کاش درد؛

کاش درد؛
آنقدر کوچک می شد
که پشت میز یک کافه می نشست
چای می خورد،
یه ساعتی نگاه می کرد
و با عجله می گفت :خدا حافظ

"تارا محمد صالحی"
دیدگاه ها (۲)

هرچه آید به سرم باز بگویم گذردوای از این عمرکه با میگذرد میگ...

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت عشق های بی صدا را پس گرفت یا ور...

عید که آمد فکری برای آسمان تو خواهم کردیادم باشدروزهای آخر ا...

و آغوشت گرم ترین جایی برای زیستن مادر

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

«کافه گفتگو» چه کانسپتی دارد؟

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط