پارت شانزدهمناپسند
پارت شانزدهم:ناپسند
(Rose)
روزها مثل برق و باد می گذشتند.
امروز روز قشنگی نبود.
ظاهرا.
۸ مارس سال ۱۹۹۱.
روز مرگ لی یور.
فاصله ی عشق و نفرت سولار چقدر میتونست باشه؟
جز اینکه امروز سر مزارش بره.
یک لباس بلند با یه کت مشکی از برند شنل.
موهاش رو باز گذاشته بود و یه پاپیون سیاه رنگ روی سرش خودنمایی می کرد.
آرام آرام قدم برمی داشت.
قدم هایی پر از تردید.
قدم هایی پر از درد.
پر از دوری.
پر از تنهایی.
پر از دلتنگی.
احمقانه بود ولی با این حال،سولار عاشق مادربزرگش بود.
چطور می توانست به چهره ی خندان روی قبرش نگاه کند و بگوید "متنفرم".
چطور؟
دستی بر خاک باران خورده کشید.
چشمانش را بست و وزش باد را در صورتش عمیقا حس کرد.
سولار:یکم زود نبود؟برای همچی؟
برای این رفتن ناعادلانه؟
برای این کینه ی دردناک؟
قطعا بود.
برای همه ی اینا زود بود.
"دخترم،مادربزرگت اگه اینجا بود،حتما به دور از کینه هاش مراقبت بود"
چقدر مسخره بود زندگی.
زندگی که تماما از جنس بی عدالتی بود.
زندگی درد میاره. غم میاره. رنج و سختی میاره. کدوم یک از اینها خوشاینده؟ "هرچند گاه هم،لبخند میاره"
(Rose)
روزها مثل برق و باد می گذشتند.
امروز روز قشنگی نبود.
ظاهرا.
۸ مارس سال ۱۹۹۱.
روز مرگ لی یور.
فاصله ی عشق و نفرت سولار چقدر میتونست باشه؟
جز اینکه امروز سر مزارش بره.
یک لباس بلند با یه کت مشکی از برند شنل.
موهاش رو باز گذاشته بود و یه پاپیون سیاه رنگ روی سرش خودنمایی می کرد.
آرام آرام قدم برمی داشت.
قدم هایی پر از تردید.
قدم هایی پر از درد.
پر از دوری.
پر از تنهایی.
پر از دلتنگی.
احمقانه بود ولی با این حال،سولار عاشق مادربزرگش بود.
چطور می توانست به چهره ی خندان روی قبرش نگاه کند و بگوید "متنفرم".
چطور؟
دستی بر خاک باران خورده کشید.
چشمانش را بست و وزش باد را در صورتش عمیقا حس کرد.
سولار:یکم زود نبود؟برای همچی؟
برای این رفتن ناعادلانه؟
برای این کینه ی دردناک؟
قطعا بود.
برای همه ی اینا زود بود.
"دخترم،مادربزرگت اگه اینجا بود،حتما به دور از کینه هاش مراقبت بود"
چقدر مسخره بود زندگی.
زندگی که تماما از جنس بی عدالتی بود.
زندگی درد میاره. غم میاره. رنج و سختی میاره. کدوم یک از اینها خوشاینده؟ "هرچند گاه هم،لبخند میاره"
- ۷۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط