Part: 14
Part: 14
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
با غرور نگاهش کردم و گفتم:
خب، شناختی کی هستم؟
زنت، البته دیگه نیستم!
فهمیدی طلاق گرفتم....!
دندوناش رو رو هم سابید و گفت:
تو فکر میکنی من نمیشناختمت؟
راجب طلاق هم فعلا حرفی نمیزنم....ولی بعدا چرا!
خندیدم و گفتم:
نه!
قدرت تشخیص رو پادشاه شیاطین نداره، که؟
نیشخندی زد و گفت:
اوه دارلینگ(به معنی عزیزم) اشتباه فرض کردی!
گفتم:
اشتباه نکن عزیزم!
به اشتباه خودت پی ببر.....
ایندفعه از پله ها اومد بالا و رو به روم وایساد......
بلند شدم و شبیه خودش شونم رو صاف و سرمو گرفتم بالا گفتم:
کی به تو اجازه داده که انقدر نزدیک به قدرتمندترین ملکه بشی؟!
با هربار نزدیکتر شدنش ارتشم پنج قدم نزدیکتر میومدن......
نفسش کاملا گرم و محکم به صورتم برخورد میکرد.....
نفسش گرم و مست کننده بود.....
خب، بسه!
یک ملکه باید ابهت خودشو رو حفظ کنه نه ذهنش به دنباله.....حالا هرچی باشه!
گفت:
از کی تا حالا نزدیک شدن به تو برام ممنوع بوده؟!
گفتم:
از همون زمان و بعد از طلاق هم بیشتر شد!
خندید و گفت:
ولی من خلاف قانون عمل میکنم.....
گیج شدم و پرسیدم:
منظورت چیه؟!
گفت:
الان میفهمی!
چرخید رو به ارتشم و گفت:
همه تون برین بیرون وگرنه با خونتون اینجا رو زینت میدم......
ارتشم اعتنایی به حرفش نکردن و محکم سره جاشون وایسادن.....
ایندفعه من گفتم:
برین، بیرون!
به دستور من، همین الان برین بیرون....!
گفتن:
اما......
گفتم:
بدون اما و اگر، من دستور دادم و موظف هستین گوش بدین!
همه رفتن بیرون و هیونجین چرخید و از دوباره وایساد رو به روم.......
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
با غرور نگاهش کردم و گفتم:
خب، شناختی کی هستم؟
زنت، البته دیگه نیستم!
فهمیدی طلاق گرفتم....!
دندوناش رو رو هم سابید و گفت:
تو فکر میکنی من نمیشناختمت؟
راجب طلاق هم فعلا حرفی نمیزنم....ولی بعدا چرا!
خندیدم و گفتم:
نه!
قدرت تشخیص رو پادشاه شیاطین نداره، که؟
نیشخندی زد و گفت:
اوه دارلینگ(به معنی عزیزم) اشتباه فرض کردی!
گفتم:
اشتباه نکن عزیزم!
به اشتباه خودت پی ببر.....
ایندفعه از پله ها اومد بالا و رو به روم وایساد......
بلند شدم و شبیه خودش شونم رو صاف و سرمو گرفتم بالا گفتم:
کی به تو اجازه داده که انقدر نزدیک به قدرتمندترین ملکه بشی؟!
با هربار نزدیکتر شدنش ارتشم پنج قدم نزدیکتر میومدن......
نفسش کاملا گرم و محکم به صورتم برخورد میکرد.....
نفسش گرم و مست کننده بود.....
خب، بسه!
یک ملکه باید ابهت خودشو رو حفظ کنه نه ذهنش به دنباله.....حالا هرچی باشه!
گفت:
از کی تا حالا نزدیک شدن به تو برام ممنوع بوده؟!
گفتم:
از همون زمان و بعد از طلاق هم بیشتر شد!
خندید و گفت:
ولی من خلاف قانون عمل میکنم.....
گیج شدم و پرسیدم:
منظورت چیه؟!
گفت:
الان میفهمی!
چرخید رو به ارتشم و گفت:
همه تون برین بیرون وگرنه با خونتون اینجا رو زینت میدم......
ارتشم اعتنایی به حرفش نکردن و محکم سره جاشون وایسادن.....
ایندفعه من گفتم:
برین، بیرون!
به دستور من، همین الان برین بیرون....!
گفتن:
اما......
گفتم:
بدون اما و اگر، من دستور دادم و موظف هستین گوش بدین!
همه رفتن بیرون و هیونجین چرخید و از دوباره وایساد رو به روم.......
- ۲۹۰
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط