+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.81
(از زبون جونگ کوک)
اتاق تاریک بود، فقط نور خیلی کم ماه از لای پرده میاومد داخل. ا.ت بالاخره بعد از کلی مقاومت خوابش برده بود. بدنش کنارم دراز کشیده بود، ولی هنوز فاصله داشت. من بیدار بودم، درد زخمها امانم نمیداد، ولی مهمتر از درد، تماشای صورتش بود.
چند دقیقه آرام گذشت. ناگهان بدن ا.ت تکون خورد. اول یه حرکت کوچیک، بعد شدیدتر. ابروهاش درهم رفت، نفسش تند و بریده شد و شروع کرد به لرزیدن.
من نگران شدم و آروم اسمش رو زدم:
- ا.ت... آروم باش، خوابِ...
ولی اون بیدار نشد. تو خواب بود و داشت کابوس میدید. صورتش از ترس سفید شده بود، دستاشو مشت کرد و با صدای گرفته و وحشتزده زمزمه کرد:
(در خواب، با فریاد خفیف)
+ نه... نه کوک... لطفاً نزن... شلاق نزن... درد داره... من هیچی نکردم... التماس میکنم...توروخدا نکننن......
بدنش قوس برداشت و با صدای شکسته ادامه داد:
(گریه در خواب)
+ زنجیر سردِه... مامان... بابا... خون... نههه! ولِم کن... من فقط میخواستم زنده بمونم... نزن... آخ!....آیییی.....نزنننن.....
اشک از چشماش مثل سیل سرازیر شد. بدنش میلرزید و دستاشو جلوی صورتش گرفته بود، انگار واقعاً داره شلاق میخوره.
من قلبم فشرده شد. سریع اما آروم دستمو گذاشتم رو شونهش و تکونش دادم:
- ا.ت... بیدار شو... فقط کابوسه... من اینجام... بیدار شو پرنسس...
ا.ت با یه حرکت ناگهانی چشماشو باز کرد. نفسنفس میزد، نگاهش وحشتزده بود. وقتی منو دید، اول بدنش کاملاً سفت شد و سریع خودشو عقب کشید تا به تاج تخت چسبید.
(هنوز نیمهخواب و ترسیده، با صدای لرزان)
+ نزن... لطفاً نزن... من خواب بودم... قول میدم خوب باشم... فقط نزن...توروخدا نزن....
من سریع دستامو بالا بردم و با صدای آروم و پر از درد گفتم:
- من نیستم ا.ت... فقط کابوس بود. نگاه کن، هیچی تو دستم نیست. نفس بکش... من بهت آسیبی نمیرسونم.
ا.ت چند ثانیه با چشمای گرد و پر اشک بهم خیره شد. بعد کمکم فهمید کجاست. هقهقش شدیدتر شد و سرشو بین زانوهاش قایم کرد.
من فقط نگاهش کردم. دلم میخواست بغلش کنم، ولی میدونستم اگه این کارو بکنم بدتر میشه. پس فقط آروم گفتم:
- بمون اینجا... من بیدارم. تا صبح بیدارم. هیچکس نمیتونه بهت نزدیک بشه. قول میدم.
ا.ت چیزی نگفت. فقط هقهق آروم میکرد و بدنش هنوز میلرزید.
من به سقف خیره شدم و تو دلم با درد گفتم:
"حتی تو خواب هم هنوز شکنجهت میکنم... چقدر باید صبر کنم تا دیگه ازم نترسی؟"
ولی همین که هنوز کنارم بود، برای امشب کافیه بود.........
ادامه دارد.......
-I shouldn't fall in love with you
p.81
(از زبون جونگ کوک)
اتاق تاریک بود، فقط نور خیلی کم ماه از لای پرده میاومد داخل. ا.ت بالاخره بعد از کلی مقاومت خوابش برده بود. بدنش کنارم دراز کشیده بود، ولی هنوز فاصله داشت. من بیدار بودم، درد زخمها امانم نمیداد، ولی مهمتر از درد، تماشای صورتش بود.
چند دقیقه آرام گذشت. ناگهان بدن ا.ت تکون خورد. اول یه حرکت کوچیک، بعد شدیدتر. ابروهاش درهم رفت، نفسش تند و بریده شد و شروع کرد به لرزیدن.
من نگران شدم و آروم اسمش رو زدم:
- ا.ت... آروم باش، خوابِ...
ولی اون بیدار نشد. تو خواب بود و داشت کابوس میدید. صورتش از ترس سفید شده بود، دستاشو مشت کرد و با صدای گرفته و وحشتزده زمزمه کرد:
(در خواب، با فریاد خفیف)
+ نه... نه کوک... لطفاً نزن... شلاق نزن... درد داره... من هیچی نکردم... التماس میکنم...توروخدا نکننن......
بدنش قوس برداشت و با صدای شکسته ادامه داد:
(گریه در خواب)
+ زنجیر سردِه... مامان... بابا... خون... نههه! ولِم کن... من فقط میخواستم زنده بمونم... نزن... آخ!....آیییی.....نزنننن.....
اشک از چشماش مثل سیل سرازیر شد. بدنش میلرزید و دستاشو جلوی صورتش گرفته بود، انگار واقعاً داره شلاق میخوره.
من قلبم فشرده شد. سریع اما آروم دستمو گذاشتم رو شونهش و تکونش دادم:
- ا.ت... بیدار شو... فقط کابوسه... من اینجام... بیدار شو پرنسس...
ا.ت با یه حرکت ناگهانی چشماشو باز کرد. نفسنفس میزد، نگاهش وحشتزده بود. وقتی منو دید، اول بدنش کاملاً سفت شد و سریع خودشو عقب کشید تا به تاج تخت چسبید.
(هنوز نیمهخواب و ترسیده، با صدای لرزان)
+ نزن... لطفاً نزن... من خواب بودم... قول میدم خوب باشم... فقط نزن...توروخدا نزن....
من سریع دستامو بالا بردم و با صدای آروم و پر از درد گفتم:
- من نیستم ا.ت... فقط کابوس بود. نگاه کن، هیچی تو دستم نیست. نفس بکش... من بهت آسیبی نمیرسونم.
ا.ت چند ثانیه با چشمای گرد و پر اشک بهم خیره شد. بعد کمکم فهمید کجاست. هقهقش شدیدتر شد و سرشو بین زانوهاش قایم کرد.
من فقط نگاهش کردم. دلم میخواست بغلش کنم، ولی میدونستم اگه این کارو بکنم بدتر میشه. پس فقط آروم گفتم:
- بمون اینجا... من بیدارم. تا صبح بیدارم. هیچکس نمیتونه بهت نزدیک بشه. قول میدم.
ا.ت چیزی نگفت. فقط هقهق آروم میکرد و بدنش هنوز میلرزید.
من به سقف خیره شدم و تو دلم با درد گفتم:
"حتی تو خواب هم هنوز شکنجهت میکنم... چقدر باید صبر کنم تا دیگه ازم نترسی؟"
ولی همین که هنوز کنارم بود، برای امشب کافیه بود.........
ادامه دارد.......
- ۱.۲k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط