گفت:دیدیش امروز؟

گفت:دیدیش امروز؟

زمزمه کردم: نه خداروشکر!

یه ابروشو بالا انداخت و گفت: خداروشکر؟

لیوان چایی مو نزدیک لب هام کردم و از بین بخار های چایی که صورتمو پر کرده بود گفتم: آره...میدونی عزیز جان...یه آدم هایی تو زندگی بعضی از ماها هستن که هم ندیدنشون درده هم دیدنشون! اگر امروز میدیدمش...چشمم به چشمایی که مال من نبود می افتاد...آروم میشدم...اما فقط برای یه لحظه...تا هفته ها بعدش دلم آشوب میموند...چشم میچرخوندم رو آدم های شهر تا دوباره ببینمش!

حالا هم که ندیدمش باز دلم آشوبه...که شاید این آخرین فرصت بود قبل از اینکه چشماش بشه برای کسی ببینمش...دلم آشوبه و چند روزی آشوب میمونه...اما میدونم واسه هفته های آینده آروم ترم!

میگم خداروشکر ندیدمش چون چند روز آشوب بودن رو به چند ماه آشوب بودن ترجیح میدم.


#محیا_زند
دیدگاه ها (۰)

یک نفر تو خیابونای مغز من همیشه راه میره قدم میزنه . خیابونا...

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا م...

امروز تاریکم.مثل کسی که در ظلمت شب درزی پیدا کرده، در حفره‌ی...

خاطراتم را که مرور‌ می کنم همیشه یک‌ نکته آزارم می دهد ...در...

#P𝗔R𝗧 : 48〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

really lovepart¹⁹بعد از خوردن صبحانه قرار شد پسرا یه چیزی رو...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_378اون اینجا چیکار میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط