My professor

My professor
Chapter:2
Part:118

سئول | ساعت ۲۲:۳۷

شب سردتر از همیشه روی شهر افتاده بود
بارش برف از عصر شروع شده بود و هنوز بی وقفه روی خیابونا می‌شست

از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم

سئول توی اون حال و هوا ساکت تر از همیشه به نظر می‌رسید

اما با تقه ای که به در خورد نگاهمو از پنجره گرفتم و به در دادم

هیزل:بیا تو

در آروم باز شد و لیانا با قدم های اروم اومد تو

لیانا:هیزل...

لبخندی زدم و گفتم :

هیزل:جانم

لیانا:عمو گفت که صدات کنم بری تو حیاط
هیزل:الان؟!
لیانا:اوهوم

هیزل:باشه الان میام

....

در حیاطو باز کردم و سرما فورا پوستمو سوزوند
نشسته بود روی تاب و به زمین خیره بود

صدای خرد شدن برفا رو زیر پاهام حس میکردم
آروم به سمتش رفتم

هیزل:استاد جئون؟

سرشو بلند کرد
همین که منو دید لبخندی روی لبش نقش گرفت

جونگ‌کوک:اومدی...

هیزل:اوهوم...چی اینقدر مهم بوده که صدام کردی؟
جونگ‌کوک:مگه وقتی میای پیشم باید چیزی شده باشه؟...دلم برای دخترم تنگ شده بود

از روی تاب بلند شد
آروم پالتوشو درآورد و روی شونه هام انداخت

متعجب نگاهش کردم
میخواستم پالتو رو دربیارم که جلومو گرفت

نفسشو با خنده داد بیرون و گفت:

جونگ‌کوک:من گرماییم دختر خوب....جای نگرانی نیست

اخم کردم

هیزل:قبلا هم بهت گفتم...گرمایی هستی خرس قطبی که نیستی...نشستی زیر برف فردا سینه پهلو میکنی با این کارا

جونگ‌کوک:پس بغلم کن تا من گرم بشم

هیزل: هیچ فرصتی رو از دست نمیدی مگه نه؟

چشماش لبخند زدن

جونگ‌کوک: نه...

دستمو گرفت و دوباره روی تاب نشست
منم آروم کنارش نشستم

آروم سرمو گذاشتم روی سینه تختش
و با پاهام تاب رو تکون دادم

نگاهش افتاد بهم
چند ثانیه خیره نگام میکرد

هیزل:عای!!!...چرا اینجوری نگام می‌کنی
جونگ‌کوک:به طرز عجیبی....زیبایی

چی شد؟!...زیبا؟؟...گونه هام آتیش گرفت و از شدت خجالت سرمو چرخوندم سمت گل ها

جونگ‌کوک:دارم میبینم

هیزل:چیو
جونگ‌کوک:که با لپات چیکار کردم

ظاهرا تا منو از حالت جامد به مایع تبدیل نکنه بس نمیکنه

جونگ‌کوک:دارم جلوی خودمو میگیرم تا بوست نکنم

هیزل:لطفا جلوی خودتو بگیر...

صورتشو نزدیک کرد بهم....با یه اخم محو خیره به لبام بود
لبایی که همیشه بدون زدن چیزی سرخ بودن

جونگ‌کوک:ببخشید نمیتونم...
هیزل:چیـ

با برخورد اون لبای نرم و داغ به لباش حرفش قطع شد

اما سریع فاصله گرفت

هیزل با لپایی که سرخ شده بودن بهش نگاه می‌کرد گفت:

هیزل:هوی استاد جئون...تو نمیتونی بدون اجازه هر کاری میخوای بکنی

جونگ‌کوک:برای خودمه هر کاری بخوام میکنم

این مرد قصد داشت با من چیکار کنه

جونگ‌کوک:می‌دونی چیه؟

هیزل:چی؟
جونگ‌کوک:فکر کنم این صحنه ها رو هیچوقت یادم نره...تو...با پالتوی من...زیر برف...کنار من

لبخند زدم

هیزل:این دفعه دیگه تا وقتی که بمیریم پیش همیم
جونگ‌کوک:اوهوم

هیزل: هوا سرده...بیا بریم داخل

دستمو گرفت و بلند شد

اما قبل از اینکه وارد خونه بشیم....یه لحظه وایسادم و حیاطو نگاه کردم

برف هنوز می‌بارید

شاید زندگی همیشه طبق چیزی که می‌خوایم پیش نره...
اما بعضی مواقع بعد از تمام پیچ و خم ها...ما رو دقیقا به اونجایی می‌رسونه که می‌خواستیم باشیم

به آدمی که باید کنارمون باشه
به جایی که اسمش خونه است

از اولین روزی که «استاد جئون»صدات زدم...
تا امشب

فهمیدم بعضی از آدما فقط وارد داستانت نمیشن
خودشون دلیل نوشته شدن داستانت میشن

و شاید
قشنگ ترین پایان برای داستان ما همین بود
اینکه بعد از تمام صفحه های زندگی
هنوزم پیش هم بودیم

پایان:)

قصه ی ما به سر رسید اما استادی مثل جئون به ما نرسید
امیدوارم که از این فیک لذت برده باشید:)
لطفا نظر هاتونو برام کامنت کنید چون خیلی ارزشمنده

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۹۷)

سلام نانازیای منننناومدم یه توضیح کوچولویی بدم راجب فیک های ...

My professorChapter:2Part:117چند دقیقه بعد،ماشین جلوی کافه م...

My professorChapter:2Part:116خیر به دلبخند هام دستشو روی موه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط