سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
***
## 🌌 رقصِ سایهها در بسترِ ابریشمِ سرخ ✨
ساسوکه، با نهایتِ آرامش و تمنا، دندانهایِ نیشش رو از پوستِ گردنِ ناروتو بیرون کشید. قبل از اینکه قطرهای از اون مایعِ حیاتبخش هدر بره، با بوسهای نرم و طولانی، رویِ زخمِ تازه رو پوشوند و اون رو بوسید. ناروتو، با بدنی که هنوز از اون لذتِ عجیب میلرزید، زیرِ دستهایِ ساسوکه نفسنفس میزد. 💋
ناروتو لبخندِ محوی زد و نجوا کرد: «ساسوکه... این... این واقعاً...»
ساسوکه حرفش رو قطع کرد، اما این بار نه با کلمات. او شروع کرد به بوسیدنِ گردنِ ناروتو، ردِ لبهاش رو از رویِ ترقوههایِ برجستهیِ ناروتو عبور میداد و با وسواسی عاشقانه، شروع کرد به گذاشتنِ نشانههایِ خودش... کیسمارکهایی که مثلِ امضایِ ساسوکه رویِ پوستِ برنزه و حساسِ ناروتو مینشست. 🫦✨
در همون حال، دستهایِ کشیدهیِ ساسوکه به سمتِ لبهیِ لباسِ خوابِ ناروتو رفت. هر دکمهای که باز میشد، انگار پردهای از رویِ یک اثرِ هنریِ بینظیر کنار میرفت.
ساسوکه با هر دکمه که باز میشد، مکث میکرد؛ انگار میخواست هر سانت از اون بدنِ برنزه ی اسکینی و خوشتراش رو با نگاهش بِبِله. خیرگیِ ساسوکه پُر از اشتیاق بود، انگار داشت بعد از سالها دوباره به خونه برمیگشت. ناروتو، با گونههایی که حالا از خجالت و لذت به رنگِ گلهایِ بهاری در اومده بود، دستاش رو دورِ شانههایِ ساسوکه سفتتر کرد. 😭💖
ساسوکه با آرامشی که انگار از ابدیت اومده بود، شروع کرد به بوسیدنِ تکتکِ نقاطِ بدنِ ناروتو. از سرِ شانه، پایینتر تا مرکزِ سینهاش... هر جا که لبهایِ ساسوکه مینشست، ناروتو لرزهای خفیف میکرد و نالهیِ کوتاهی از تهِ گلوش خارج میشد.
«آهههح~ س..ساسوکه..آههه»
اتاق غرق در سکوت بود، اما دنیایِ درونیِ اونها پر از صدا بود؛ صدایِ تپشِ قلبهایی که بالاخره بعد از مدتها در یک ریتم میتپیدند. ماه از پشتِ پنجره داشت به این پیوندِ زمینی نگاه میکرد، پیوندی که تویِ اون اتاقِ تاریک، گرمایِ خورشید رو به روحِ خونآشامِ سایهها بخشیده بود. 🌌🌙☀️
***
خوش میگذره؟🫵
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
***
## 🌌 رقصِ سایهها در بسترِ ابریشمِ سرخ ✨
ساسوکه، با نهایتِ آرامش و تمنا، دندانهایِ نیشش رو از پوستِ گردنِ ناروتو بیرون کشید. قبل از اینکه قطرهای از اون مایعِ حیاتبخش هدر بره، با بوسهای نرم و طولانی، رویِ زخمِ تازه رو پوشوند و اون رو بوسید. ناروتو، با بدنی که هنوز از اون لذتِ عجیب میلرزید، زیرِ دستهایِ ساسوکه نفسنفس میزد. 💋
ناروتو لبخندِ محوی زد و نجوا کرد: «ساسوکه... این... این واقعاً...»
ساسوکه حرفش رو قطع کرد، اما این بار نه با کلمات. او شروع کرد به بوسیدنِ گردنِ ناروتو، ردِ لبهاش رو از رویِ ترقوههایِ برجستهیِ ناروتو عبور میداد و با وسواسی عاشقانه، شروع کرد به گذاشتنِ نشانههایِ خودش... کیسمارکهایی که مثلِ امضایِ ساسوکه رویِ پوستِ برنزه و حساسِ ناروتو مینشست. 🫦✨
در همون حال، دستهایِ کشیدهیِ ساسوکه به سمتِ لبهیِ لباسِ خوابِ ناروتو رفت. هر دکمهای که باز میشد، انگار پردهای از رویِ یک اثرِ هنریِ بینظیر کنار میرفت.
ساسوکه با هر دکمه که باز میشد، مکث میکرد؛ انگار میخواست هر سانت از اون بدنِ برنزه ی اسکینی و خوشتراش رو با نگاهش بِبِله. خیرگیِ ساسوکه پُر از اشتیاق بود، انگار داشت بعد از سالها دوباره به خونه برمیگشت. ناروتو، با گونههایی که حالا از خجالت و لذت به رنگِ گلهایِ بهاری در اومده بود، دستاش رو دورِ شانههایِ ساسوکه سفتتر کرد. 😭💖
ساسوکه با آرامشی که انگار از ابدیت اومده بود، شروع کرد به بوسیدنِ تکتکِ نقاطِ بدنِ ناروتو. از سرِ شانه، پایینتر تا مرکزِ سینهاش... هر جا که لبهایِ ساسوکه مینشست، ناروتو لرزهای خفیف میکرد و نالهیِ کوتاهی از تهِ گلوش خارج میشد.
«آهههح~ س..ساسوکه..آههه»
اتاق غرق در سکوت بود، اما دنیایِ درونیِ اونها پر از صدا بود؛ صدایِ تپشِ قلبهایی که بالاخره بعد از مدتها در یک ریتم میتپیدند. ماه از پشتِ پنجره داشت به این پیوندِ زمینی نگاه میکرد، پیوندی که تویِ اون اتاقِ تاریک، گرمایِ خورشید رو به روحِ خونآشامِ سایهها بخشیده بود. 🌌🌙☀️
***
خوش میگذره؟🫵
- ۹۲۷
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط