رمان ( ققنوس سیاه )
رمان ( ققنوس سیاه )
پارت ۱:
از سرما گوشه ای کز کرده بودم.
نگاهی به رد ناخن
بچه هایی که قبلاً اینجا بودن انداختم.
لعنتی اینجا دمای منفی سه درجه بود.
اما باید طاقت میاوردم .
بخاطر مین هو .
بخاطر خاطره های خوب مون.
اون حرف زدن یادم داد .
با اینکه فقط یک سال از من بزرگتر بود.
بهم نقاشی کردن یاد داد.
بهم درس داد.
با یاد اون روز ها لبخندی بر روی لب های ترک خورده ام شکل گرفت.
اما با یاد اینکه خودم مجبور شدم با دستام قبرش رو بکنم و دفنش کنم،
محو شد.
چه روز وحشتناکی بود.
عزیزترین کسم جلوی چشمام یخ زد و من هیچ کاری از دستم برنیامد.
آره. باید طاقت میاوردم.
باید طبق نقشه پیش میرفتم و بعد زهر خودم را میریختم.
با صدای در بدون اینکه حالتی در چهره ایجاد کنم ، به دیوار روبهرو زل زدم.
اما با شنیدن صدای جلاد (کسی که مین هو و خیلی از بچه های دیگه رو به کشتن داده) به سرعت بلند شدم.
جلاد با اون صدای مزخرفش شروع به زر زدن کرد:
خب تو زنده موندی عزیزم .
و خنده ی کثیفی کرد و ادامه داد:
بلند شو که باید خیلی خوب ازت مراقبت کنیم تا زمانی که از اینجا بری.
منظورش از ( از اینجا بری) آزاد شدن نبود، برای تعلیم بود.
بچه های که تو اتاق سرد دووم بیارن رو برای جنگ و مبارزه تعلیم میدن.
و این یعنی باز هم اسیر اون عوضی ها هستی.
پشت سرش به بیرون قدم برداشتم.
در اتاقی رو باز کرد و با دست به تختی که وسط اتاق قرار داشت اشاره کرد و گفت:
برو بخواب کوچولو .
به داخل اتاق رفتم و جلاد هم بلافاصله پشت سرم در را محکم بست .
نفسم را فوت کردم.
بر روی تخت دراز کشیدم و به سقف رنگ و رو رفته زل زدم و کم کم باحس گرمای لذت بخشی خوابم برد.
دو روز بعد(روز عملی کردن نقشه)
عجله نکنید این داستان حالا حالا ها ، ادامه دارد..........................
پارت ۱:
از سرما گوشه ای کز کرده بودم.
نگاهی به رد ناخن
بچه هایی که قبلاً اینجا بودن انداختم.
لعنتی اینجا دمای منفی سه درجه بود.
اما باید طاقت میاوردم .
بخاطر مین هو .
بخاطر خاطره های خوب مون.
اون حرف زدن یادم داد .
با اینکه فقط یک سال از من بزرگتر بود.
بهم نقاشی کردن یاد داد.
بهم درس داد.
با یاد اون روز ها لبخندی بر روی لب های ترک خورده ام شکل گرفت.
اما با یاد اینکه خودم مجبور شدم با دستام قبرش رو بکنم و دفنش کنم،
محو شد.
چه روز وحشتناکی بود.
عزیزترین کسم جلوی چشمام یخ زد و من هیچ کاری از دستم برنیامد.
آره. باید طاقت میاوردم.
باید طبق نقشه پیش میرفتم و بعد زهر خودم را میریختم.
با صدای در بدون اینکه حالتی در چهره ایجاد کنم ، به دیوار روبهرو زل زدم.
اما با شنیدن صدای جلاد (کسی که مین هو و خیلی از بچه های دیگه رو به کشتن داده) به سرعت بلند شدم.
جلاد با اون صدای مزخرفش شروع به زر زدن کرد:
خب تو زنده موندی عزیزم .
و خنده ی کثیفی کرد و ادامه داد:
بلند شو که باید خیلی خوب ازت مراقبت کنیم تا زمانی که از اینجا بری.
منظورش از ( از اینجا بری) آزاد شدن نبود، برای تعلیم بود.
بچه های که تو اتاق سرد دووم بیارن رو برای جنگ و مبارزه تعلیم میدن.
و این یعنی باز هم اسیر اون عوضی ها هستی.
پشت سرش به بیرون قدم برداشتم.
در اتاقی رو باز کرد و با دست به تختی که وسط اتاق قرار داشت اشاره کرد و گفت:
برو بخواب کوچولو .
به داخل اتاق رفتم و جلاد هم بلافاصله پشت سرم در را محکم بست .
نفسم را فوت کردم.
بر روی تخت دراز کشیدم و به سقف رنگ و رو رفته زل زدم و کم کم باحس گرمای لذت بخشی خوابم برد.
دو روز بعد(روز عملی کردن نقشه)
عجله نکنید این داستان حالا حالا ها ، ادامه دارد..........................
- ۱۲۰
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط