تکپارتی یونگی.
تکپارتی یونگی.
تازه کارم. حمایت کنین💜
***
«هوا دمکرده بود و سکوتِ خونه، سنگینتر از همیشه روی دوشم بود. نشسته بودم وسطِ یه تنهاییِ بیپایان، منتظرِ یه معجزه؛ چیزی که شاید فقط از تووی آرزوهای نیمهشبم بیرون میاومد.
صدای زنگِ در، مثل تپشِ قلبم توی سینه کوبیده شد. با تردید در رو باز کردم... نفسم توی سینه حبس شد. خودش بود. مین یونگی. همون مردی که شبها توی نتهای پیانوم زندگی میکنه. با چشمهایی که انگار کلِ جهان رو تو خودشون جمع کرده بودن، نگام میکرد.
شوکه گفتم: «چیزی شده... آقای مین؟»
صداش توی راهرو پیچید، همون صدای بم و آرومِ همیشگی: «میتونم بیام تو؟»
فقط تونستم سرم رو به نشونهی تایید تکون بدم. وقتی نشست روی کاناپه، خونه رنگِ دیگهای گرفت؛ انگار بویِ قهوهی تلخ و موسیقیِ کلاسیک پیچید توی فضا.
- «کرهای نیستی، درسته؟»
- «نه... ایرانیام.»
چشمهای گربهایش ریز شد، همونطور که با کنجکاویِ خاصی نگام میکرد: «چی شد که اومدی اینجا؟»
- «برای آیدل شدن... برای اینکه صدام شنیده بشه.»
لبخندِ محوی زد که قلبم رو از جا کند: «چندباری توی فنساینها و کنسرتا دیدمت. همیشه نگاهت یه خشونتی داشت که با بقیه فرق میکرد.»
با شیطنت، درحالیکه به آبپاشِ کنارِ گلدون خیره شده بود، گفت: «چه میدونم... مثلاً نظرت چیه یکم آببازی کنیم؟»
نگاهِ خبیثانهاش برای یه لحظه من رو برد به دنیایی که توش من و اون، فارغ از دوربینها و قانونهای سختگیرانهی صنعت، فقط دو تا آدمِ آزاد بودیم. اما خیلی زود خندید: «شوخی کردم... یکم آب برام میاری؟»
وقتی برگشتم و اون دسرِ ساده رو جلوش گذاشتم، انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد. رفتم سمتِ دستشویی، صورتم رو آب زدم و وقتی به آینه نگاه کردم، خودم رو دیدم که برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً میخندیدم. برگشتم سمتِ سالن، لب باز کردم تا چیزی بگم، اما...
- «ا/ت؟! چته نیشت تا بناگوش باز شده؟ با کی داری حرف میزنی؟»
صدای مامان بود. تیز، بُرنده، و واقعی.
دنیایِ دودیِ یونگی، جلوی چشمام تبخیر شد. خونه خالی بود. کاناپه، دقیقاً همونجوری که بود، خالیِ خالی.
فقط یه رویا بود... یه رویایِ سرد که باز هم من رو توی تنهاییِ خودم جا گذاشت. ولی یونگی، اگه بدونی چقدر همین رویا، تنها دلیلِ زنده بودنِ قلبِ منه...»
***
🖤💜🖤💜🖤💜🖤💜
تازه کارم. حمایت کنین💜
***
«هوا دمکرده بود و سکوتِ خونه، سنگینتر از همیشه روی دوشم بود. نشسته بودم وسطِ یه تنهاییِ بیپایان، منتظرِ یه معجزه؛ چیزی که شاید فقط از تووی آرزوهای نیمهشبم بیرون میاومد.
صدای زنگِ در، مثل تپشِ قلبم توی سینه کوبیده شد. با تردید در رو باز کردم... نفسم توی سینه حبس شد. خودش بود. مین یونگی. همون مردی که شبها توی نتهای پیانوم زندگی میکنه. با چشمهایی که انگار کلِ جهان رو تو خودشون جمع کرده بودن، نگام میکرد.
شوکه گفتم: «چیزی شده... آقای مین؟»
صداش توی راهرو پیچید، همون صدای بم و آرومِ همیشگی: «میتونم بیام تو؟»
فقط تونستم سرم رو به نشونهی تایید تکون بدم. وقتی نشست روی کاناپه، خونه رنگِ دیگهای گرفت؛ انگار بویِ قهوهی تلخ و موسیقیِ کلاسیک پیچید توی فضا.
- «کرهای نیستی، درسته؟»
- «نه... ایرانیام.»
چشمهای گربهایش ریز شد، همونطور که با کنجکاویِ خاصی نگام میکرد: «چی شد که اومدی اینجا؟»
- «برای آیدل شدن... برای اینکه صدام شنیده بشه.»
لبخندِ محوی زد که قلبم رو از جا کند: «چندباری توی فنساینها و کنسرتا دیدمت. همیشه نگاهت یه خشونتی داشت که با بقیه فرق میکرد.»
با شیطنت، درحالیکه به آبپاشِ کنارِ گلدون خیره شده بود، گفت: «چه میدونم... مثلاً نظرت چیه یکم آببازی کنیم؟»
نگاهِ خبیثانهاش برای یه لحظه من رو برد به دنیایی که توش من و اون، فارغ از دوربینها و قانونهای سختگیرانهی صنعت، فقط دو تا آدمِ آزاد بودیم. اما خیلی زود خندید: «شوخی کردم... یکم آب برام میاری؟»
وقتی برگشتم و اون دسرِ ساده رو جلوش گذاشتم، انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد. رفتم سمتِ دستشویی، صورتم رو آب زدم و وقتی به آینه نگاه کردم، خودم رو دیدم که برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً میخندیدم. برگشتم سمتِ سالن، لب باز کردم تا چیزی بگم، اما...
- «ا/ت؟! چته نیشت تا بناگوش باز شده؟ با کی داری حرف میزنی؟»
صدای مامان بود. تیز، بُرنده، و واقعی.
دنیایِ دودیِ یونگی، جلوی چشمام تبخیر شد. خونه خالی بود. کاناپه، دقیقاً همونجوری که بود، خالیِ خالی.
فقط یه رویا بود... یه رویایِ سرد که باز هم من رو توی تنهاییِ خودم جا گذاشت. ولی یونگی، اگه بدونی چقدر همین رویا، تنها دلیلِ زنده بودنِ قلبِ منه...»
***
🖤💜🖤💜🖤💜🖤💜
- ۱۹۶
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط