عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(تابع قوانین ویسگون)
P⁵⁵
3 سال بعد
(امریکا=ساعت 05:38 PM)
جونگکوک:
*برای کار مجبور شدم برم به امریکا،توی نیویورک همه چی عالی بود،داشتم میگشتم،اولین چیزی که بهش بر خوردم فروشگاه های زیاد بود،بعد ی سینما،بعد هم شهر بازی..وای..اینجا خیلی قشنگه..تهیونگ رفت آب بخره بیاد..منم توی پارک همون نزدیک نشستم..بچه ها رو نگاه میکردم،خیلی بامزه بودن،یکیشون داشت میدویید،یهو خورد زمین،کسی نیومد کمکش کنه و داشت گریه میکرد،رفتم سمتش*
جونگکوک:هی هی..عیبی نداره..
میرا:میسوزه(گریه)
جونگکوک:بزار نگاهش کنم..
میرا:نه..مامانم گفته غریبه ها نباید بهم دست بزنن..(اشکاش رو پاک میکنه)
جونگکوک:نگران نباش..میخوام ببینم اتفاقی نیوفتاده باشه..
میرا:باشه..فقط به عموم نگو،عموم رفته بشتنی بخره
جونگکوک:باشه..
*اروم شلوارش رو بالا دادم،پاش داشت خون میومد،خون رو دید دوباره ترسید،سریع ی دستمال از جیبم در اوردم و گذاشتم روی زانوش*
جونگکوک:میشه بغلت کنم؟
میرا:برای چی؟(گریه)
جونگکوک:ببرمت روی صندلی بشینی..
میرا:باشه(گریه)
*بغلش کردم،هنوز گریه میکرد،ناگهان داد ی مرد رو شنیدم،گفت"میرا"..اون دختر بچه سرش رو اورد بالا*
میرا:عمو..عموم اومد..منو بزار پایین(گریه)
جونگکوک:باشه..(گذاشتمش پایین)
*اون مرد اومد سمتم،وایسا..این جونیور نبود؟*
جونیور:ت..تو اینجا چیکار میکنی؟(عصبی)
جونگکوک:خودتی؟
جونیور:دنبالمون نیا(داد)
*جونیور اون دختر کوچولو رو بغل کرد،حتما ا/ت پیش جونیوره..ولی..ولی ا/ت که باردار نمیشد..تهیونگ اومد*
تهیونگ:همه چی ردیفه؟
جونگکوک:بدو..باید بریم..
تهیونگ:کجا؟
جونگکوک:ا/ت رو پیدا کردم..
*سریع دوییدیم،ی تاکسی نگه داشت،رفتیم پشت ماشین جونیور،داشتم تعقیبش میکردم*
ادامه دارد...
(تابع قوانین ویسگون)
P⁵⁵
3 سال بعد
(امریکا=ساعت 05:38 PM)
جونگکوک:
*برای کار مجبور شدم برم به امریکا،توی نیویورک همه چی عالی بود،داشتم میگشتم،اولین چیزی که بهش بر خوردم فروشگاه های زیاد بود،بعد ی سینما،بعد هم شهر بازی..وای..اینجا خیلی قشنگه..تهیونگ رفت آب بخره بیاد..منم توی پارک همون نزدیک نشستم..بچه ها رو نگاه میکردم،خیلی بامزه بودن،یکیشون داشت میدویید،یهو خورد زمین،کسی نیومد کمکش کنه و داشت گریه میکرد،رفتم سمتش*
جونگکوک:هی هی..عیبی نداره..
میرا:میسوزه(گریه)
جونگکوک:بزار نگاهش کنم..
میرا:نه..مامانم گفته غریبه ها نباید بهم دست بزنن..(اشکاش رو پاک میکنه)
جونگکوک:نگران نباش..میخوام ببینم اتفاقی نیوفتاده باشه..
میرا:باشه..فقط به عموم نگو،عموم رفته بشتنی بخره
جونگکوک:باشه..
*اروم شلوارش رو بالا دادم،پاش داشت خون میومد،خون رو دید دوباره ترسید،سریع ی دستمال از جیبم در اوردم و گذاشتم روی زانوش*
جونگکوک:میشه بغلت کنم؟
میرا:برای چی؟(گریه)
جونگکوک:ببرمت روی صندلی بشینی..
میرا:باشه(گریه)
*بغلش کردم،هنوز گریه میکرد،ناگهان داد ی مرد رو شنیدم،گفت"میرا"..اون دختر بچه سرش رو اورد بالا*
میرا:عمو..عموم اومد..منو بزار پایین(گریه)
جونگکوک:باشه..(گذاشتمش پایین)
*اون مرد اومد سمتم،وایسا..این جونیور نبود؟*
جونیور:ت..تو اینجا چیکار میکنی؟(عصبی)
جونگکوک:خودتی؟
جونیور:دنبالمون نیا(داد)
*جونیور اون دختر کوچولو رو بغل کرد،حتما ا/ت پیش جونیوره..ولی..ولی ا/ت که باردار نمیشد..تهیونگ اومد*
تهیونگ:همه چی ردیفه؟
جونگکوک:بدو..باید بریم..
تهیونگ:کجا؟
جونگکوک:ا/ت رو پیدا کردم..
*سریع دوییدیم،ی تاکسی نگه داشت،رفتیم پشت ماشین جونیور،داشتم تعقیبش میکردم*
ادامه دارد...
- ۸.۹k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط