«bloody shadows»
«bloody shadows»
(سایه های خونی)
part 36/
روی چوبهای گرم اسکله دراز کشیدند، هنوز خیس و نفسنفسزنان از خندههای چند لحظه پیش.
جکسون آرنجش را روی تختههای چوبی تکیه داد و کمی به پهلو خوابید، در حالی که با انگشتانش آرام روی مچ دست الیویا، بعد بازو، و گاهی خط باریک ک*مرش میلغزید — انگار نمیتوانست از لمس کردنش دست بکشد.
آفتاب روی پوست خیسشان میتابید، و زیر پایشان، صدای برخورد آرام آب با پایههای چوبی اسکله، ریتمی آرام به سکوت بینشان میداد.
جکسون، بعد از چند لحظه سکوت، بالاخره لب باز کرد:
«پدرم گفته سهام آقای مایکل ورشکست شده.»
نگاه الیویا به آسمان بود. با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، گفت: «آره.»
«و قراره با یه نفر دیگه سهام رو شریک بشه.»
الیویا نفس عمیقی کشید، انگار میخواست سنگینی حرفش را با هوا بیرون بدهد. «اصلاً حس خوبی بهش ندارم.»
برای لحظهای هیچکدام چیزی نگفتند.
جکسون نگاهش کرد، انگار میخواست چیزی بگوید که آرامش کند، اما قبل از اینکه حرفی بزند، الیویا خودش را نزدیکتر کشید و ل*بهایش را روی ل*بهای جکسون گذاشت.
دستهای جکسون آرام دور ک*مرش حلقه شد.
الیویا لبخندی وسط بوسه زد و بیشتر به سمتش خم شد.
بیکینی روی با*سن سفید بزرگش جمع شد و بیشتری حد را نشان داد دست های جکسون روش نشست و الیویا کمرش را قوس داد.
برای لحظهی کوتاه، بیآنکه بخواهد، تصویر از آن نگاه — همان نگاه سرد و بیروح عسلیرنگ — از پشت پلکهایش گذشت.
چیزی نگرانکننده بود، حسی که نمیتوانست نامش را بگذارد، چه برسد به اینکه به جکسون بگوید.
او این تصویر را پس زد، خودش را عقب کشید.
فاصله گرفت لبخندش محو شد و نفسی کشید. بعد از چند لحظه به خودش آمد، نگاهش به گوشیاش افتاد.
چشمان آبی اش اون درخشش همیشگی را از دست داده بود و جایشان را به عمق تاریکی دریا داد بودند.
«امشب شام شراکتی داریم...» صدایش کمی گرفته بود،«باید زودتر برم.»
جکسون چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد — نگاهی که چیزی بیشتر از یک بو*سهی ساده میخواست، چیزی که هنوز کامل نشده بود.
اما بدون هیچ اعتراضی، اجازه داد الیویا از جایش بلند شود و به سمت کابین برگردد.
(سایه های خونی)
part 36/
روی چوبهای گرم اسکله دراز کشیدند، هنوز خیس و نفسنفسزنان از خندههای چند لحظه پیش.
جکسون آرنجش را روی تختههای چوبی تکیه داد و کمی به پهلو خوابید، در حالی که با انگشتانش آرام روی مچ دست الیویا، بعد بازو، و گاهی خط باریک ک*مرش میلغزید — انگار نمیتوانست از لمس کردنش دست بکشد.
آفتاب روی پوست خیسشان میتابید، و زیر پایشان، صدای برخورد آرام آب با پایههای چوبی اسکله، ریتمی آرام به سکوت بینشان میداد.
جکسون، بعد از چند لحظه سکوت، بالاخره لب باز کرد:
«پدرم گفته سهام آقای مایکل ورشکست شده.»
نگاه الیویا به آسمان بود. با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، گفت: «آره.»
«و قراره با یه نفر دیگه سهام رو شریک بشه.»
الیویا نفس عمیقی کشید، انگار میخواست سنگینی حرفش را با هوا بیرون بدهد. «اصلاً حس خوبی بهش ندارم.»
برای لحظهای هیچکدام چیزی نگفتند.
جکسون نگاهش کرد، انگار میخواست چیزی بگوید که آرامش کند، اما قبل از اینکه حرفی بزند، الیویا خودش را نزدیکتر کشید و ل*بهایش را روی ل*بهای جکسون گذاشت.
دستهای جکسون آرام دور ک*مرش حلقه شد.
الیویا لبخندی وسط بوسه زد و بیشتر به سمتش خم شد.
بیکینی روی با*سن سفید بزرگش جمع شد و بیشتری حد را نشان داد دست های جکسون روش نشست و الیویا کمرش را قوس داد.
برای لحظهی کوتاه، بیآنکه بخواهد، تصویر از آن نگاه — همان نگاه سرد و بیروح عسلیرنگ — از پشت پلکهایش گذشت.
چیزی نگرانکننده بود، حسی که نمیتوانست نامش را بگذارد، چه برسد به اینکه به جکسون بگوید.
او این تصویر را پس زد، خودش را عقب کشید.
فاصله گرفت لبخندش محو شد و نفسی کشید. بعد از چند لحظه به خودش آمد، نگاهش به گوشیاش افتاد.
چشمان آبی اش اون درخشش همیشگی را از دست داده بود و جایشان را به عمق تاریکی دریا داد بودند.
«امشب شام شراکتی داریم...» صدایش کمی گرفته بود،«باید زودتر برم.»
جکسون چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد — نگاهی که چیزی بیشتر از یک بو*سهی ساده میخواست، چیزی که هنوز کامل نشده بود.
اما بدون هیچ اعتراضی، اجازه داد الیویا از جایش بلند شود و به سمت کابین برگردد.
- ۲۵۳
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط