رماننفس در آغوش مافا
رمان:نفس در آغوش يك مافيا
part۲۲
# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم شدم
ویو جونگکوک
«تقریبا نیمه شب بود که برگشتم خونه چراغ اتاق روشن بود په این معنی رو میداد که لینا بیدار بود»
«رفتم داخل اتاق و گفتم..»
-گرل،واقعا نمیتونم سرکار یا هر جای دیگه ای دست از فکر کردن بهت بردارم.
+توبه من فكر ميكنى؟
«هيجوقت اين احتمالا رو در نظر نگرفته بودم كه
وقتى سركاره يه ثانيه روهم بافكر كردن به من هدر بده.»
«جونگکوک در حالى كه يه نبرد داشت توى چشمهاش شدت ميكَرفت»
«نكَاهم کرد».
-پس جرا به پس زدن من ادامه ميدى؟
+چرا با اعتماد نكردن به من اذيتم ميكنى؟!
«دستش رو به كراواتش رسوند و با يه چنگ محكم شلش كرد»
«کتش توى بدنش باقى مونده بود»
«همیشه اينطور به نظر رسيده بود كه جونگکوک احساساتش رو تحت كنترل داره و به خودش مسلطه، به خاطر همين اينكه اون حجم از خشم
مهار نشدنى رو درون خودش نكَه داشته بود خيلى شوكه كننده بود.»
«شايدم فقط من سعى داشتم اون روش رو ناديده بگیرم... شه.وتش مطمئنا يه دليلى داشت»
+من تورو پس نميزنم. ما تويه تخت ميخوا.بیم و با هم وقت ميكَذرونيم!
-….
part۲۲
# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم شدم
ویو جونگکوک
«تقریبا نیمه شب بود که برگشتم خونه چراغ اتاق روشن بود په این معنی رو میداد که لینا بیدار بود»
«رفتم داخل اتاق و گفتم..»
-گرل،واقعا نمیتونم سرکار یا هر جای دیگه ای دست از فکر کردن بهت بردارم.
+توبه من فكر ميكنى؟
«هيجوقت اين احتمالا رو در نظر نگرفته بودم كه
وقتى سركاره يه ثانيه روهم بافكر كردن به من هدر بده.»
«جونگکوک در حالى كه يه نبرد داشت توى چشمهاش شدت ميكَرفت»
«نكَاهم کرد».
-پس جرا به پس زدن من ادامه ميدى؟
+چرا با اعتماد نكردن به من اذيتم ميكنى؟!
«دستش رو به كراواتش رسوند و با يه چنگ محكم شلش كرد»
«کتش توى بدنش باقى مونده بود»
«همیشه اينطور به نظر رسيده بود كه جونگکوک احساساتش رو تحت كنترل داره و به خودش مسلطه، به خاطر همين اينكه اون حجم از خشم
مهار نشدنى رو درون خودش نكَه داشته بود خيلى شوكه كننده بود.»
«شايدم فقط من سعى داشتم اون روش رو ناديده بگیرم... شه.وتش مطمئنا يه دليلى داشت»
+من تورو پس نميزنم. ما تويه تخت ميخوا.بیم و با هم وقت ميكَذرونيم!
-….
- ۱۸.۰k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط