پرواز به سوی تو (●♡ part ۴۳♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۴۳♡)
تهیونگ کاملا جدی از پسرش پرسید و باعث شد اون
مردمک های درشت و مشکی بهش خیره بشن. تهیونگ آهی کشید چون همین حالا هم فکر میکرد قلب
بی چاره ش ذوب شده
پس بوسه ی محکمی روی گردن نرم روون کاشت و دوباره
به سمت بالا برگشت.
روزنههایی خورشید کم کم داشتن خودنمایی میکردن و فضا
رو از تاریکی خارج میکردن
تهیونگ، روون رو روی تخت نشوند و تقریبا آیرینه غرق
خواب رو تعارف زد
تهیونگ : برو غذاتو بخور...
روون همونطور که انگشتهای کوچیکش رو در هم تاب
میداد از پایین به پدرش نگاه کرد
تهیونگ دست به سینه شد
تهیونگ : تو باید مستقل بار بیای بچه برو و برای غذات تلاش کن.
زودباش...
و دوباره به سمت آیرین اشاره کرد.
روون که امروز خیلی خوش اخلاق به نظر میرسید و روزش رو با مود خوب شروع کرده بود، خودش رو روی
تخت انداخت و اصوات عجیب غریبی از خودش درآورد تهیونگ نتونست مقاومت کنه و روی بدن کوچیکش خیمه
زد و با لحن بچه گونه ای پرسید
تهیونگ : دلت بازی میخواد ها؟
بعد سرش رو توی شکم نرم و کوچیک روون فرو کرد و
مشغول بازی کردن باهاش شد. آیرین در اثر سر و صدای بالای سرش چشم باز کرد و وقتی با صحنهی کنارش مواجه شد سریع پتو رو تا شونه هاش بالا کشید و تقریبا فریاد زد
آیرین : یا کیم تهیونگ بچه رو آوردی اینجا؟
تهیونگ سرش رو از گردن روون که تقریبا از خنده قرمز شده بود بیرون آورد و با همون موهای پف کرده و به هم
ریخته پرسید
تهیونگ : مشکلش چیه؟
آیرین با حساسیت بیشتری غر زد
آیرین : تخت کثیفه... خدای من بچه رو ببر بیرون!
تهیونگ بیتوجه به حرفهایش به سمتش خم شد و بوسه سبکی کنار لبش گذاشت که باعث شد روون تا جایی که میتونه بالا رو نگاه کنه تا بفهمه بالای سرش داره چه اتفاقی میافته.
آیرین تقریبا روی لب های عقب نرفته ای تهیونگ با خجالت
اعتراض کرد آیرین : جلوی روون؟
تهیونگ عقب رفت تهیونگ: تازه قراره به دوش خانوادگی بگیریم... زودباش...
و به دنبال این حرفش روون رو بغل کرد و با خودش به
حمام برد. آیرین چنگی به موهاش زد و پوفی کشید.
تهیونگ کاملا جدی از پسرش پرسید و باعث شد اون
مردمک های درشت و مشکی بهش خیره بشن. تهیونگ آهی کشید چون همین حالا هم فکر میکرد قلب
بی چاره ش ذوب شده
پس بوسه ی محکمی روی گردن نرم روون کاشت و دوباره
به سمت بالا برگشت.
روزنههایی خورشید کم کم داشتن خودنمایی میکردن و فضا
رو از تاریکی خارج میکردن
تهیونگ، روون رو روی تخت نشوند و تقریبا آیرینه غرق
خواب رو تعارف زد
تهیونگ : برو غذاتو بخور...
روون همونطور که انگشتهای کوچیکش رو در هم تاب
میداد از پایین به پدرش نگاه کرد
تهیونگ دست به سینه شد
تهیونگ : تو باید مستقل بار بیای بچه برو و برای غذات تلاش کن.
زودباش...
و دوباره به سمت آیرین اشاره کرد.
روون که امروز خیلی خوش اخلاق به نظر میرسید و روزش رو با مود خوب شروع کرده بود، خودش رو روی
تخت انداخت و اصوات عجیب غریبی از خودش درآورد تهیونگ نتونست مقاومت کنه و روی بدن کوچیکش خیمه
زد و با لحن بچه گونه ای پرسید
تهیونگ : دلت بازی میخواد ها؟
بعد سرش رو توی شکم نرم و کوچیک روون فرو کرد و
مشغول بازی کردن باهاش شد. آیرین در اثر سر و صدای بالای سرش چشم باز کرد و وقتی با صحنهی کنارش مواجه شد سریع پتو رو تا شونه هاش بالا کشید و تقریبا فریاد زد
آیرین : یا کیم تهیونگ بچه رو آوردی اینجا؟
تهیونگ سرش رو از گردن روون که تقریبا از خنده قرمز شده بود بیرون آورد و با همون موهای پف کرده و به هم
ریخته پرسید
تهیونگ : مشکلش چیه؟
آیرین با حساسیت بیشتری غر زد
آیرین : تخت کثیفه... خدای من بچه رو ببر بیرون!
تهیونگ بیتوجه به حرفهایش به سمتش خم شد و بوسه سبکی کنار لبش گذاشت که باعث شد روون تا جایی که میتونه بالا رو نگاه کنه تا بفهمه بالای سرش داره چه اتفاقی میافته.
آیرین تقریبا روی لب های عقب نرفته ای تهیونگ با خجالت
اعتراض کرد آیرین : جلوی روون؟
تهیونگ عقب رفت تهیونگ: تازه قراره به دوش خانوادگی بگیریم... زودباش...
و به دنبال این حرفش روون رو بغل کرد و با خودش به
حمام برد. آیرین چنگی به موهاش زد و پوفی کشید.
- ۱۵.۶k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط