رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ¹²|


صبح شد و بیدار شدم امروز یه جلسه مهم داریم که چندتا از شرکت های دیگه میان قرارداد ببندن
اماده شدم (عکس لباس رو گذاشتم) و رفتم پایین و صبحانه رو خوردم و رفتم سمت ماشین و به سمت شرکت رفتیم.
رسیدیم و پیاده شدم
تهیونگ همون لحظه با ماشین اومد و پیاده شد و به سمت من اومد
تهیونگ: امروز خوشگل شدی
ات: ممنون ولی شما اینجا چیکار میکنید
تهیونگ: قرار نیست از تو اجازه بگیرم 25 درصد از این شرکت مال من هست و شرکت من هم 25 درصدش مال تو هست.
پس میتونیم هروقت که بخوایم بیایم توی شرکت همدیگه
خیلی خب مشکلی نیست میتونی هروقت بخوای بیای
من دیگه میرم جلسه دارم

یک ساعت بعد:
ات: پس بهتره قرارداد رو ببندیم خیلی خوشحالم که میتونم با شرکت شما قرارداد رو ببندم این اینده هردو شرکت رو مشخص میکنه
ق.د: منم همینطور بهتره جلسه امروز رو پایان بدیم
ات: اره حتما
اه امروز خیلی خسته شدم امم راستی تهیونگ کجا رفت
ولش کن
رفتم به عمارت و دوش گرفتم و خوابیدم
ساعت های 3 نصف شب بود که صدای شلیک میومد با ترس بلند شدم و رفتم کنار پنجره
انگار مافیا بودن کل عمارت دور تا دور شده بود بادیگاردها و اسلحه دستشون بود
زود لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین
اینجا چخبره؟؟؟ شما کی هستین؟؟؟
از پشت اومد و منو بستن
یکی که انگار رئیسشون بود اومد جلو و اسلحه رو روی سرم گذاشت
پس تو لی ات هستی
بندازینش توی ماشین
منو انداختن توی ماشین دور دهنم رو بسته بودن
سعی میکردم از ماشین پیاده بشم یکی از بادیگارد ها زد بهم و بیهوش شدم.

ادامه ...
دیدگاه ها (۱)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط