بی مقدمه می‌گوید: «با سر نخ جمله بساز.»

بی مقدمه می‌گوید: «با سر نخ جمله بساز.»
می‌گویم: «آدمیزاد هر چقدر دنیا را ساده‌تر ببیند، هر چقدر زندگی را ساده‌تر بگیرد باز یک جایی، توی یک پیچ و خمی افسار زندگی از دستش در می‌رود، مثل آن کش شلوار یا دامن، بی ادبی نباشد، رویم به دیوار، کش تنبان، یک جایی در می‌رود و تو باید هی بگردی دنبال سر نخ...» می‌گوید: «خوب بود، یکی دیگر!...» می‌گویم: «تو اگر بافتن بلدی، شکافتن هم یاد بگیر. آنجا که اشتباه بافتی شجاعانه بشکاف، رج به رج، برس به سر نخ، همه چیز از ورود آدم‌های اشتباهی به زندگیمان شروع می‌شود.» می‌پرسد: « یک چیزی شبیه دل بستن و دل کندن؟ جنگ بین دل و عقل؟» می‌گویم: «فیلسوفانه‌اش تو اگر دل بستن بلدی، دل کندن هم یاد بگیر به وقتش...» می‌گوید: «به همین آسانی؟» می‌گویم: «آسان نیست، می‌دانم... اما لازم است گاهگداری...»

مریم_سمیع_زادگان
دیدگاه ها (۱۶)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش اول_اگر روزی تورا ببوسم و وارد جهنم شوممی‌توانم...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶_بخش دوم_یک لحظه نگاهش می‌کنم و بعد می‌گویم"من ...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط