرات رو بکن ولی من ولت نمیکنم هیچ وقت اول و آخرش مال خدمی تا شب بهت وقت میدم جواب بدی.
عجیب بود چرا اینطوری میگه خب راستش منم دوستش دارم ولی چیکار کنم هووووف خدااااا بیخیال میگم منم دوستت دارم دیگه مگه چیه خو فوقش جونیور منو میکشه. با همین فکرا و ماساژ های کوک به عالم بی خبری رفتم...

تروخدا کامنت بدین😭😭
دیدگاه ها (۱)

60 تایی شدنمون مبارک🎀💋

ویدیو از تهکوک بزارم؟

اینم یه پارت خوشگل تقدیم به نکاه شما خوشگلا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط