شخصی برای اولین بار یک کلم دید ...

شخصی برای اولین بار یک کلم دید ...
اولین برگش را جدا کرد، 
زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر ...
با خودش گفت: 
حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادوپیچش کردن!
اما وقتی به تهش رسید و برگها تمام شد متوجه شد که چیزی توی اون برگها پنهان نشده،بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگهاست ...

داستان زندگی هم مثل همین کلم است!
ما روزهای زندگی رو تند تند ورق می زنیم و فکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده،درحالیکه همین روزها آن چیزیست که باید دریابیم و درکش کنیم و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم،نه خوردنی بود نه پوشیدنی،فقط دور ریختنی بود!

زندگی،همین روزهاییست که منتظرش بودیم ...
‌┈••✾❀♡🄱🄰🄷🄰🅁♡❀✾••┈
دیدگاه ها (۴)

برای من دردناک است ...وقتی می‌بینم زنان ایرانی در باشگاه نه ...

باید زن باشی،تا یاد بگیری،دردهایت را لاک بزنی ...سپیدی تار م...

از بچگی هیچیو زوری نمیخواستم ...حتی نزدیک ترین آدمای زندگیمو...

ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥﯾﮑﯽ ﮐﻮﭼﮏ،ﯾﮑﯽ ﺑﺰﺭﮒﯾﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩﯾﮑﯽ ﻗﻮﯼ ...

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه‌ها...

هر آشناییِ تازه، شبیه به گشودنِ کتابی‌ست که جلدِ درخشانش چشم...

متنی قابل تامل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط