سئوجون : میدونم ولی شما سعی کنید .. من برای خواهرم دکتر
سئوجون : میدونم ولی شما سعی کنید .. من برای خواهرم دکتر آمریکایی هم آوردم ولی فایده ای نداشت ناامید شده بودم تا اینکه یکی شما رو بهم معرفی کرد میگن شما معجزه میکنید ..
جونگکوک بدون توجه به تعریف های جلویش ابرو بالا انداخت و کمی در فکر فرو رفت .. به خوبی یه وقت آزاد پیدا کرده بود .. برای هزارمین بار انسان ها به کمکش نیاز پیدا کردن .. اون نو جونگکوک بود .. اون پسر جیمین بود ولی مثل اونا پا قدم نمیگذاشتن در تاریکه های دردناک در ثانیه های پایانی و در اخر پشیمانی ..
سئوجون تماس گوشی اش را رد کرد سپس از روی مبل بلند شد : روز بخیر آقای دکتر ببخشید که وقت با ارزش تون رو گرفتم .. تا چرخید صدا جونگکوک مانع رفتنش شد .. آروم چرخید سمتش
جونگکوک با نفس پر از امید بلند شد و ایستاد سپس با لحن هیجان ای گفت. : بسیار خوب وظیفه من همینه منتظرم با منشیم هماهنگ میشم و بهتون میگم جلسه اول کی شروع میشه
سئون به اندازه کافی تلخ بود .. حالا با لبخند دندون نما به جونگکوک خیره شد حتی حمله ای را در زهنش نمیتوانست پیدا کند
سئوجون : خیلی ممنون .. خواهرم خودش شخصاً گفت میخواد بیاد پیشه شما .. حتما خوشحال میشه ممنون
جونگکوک لبخند ای زد سپس با حالت کنی خجالت زده به پایین خیره شد : خواهش میکنم هر شبی یه پایان نورانیی داره
پسر کت شلوار با لحن آرامی گفت : فعلا برای چایی هم ممنون
جونگکوک: خواهش میکنم ..
آقای کیم از اتاق خارج شد .. و جونگکوک ماند با هزاران افکارش .. دست اش را وارد جیب شلوار تنگ اش برد سپس با گام های آرامی سمت پنجره اتاق هجوم برد .. نفسی کشید و به بیرون خیره شد .. زخم کهنه ای حالا درونش به درد اومد .. و جمله ای که خود گفت در ذهنش مرور شد " هر شبی یه پایان نورانیی داره " خودش هم متوجه این جمله اش نشد .. شب تاریکی محض بود شب ناراحتی قبل بود و آرامش مغز ..
🥀
شب آمد و باز این دلِ تنها گرفت
🥀. در سینه جا کرد و ماتم گرفت
🥀. جای تو خالی، شب سرد و سیاه
🥀. این خانه بیتو بوی غم گرفت
🥀. آه از آن دل که از یارش جداست
🥀. روح و روانش ز دنیا رم گرفت
🥀. چشمم به راه، دل پر انتظار
یک روز جدید یک صبح نورانی و روز پر از استرس برای گاهی آرام برای گاهی پر از عشق و برای گاهی پر از امروز مرگ بار .. جونگکوک آهسته نفس کشید و هر دو دستش را روی ستون های پنچره گذاشت .. از صبح تا الان سه جلسه. داشت .. و امروز روز ای بود که مریض جدید قرار بود پا به این اتاق سفید بزاره ..
ترقه در زده شد . صدا پسرک ۱۸ سال به گوشش خورد : دکتر آقای کیم همراه با مریضون اومدن ..
جونگکوک با کمال کنجکاوی سمتش چرخید و بلافاصله تند گفت : خوب بگو بیاد ..
جونگ کی کمی این پا و آن پا کرد و یه دفه تند گفت : مریضشون یه جورایی
جونگکوک: بعدا جونگ کی الان که بعداً
جونگ کی اخم کرد و دهن کج کرد سپس تند از اتاق خارج شد جونگکوک آهسته سمت گلدون پنجره رفت با دستش برگ های سبز رنگ را لمس کرد .. همان دقیقه بود که تقی به در زده شد و آروم باز شد .. جونگکوک با کمال چشم های گرد و سیاه اش به آن دو فرد خیره شد
سئوجون : سلام
پر ذوق گفت و جونگکوک هم همراهش لبخند : سلام آقای کیم بفرمایید
سئوحون همراه دختری که حالا صورتش پوشیده بود سمت مبل ها رفتند .. دخترک با گام آرامی میرفت و شاید هم ترس خود جونگکوک هم نمیفهمید و قضاوت کردن خوب نبود ..
هر سه روی مبل نشست .. جونگکوک با هیجان و شادی آروم گفت : چه سر وقت
پسرک کت شلوار لبخند زد و دستش را روی شانه دخترک کنارش گذاشت و با لبخند گفت : معلومه چون میخواهم خواهرم زود خوب بشه
جونگکوک تیله های مشکی و براقش را روی دخترک دوخت ،
تماسی به سئوجون اومد تند ردش کرد و با لحن حرص مانندش گفت: زندگی کار شراکت خوب باید برم
جونگکوک: من موندم که چطور زندگی میکنم بدون شرکت ..
سئوجون خندید سپس با لحن خنده گفت : نمیدونم من چه گناهی کردم
جونگکوک بلافاصله خندید تا سئوجون بلند میشد آستین لباسش محکم از طریق دخترک گرفته شد .. و با لرزش سری تکون داد .. سئوجون تند و خجالت زده به جونگکوک نگاه کرد و بعدش به خواهر کوچیک ترش به آرامی گفت : خواهرم آروم باش چیزی نیست آقای دکتر کمکت میکنه
دخترک انکار بغض گرفته بود چون ماسک زده بود خوب چهره اش برای دکتر جوان معلوم نمیشد .. به هرحال جونگکوک متوجه بغض دخترک شد ..
جونگکوک بدون توجه به تعریف های جلویش ابرو بالا انداخت و کمی در فکر فرو رفت .. به خوبی یه وقت آزاد پیدا کرده بود .. برای هزارمین بار انسان ها به کمکش نیاز پیدا کردن .. اون نو جونگکوک بود .. اون پسر جیمین بود ولی مثل اونا پا قدم نمیگذاشتن در تاریکه های دردناک در ثانیه های پایانی و در اخر پشیمانی ..
سئوجون تماس گوشی اش را رد کرد سپس از روی مبل بلند شد : روز بخیر آقای دکتر ببخشید که وقت با ارزش تون رو گرفتم .. تا چرخید صدا جونگکوک مانع رفتنش شد .. آروم چرخید سمتش
جونگکوک با نفس پر از امید بلند شد و ایستاد سپس با لحن هیجان ای گفت. : بسیار خوب وظیفه من همینه منتظرم با منشیم هماهنگ میشم و بهتون میگم جلسه اول کی شروع میشه
سئون به اندازه کافی تلخ بود .. حالا با لبخند دندون نما به جونگکوک خیره شد حتی حمله ای را در زهنش نمیتوانست پیدا کند
سئوجون : خیلی ممنون .. خواهرم خودش شخصاً گفت میخواد بیاد پیشه شما .. حتما خوشحال میشه ممنون
جونگکوک لبخند ای زد سپس با حالت کنی خجالت زده به پایین خیره شد : خواهش میکنم هر شبی یه پایان نورانیی داره
پسر کت شلوار با لحن آرامی گفت : فعلا برای چایی هم ممنون
جونگکوک: خواهش میکنم ..
آقای کیم از اتاق خارج شد .. و جونگکوک ماند با هزاران افکارش .. دست اش را وارد جیب شلوار تنگ اش برد سپس با گام های آرامی سمت پنجره اتاق هجوم برد .. نفسی کشید و به بیرون خیره شد .. زخم کهنه ای حالا درونش به درد اومد .. و جمله ای که خود گفت در ذهنش مرور شد " هر شبی یه پایان نورانیی داره " خودش هم متوجه این جمله اش نشد .. شب تاریکی محض بود شب ناراحتی قبل بود و آرامش مغز ..
🥀
شب آمد و باز این دلِ تنها گرفت
🥀. در سینه جا کرد و ماتم گرفت
🥀. جای تو خالی، شب سرد و سیاه
🥀. این خانه بیتو بوی غم گرفت
🥀. آه از آن دل که از یارش جداست
🥀. روح و روانش ز دنیا رم گرفت
🥀. چشمم به راه، دل پر انتظار
یک روز جدید یک صبح نورانی و روز پر از استرس برای گاهی آرام برای گاهی پر از عشق و برای گاهی پر از امروز مرگ بار .. جونگکوک آهسته نفس کشید و هر دو دستش را روی ستون های پنچره گذاشت .. از صبح تا الان سه جلسه. داشت .. و امروز روز ای بود که مریض جدید قرار بود پا به این اتاق سفید بزاره ..
ترقه در زده شد . صدا پسرک ۱۸ سال به گوشش خورد : دکتر آقای کیم همراه با مریضون اومدن ..
جونگکوک با کمال کنجکاوی سمتش چرخید و بلافاصله تند گفت : خوب بگو بیاد ..
جونگ کی کمی این پا و آن پا کرد و یه دفه تند گفت : مریضشون یه جورایی
جونگکوک: بعدا جونگ کی الان که بعداً
جونگ کی اخم کرد و دهن کج کرد سپس تند از اتاق خارج شد جونگکوک آهسته سمت گلدون پنجره رفت با دستش برگ های سبز رنگ را لمس کرد .. همان دقیقه بود که تقی به در زده شد و آروم باز شد .. جونگکوک با کمال چشم های گرد و سیاه اش به آن دو فرد خیره شد
سئوجون : سلام
پر ذوق گفت و جونگکوک هم همراهش لبخند : سلام آقای کیم بفرمایید
سئوحون همراه دختری که حالا صورتش پوشیده بود سمت مبل ها رفتند .. دخترک با گام آرامی میرفت و شاید هم ترس خود جونگکوک هم نمیفهمید و قضاوت کردن خوب نبود ..
هر سه روی مبل نشست .. جونگکوک با هیجان و شادی آروم گفت : چه سر وقت
پسرک کت شلوار لبخند زد و دستش را روی شانه دخترک کنارش گذاشت و با لبخند گفت : معلومه چون میخواهم خواهرم زود خوب بشه
جونگکوک تیله های مشکی و براقش را روی دخترک دوخت ،
تماسی به سئوجون اومد تند ردش کرد و با لحن حرص مانندش گفت: زندگی کار شراکت خوب باید برم
جونگکوک: من موندم که چطور زندگی میکنم بدون شرکت ..
سئوجون خندید سپس با لحن خنده گفت : نمیدونم من چه گناهی کردم
جونگکوک بلافاصله خندید تا سئوجون بلند میشد آستین لباسش محکم از طریق دخترک گرفته شد .. و با لرزش سری تکون داد .. سئوجون تند و خجالت زده به جونگکوک نگاه کرد و بعدش به خواهر کوچیک ترش به آرامی گفت : خواهرم آروم باش چیزی نیست آقای دکتر کمکت میکنه
دخترک انکار بغض گرفته بود چون ماسک زده بود خوب چهره اش برای دکتر جوان معلوم نمیشد .. به هرحال جونگکوک متوجه بغض دخترک شد ..
- ۲۳۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط