کلبه ای خواهم ساخت ؛

کلبه ای خواهم ساخت ؛
در دیاری که در آن ، ردّی از آدم ها نیست ،
هیچکس آنجا نیست ...
دور خواهم شد از این شهر ، از این حصر ، از اجبار ، جنون ...
میله های قفسِ عادت را ؛
به درَک خواهم داد ،
و به خورشید ، سلام ...
و رها خواهم شد ،
و رها خواهم زیست ...
بوف ها ، در دلِ شب ، همدمِ تنهایی من
ماه ، امّیدِ شب و ؛
رود ، لالاییِ من ...
خاکِ اطراف من از ریشه ی گل ها لبریز ،
بیشه ام غرق در آرامش اعجاب انگیز ...
آسمان ها آبی ،
شاپرک ها خندان ،
و زمین ، سبز و دلم بی خبر از بیتابی ...
دل به دریا که زدم ، خواهم رفت ،
کلبه ای خواهم ساخت ،
و خودم را به تماشای سکوت ،
و به آغوشِ خدا خواهم داد ...
دیدگاه ها (۲۴)

هی درد پشت درد کمی هم امان بدهدر سینه جا نمانده یکی در میان ...

بار سفر را بی صدا بستیم و رفتیمپاییز را بر شاخه ها بستیم و ر...

من که مشغول خودم بودم و دنیای خودممی نوشتم غزل از حسرت و ر...

دردلم غمنامه عشق تو پنهان می کنمهرچه جزعشق تو را بیرون ازین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط