در دوردست غوغایی ست و در چشمان تو چه می گذرد؟!

در دوردست غوغایی ست و در چشمان تو چه می گذرد؟!
اندوه را فراموش کن
عشق در همین حوالی آهسته نشسته است.
باور کن قلبت را، که آکنده از عشق و پاکی ست.
و بشکن! افسون سیاهی را بشکن و در شب طلوع کن، بی پایان!
نگاه کن! چشمان من غبار می زدایند تا وارث نگاهت بمانند.
تازه باش، تازه!
و طراوت را و تازگی را از عشق دریغ نکن!
و من هم به پاس سخاوت تو و به ظرافت نام عشق،
تمام احساسم را به تو هدیه می کنم.
دیدگاه ها (۷)

انتظارزیباترین نقاشی دنیاستوقتی حاصل تصویرشتـــو باشی . . .

دلــــــم که می گیرد پی رنگـــــی میگردم کــــه چشمهایت را ب...

خوش به حال اونایی که دست یار نوازششون میکنه، نه ترکه روزگار

هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است.چه بر من خواهد گذ...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.1  (روایت از زبان ا.ت)---امش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط