𝐎𝐮𝐫 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐖𝐚𝐬 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐈𝐧 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝
𝐎𝐮𝐫 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐖𝐚𝐬 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐈𝐧 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝
PART⁴
(ههجین+)(جونگکوک–)(چهوون&)
جونگکوک شروع کرد به حرکت دادن ل.ب هاش،ههجین هم همین کار رو انجام داد و چشماش رو بست،خودشم نمیدونست چرا اما این کار باعث میشد قلبش که این چند روز حس و حال عجیبی داشت آروم بگیره
بعد از چند ثانیه ههجین با دستاش جونگکوک رو هل داد عقب و دستاش رو گذاشت رو دهانش و شروع کرد با خودش صحبت کردن
+واییی،من چیکار کردم؟خدای من چرا بو.سیدمش؟من چم شده؟اوه خدای من...
جونگکوک نگاه ههجین میکرد
–خوشت نیومد؟
+چی داری میگی؟چرا اون کار رو کردی
–شاید چون عاشقتم!
+عاشقمی؟عشق چرته!اصلا وجود نداره
–منم همین فکر رو میکردم تا وقتی که اون شب توی کافه دیدمت
+نه من به عشق اعتقاد ندارم!در ضمن من دنیایی دارم که باید ازش حفاظت کنم و نمیتونم اجازه بدم عشق اون دنیا رو از بین ببره
–شاید مغزت بگه عشق وجود نداره ولی قلبت مخالفه...میتونم کمکت کنم از اون دنیا محافظت کنی!
حرف جونگکوک حقیقت بود یا نه؟چطور یه قاتل میتونه به پلیس پرونده اش کمک کنه تا خودش رو بگیره؟اما همین حرف ها کافی بود که ههجین کمی نرمتر بشه ولی انکار کرد
+نه!
–دروغ نگو!تو هم از بو.سمون خوشت اومد و عاشقمی
+آر-
ههجین چشماش گرد شد و با دستاش دهانش رو پوشوند
–دیدی گفتم؟
+نه اون من نبودم!
–قلبت کنترلت رو دست گرفته و داره اعتراف میکنه و میدونی من شدیداً دلم میخواد یه بار دیگه ببو-
حرف جونگکوک کامل نشده بود که ل.ب های ههجین روی ل.ب های جونگکوک قرار گرفته بود اما جونگکوک خواست همراهی کنه که ههجین متوجه شد دوباره چیکار کرده و عقب کشید
+توی خیابون نه!
–داری دعوتم میکنی خونت؟
+نه
ههجین به سمت خونش که همون نزدیک بود میدوه و در رو باز میکنه و میره داخل و در رو میبنده و به در تکیه میده و دستش رو میزاره روی س.ینش و ضربان قلبش رو حس میکنه
+لعنتی انقدر تند نزن!ما قرار نیست عاشق بشیم
این حرف رو زد و یاد حرف جونگکوک افتاد
«تو خیلی وقته دلت رو به من باختی...»
+باید چیکار کنم...شاید باید به چهوون بگم اون مثل خواهر نداشتمه!
ههجین گوشیش رو برداشت و به چهوون پیام داد
+چهوون؟کجایی؟
طولی نکشید که چهوون جواب داد
&هی دختر!داشتم میرفتم خونه،چرا؟چیزی شده؟
+نه چیزی نشده...میتونی بیای خونه من؟
& 5 مین دیگه اونجام!
ههجین نفسی کشید و رفت لباساش رو عوض کرد و چای سبز دم کرد و منتظر چهوون موند و طولی نکشید که رسید و رفت در رو باز کرد که چهوون وارد خونش شد
&خب حدس میزنم یه اتفاقی افتاده که اونطوری ازم خواستی بیام خونت خب بگو چیشده!
ههجین در رو بست و چهوون رفت روی مبل نشست و منتظر موند تا ههجین شروع به صحبت کنه
+خب...اممم نمیدونم از کجا شروع کنم ولی از اونجایی که تو تنها کسی هستی که میتونم باهاش حرف بزنم و خب تجربه توی عاشقی داری و حدس میزنم امشب هم دیت بودی پس تصمیم گرفت با تو صحبت کنم
&خب؟
+فکر کنم عاشق شدم...
&چی؟تو؟امکان نداره
+خودمم همین فکر رو میکنم ولی بزار برات تعریف کنم
ههجین تمام اتفاق ها رو تعریف میکنه و منتظر واکنش چهوون میمونه
& خب...اممم گفتی توی خیابون بو.سیدیش پس باید عقلت رو از دست داده باشی... مست که نبودی؟
+تا حالا دیدی من مست کنم؟
&نه...پس عاشق شدی
+اما من نمیتونم!
&میدونی شاید اونقدرا هم که فکر میکنی بد نباشه و شاید بتونه کمکت کنه توی این شرایط آروم باشی و خب از اونجایی که پلیسی و به اطلاعات همه دسترسی داری میتونی حتی سوابقش رو هم چک کنی
+به نظرت من میتونم...؟
&امتحانش کن!
بعد از کمی صحبت چهوون میره و هه جین به لپتاپش روی میز خیره میشه
+باشه فقط یه بررسی کوچیک به سوابقش میکنم!
هه جین لپتاپش رو روشن میکنه و از طریق پنل کاربریش به سیستم اداره وصل میشه و دنبال اسم«جئون جونگکوک»میگرده و پیداش میکنه و میخونتش و از خوندنش متعجب میشه...
+چطور امکان داره؟سابقه کیفری نداره؟همه اطلاعاتش کامله؟
ههجین متوجه میشه بخشی وجود داره درمورد بازپرسی هایی که از جونگکوک شده و روش کلیک میکنه
+چطور سابقه کیفری نداره ولی بازپرسی شده؟
ههجین کمی کنجکاو میشه و گزارش بازپرس رو میخونه
+کودک مضطرب بود و میگفت چیزی از قا.تل به یاد نداره؟یعنی چی؟
ههجین بیشتر میخونه و متوجه میشه جونگکوک هم والدینش رو مثل ههجین از دست داده...
+امکان نداره...همه اینا کار سرنوشته؟
همینطور توی فکر بود که...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
#جونگکوک #فیک_جونگکوک #عشقماباخوننوشتهشده #فیک #رمان #بیتیاس
PART⁴
(ههجین+)(جونگکوک–)(چهوون&)
جونگکوک شروع کرد به حرکت دادن ل.ب هاش،ههجین هم همین کار رو انجام داد و چشماش رو بست،خودشم نمیدونست چرا اما این کار باعث میشد قلبش که این چند روز حس و حال عجیبی داشت آروم بگیره
بعد از چند ثانیه ههجین با دستاش جونگکوک رو هل داد عقب و دستاش رو گذاشت رو دهانش و شروع کرد با خودش صحبت کردن
+واییی،من چیکار کردم؟خدای من چرا بو.سیدمش؟من چم شده؟اوه خدای من...
جونگکوک نگاه ههجین میکرد
–خوشت نیومد؟
+چی داری میگی؟چرا اون کار رو کردی
–شاید چون عاشقتم!
+عاشقمی؟عشق چرته!اصلا وجود نداره
–منم همین فکر رو میکردم تا وقتی که اون شب توی کافه دیدمت
+نه من به عشق اعتقاد ندارم!در ضمن من دنیایی دارم که باید ازش حفاظت کنم و نمیتونم اجازه بدم عشق اون دنیا رو از بین ببره
–شاید مغزت بگه عشق وجود نداره ولی قلبت مخالفه...میتونم کمکت کنم از اون دنیا محافظت کنی!
حرف جونگکوک حقیقت بود یا نه؟چطور یه قاتل میتونه به پلیس پرونده اش کمک کنه تا خودش رو بگیره؟اما همین حرف ها کافی بود که ههجین کمی نرمتر بشه ولی انکار کرد
+نه!
–دروغ نگو!تو هم از بو.سمون خوشت اومد و عاشقمی
+آر-
ههجین چشماش گرد شد و با دستاش دهانش رو پوشوند
–دیدی گفتم؟
+نه اون من نبودم!
–قلبت کنترلت رو دست گرفته و داره اعتراف میکنه و میدونی من شدیداً دلم میخواد یه بار دیگه ببو-
حرف جونگکوک کامل نشده بود که ل.ب های ههجین روی ل.ب های جونگکوک قرار گرفته بود اما جونگکوک خواست همراهی کنه که ههجین متوجه شد دوباره چیکار کرده و عقب کشید
+توی خیابون نه!
–داری دعوتم میکنی خونت؟
+نه
ههجین به سمت خونش که همون نزدیک بود میدوه و در رو باز میکنه و میره داخل و در رو میبنده و به در تکیه میده و دستش رو میزاره روی س.ینش و ضربان قلبش رو حس میکنه
+لعنتی انقدر تند نزن!ما قرار نیست عاشق بشیم
این حرف رو زد و یاد حرف جونگکوک افتاد
«تو خیلی وقته دلت رو به من باختی...»
+باید چیکار کنم...شاید باید به چهوون بگم اون مثل خواهر نداشتمه!
ههجین گوشیش رو برداشت و به چهوون پیام داد
+چهوون؟کجایی؟
طولی نکشید که چهوون جواب داد
&هی دختر!داشتم میرفتم خونه،چرا؟چیزی شده؟
+نه چیزی نشده...میتونی بیای خونه من؟
& 5 مین دیگه اونجام!
ههجین نفسی کشید و رفت لباساش رو عوض کرد و چای سبز دم کرد و منتظر چهوون موند و طولی نکشید که رسید و رفت در رو باز کرد که چهوون وارد خونش شد
&خب حدس میزنم یه اتفاقی افتاده که اونطوری ازم خواستی بیام خونت خب بگو چیشده!
ههجین در رو بست و چهوون رفت روی مبل نشست و منتظر موند تا ههجین شروع به صحبت کنه
+خب...اممم نمیدونم از کجا شروع کنم ولی از اونجایی که تو تنها کسی هستی که میتونم باهاش حرف بزنم و خب تجربه توی عاشقی داری و حدس میزنم امشب هم دیت بودی پس تصمیم گرفت با تو صحبت کنم
&خب؟
+فکر کنم عاشق شدم...
&چی؟تو؟امکان نداره
+خودمم همین فکر رو میکنم ولی بزار برات تعریف کنم
ههجین تمام اتفاق ها رو تعریف میکنه و منتظر واکنش چهوون میمونه
& خب...اممم گفتی توی خیابون بو.سیدیش پس باید عقلت رو از دست داده باشی... مست که نبودی؟
+تا حالا دیدی من مست کنم؟
&نه...پس عاشق شدی
+اما من نمیتونم!
&میدونی شاید اونقدرا هم که فکر میکنی بد نباشه و شاید بتونه کمکت کنه توی این شرایط آروم باشی و خب از اونجایی که پلیسی و به اطلاعات همه دسترسی داری میتونی حتی سوابقش رو هم چک کنی
+به نظرت من میتونم...؟
&امتحانش کن!
بعد از کمی صحبت چهوون میره و هه جین به لپتاپش روی میز خیره میشه
+باشه فقط یه بررسی کوچیک به سوابقش میکنم!
هه جین لپتاپش رو روشن میکنه و از طریق پنل کاربریش به سیستم اداره وصل میشه و دنبال اسم«جئون جونگکوک»میگرده و پیداش میکنه و میخونتش و از خوندنش متعجب میشه...
+چطور امکان داره؟سابقه کیفری نداره؟همه اطلاعاتش کامله؟
ههجین متوجه میشه بخشی وجود داره درمورد بازپرسی هایی که از جونگکوک شده و روش کلیک میکنه
+چطور سابقه کیفری نداره ولی بازپرسی شده؟
ههجین کمی کنجکاو میشه و گزارش بازپرس رو میخونه
+کودک مضطرب بود و میگفت چیزی از قا.تل به یاد نداره؟یعنی چی؟
ههجین بیشتر میخونه و متوجه میشه جونگکوک هم والدینش رو مثل ههجین از دست داده...
+امکان نداره...همه اینا کار سرنوشته؟
همینطور توی فکر بود که...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
#جونگکوک #فیک_جونگکوک #عشقماباخوننوشتهشده #فیک #رمان #بیتیاس
- ۵۴۵
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط