گربه عزیزم میا
گربه عزیزم میا
پارت فلان
گفت: خانم میا شما بیرون منتظر باشید لطفا ، میا:ها؟ چرا ؟ اقا:بعدا بهتون میگم لطفا برید بیرون .
میا پاشد و رفت بیرون ، مین: چیزی شده ؟ اقا: شما این دخترو دوست دارید؟ مین:اممم نه چطور؟ اقا: خب این خانم میا انسانه؟ مین: عامم خب ... ( مین و میا خواستن که به طرف چیزی نگن درباره اینکه میا گربس ) اقا: هعیی ، پس ایشون انسان نیست و گربس درسته؟ مین: ا_اره ولی شما چجوری متوجه شدید؟ اقا: من زندگی میا رو دیدم ، خب این خانم میا بچه یک گربه هست که قبلا روش طلسم و دعا انجام دادن و این طلسم و دعا ها انگار که روی میا هم انجام شده. مین: خب ؟ اقا: چرا بهم نگفتید که گربس؟ مین: فکر کردیم شاید باور نکنید. اقا:من دعا نویسم و خیلی از این چیزا دیدم و دربارش میدونم ، فعلا به خانم میا چیزی نگید . مین : باشه اما چرا؟ اقا: خانم میا هیچ وقت قرار نیست که دوباره به حالت اولش برگرده ، و اگه وارد رابطه نشی اون بجات به فنا میره . فهمیدی؟ مین: رابطه من به اون چه ربطی داره؟
اقا: اطلاعی ندارم ولی فقط یه چیز باعث زنده بودن میا میشه اونم وارد رابطه شدنت هست . مین: حتما باید با یه دختر باشم ؟ اقا: بله ، البته میا هم یه دختره پس مشکلی نداره اگه با خانم میا هم وارد رابطه بشید. مین: چه مسخره ، بمیرمم با اون وارد رابطه نمیشم ( تو که میا رو دوست دارییی🌚🎀) مین از اتاق میره بیرون و با میا به سمت خونه حرکت میکنه ، میا: یارو چی گفت؟ مین: گفت قرار نیست اون پیرزنه رو ببینی
میا:چی؟ پس چجوری زنده بمونم؟ مین بعد شنیدن حرف میا ساکت میشه و به راه رفتن ادامه میده. میا: الوو؟ میگم چجوری زنده بمونم؟ مین کم کم نزدیک میا میشه و میا به دیوار برخورد میکنه.
مین: من اجازه نمیدم بمیری ، میا:ب_باشه میشه یکم ازم دور بشی ؟ تو دهنمی
مین: هیسس میا:ها؟ مین: با من وارد رابطه شو . میا: باشه
مین: چی؟ به همین راحتی قبول کردی؟ میا: آره مین: اصلا منو دوست داری؟
میا: اومم، آره مین: جدی؟ میا: آره مین: دروغ نگو میا: اگه دوست نداری پس به درخواستت میگم نه مین: نه جواب اول مهمه بیا بریم . میا: باشه
#چا_وو_مین #رمان
پارت فلان
گفت: خانم میا شما بیرون منتظر باشید لطفا ، میا:ها؟ چرا ؟ اقا:بعدا بهتون میگم لطفا برید بیرون .
میا پاشد و رفت بیرون ، مین: چیزی شده ؟ اقا: شما این دخترو دوست دارید؟ مین:اممم نه چطور؟ اقا: خب این خانم میا انسانه؟ مین: عامم خب ... ( مین و میا خواستن که به طرف چیزی نگن درباره اینکه میا گربس ) اقا: هعیی ، پس ایشون انسان نیست و گربس درسته؟ مین: ا_اره ولی شما چجوری متوجه شدید؟ اقا: من زندگی میا رو دیدم ، خب این خانم میا بچه یک گربه هست که قبلا روش طلسم و دعا انجام دادن و این طلسم و دعا ها انگار که روی میا هم انجام شده. مین: خب ؟ اقا: چرا بهم نگفتید که گربس؟ مین: فکر کردیم شاید باور نکنید. اقا:من دعا نویسم و خیلی از این چیزا دیدم و دربارش میدونم ، فعلا به خانم میا چیزی نگید . مین : باشه اما چرا؟ اقا: خانم میا هیچ وقت قرار نیست که دوباره به حالت اولش برگرده ، و اگه وارد رابطه نشی اون بجات به فنا میره . فهمیدی؟ مین: رابطه من به اون چه ربطی داره؟
اقا: اطلاعی ندارم ولی فقط یه چیز باعث زنده بودن میا میشه اونم وارد رابطه شدنت هست . مین: حتما باید با یه دختر باشم ؟ اقا: بله ، البته میا هم یه دختره پس مشکلی نداره اگه با خانم میا هم وارد رابطه بشید. مین: چه مسخره ، بمیرمم با اون وارد رابطه نمیشم ( تو که میا رو دوست دارییی🌚🎀) مین از اتاق میره بیرون و با میا به سمت خونه حرکت میکنه ، میا: یارو چی گفت؟ مین: گفت قرار نیست اون پیرزنه رو ببینی
میا:چی؟ پس چجوری زنده بمونم؟ مین بعد شنیدن حرف میا ساکت میشه و به راه رفتن ادامه میده. میا: الوو؟ میگم چجوری زنده بمونم؟ مین کم کم نزدیک میا میشه و میا به دیوار برخورد میکنه.
مین: من اجازه نمیدم بمیری ، میا:ب_باشه میشه یکم ازم دور بشی ؟ تو دهنمی
مین: هیسس میا:ها؟ مین: با من وارد رابطه شو . میا: باشه
مین: چی؟ به همین راحتی قبول کردی؟ میا: آره مین: اصلا منو دوست داری؟
میا: اومم، آره مین: جدی؟ میا: آره مین: دروغ نگو میا: اگه دوست نداری پس به درخواستت میگم نه مین: نه جواب اول مهمه بیا بریم . میا: باشه
#چا_وو_مین #رمان
- ۹۶
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط