پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...

پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...

صبح روز بعد...

لیانا با عجله وارد مدرسه شد.

تمام شب را به فکر رفتارهای عجیب جنگکوک گذرانده بود.

«واقعاً مشکلش با من چیه...؟»

هنوز چند قدم وارد حیاط نشده بود که صدای برخورد توپ بسکتبال توجهش را جلب کرد.

بازیکن‌های تیم مدرسه مشغول تمرین بودند.

در میان آن‌ها، جنگکوک مثل همیشه مرکز توجه بود.

یک شوت سه‌امتیازی...

و دوباره صدای تشویق.

چند دختر کنار زمین با ذوق اسمش را صدا می‌زدند.

ـ «جنگکوک! اینجا رو نگاه کن!»

اما او حتی سرش را هم برنگرداند.

در همان لحظه نگاهش به لیانا افتاد.

توپ را گرفت و مستقیم به سمت او رفت.

لیانا زیر لب گفت:

ـ «باز شروع شد...»

جنگکوک درست روبه‌رویش ایستاد.

ـ «یه چیزی گم نکردی؟»

لیانا اخم کرد.

ـ «چی؟»

جنگکوک دستش را داخل جیبش برد و دستبند نقره‌ای لیانا را بیرون آورد.

چشم‌های لیانا گرد شد.

ـ «دستبندم!»

خواست آن را بگیرد، اما جنگکوک دستش را عقب کشید.

ـ «این؟»

ـ «آره، مال منه.»

ـ «از کجا معلوم؟»

لیانا با حرص گفت:

ـ «شوخی نکن، بده بهم.»

جنگکوک لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ «نه.»

ـ «نه یعنی چی؟»

ـ «هر وقت پروژه‌مون رو درست انجام دادی... شاید پسش دادم.»

لیانا از عصبانیت نفس عمیقی کشید.

ـ «تو واقعاً غیرقابل تحملی!»

جنگکوک فقط شانه‌ای بالا انداخت.

ـ «ممنون.»

همان موقع زنگ شروع کلاس خورد.

لیانا با عصبانیت از کنارش رد شد و زیر لب گفت:

ـ «یه روز کاری می‌کنم خودت بیای ازم معذرت‌خواهی کنی.»

جنگکوک ایستاد.

برای چند ثانیه به رفتنش خیره ماند.

بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد:

ـ «بعید می‌دونم...»

اما برخلاف حرفی که زده بود...

نگاهش تا وقتی لیانا وارد ساختمان مدرسه نشد، از روی او برداشته نشد.

و همین نگاه طولانی، باعث شد یکی از دخترهای کلاس که مدت‌ها بود عاشق جنگکوک بود، همه‌چیز را ببیند.

دختر با اخم به لیانا خیره شد و زیر لب گفت:

ـ «پس... مشکل از اون دختره‌ست.»

آن روز، لیانا هنوز خبر نداشت که از این لحظه، فقط جنگکوک دشمنش نیست...

بلکه کسی دیگر هم تصمیم گرفته بود زندگی‌اش را به جهنم تبدیل کند.

پآیآن پآرت پنجم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ششم | اولین سیلیاز همان لحظه‌ای که زنگ اول خورد...لیانا...

پارت هفتم | قلدری یا محافظت؟لیانا با لباس لک‌شده از سلف بیرو...

پارت چهارم | کتابخانهساعت، دقیقاً چهار بعدازظهر را نشان می‌د...

پارت سوم | هم‌گروهی اجباریزنگ آخر...صدای معلم ادبیات داخل کل...

پارت دوم | اولین ضربهصبح هنوز کامل شروع نشده بود که لیانا وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط