هزاردستان

هزاردستان

هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
که ای خسته از رنج دی ببین جشن گل های من
بکن دل ز نقدینه ی جان بنه در کف می فروش
کنار گل و لاله دو جامی بزن
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش
مده دست (و) با دست بی نمک
نمک جز لب بانمک نمک جز لب بانمک
جزای کردار ستم پیشگان دهد نفخه ی صور
دوای درد دل دلدادگان بود شور نشور
بسوزد از شر بشر یکسر خشک و تر
نماند آخر زین حیوان اثر
نیارزد این جهان بدین که بهر دل دل شکنی
برون کنی پیرهنی از تنی
مکن این طنازی با ما
عبث به خود می نازی جانا
از این بلندپروازی دانم
کاخر شکار بازی جانم
همه شب سر بردن به یک دل دوجا
نگران کاین دوران نماند به جا
تو مشو مایه ی آوارگی
دست من و دامان تو
بنما چاره ی بیچارگی
ما و عهد و پیمان تو
ریشه گر حاصلش این بار نیست
تو مده لاله دگر خار چیست
جاهد این میکده را آب گرفت
کس در این معرکه هشیار نیست
کس در این معرکه هشیار نیست
دیدگاه ها (۲)

ساز خاموش بزن آن پرده بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این س...

مرا رها کن رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک منِ خراب ش...

به یاد داری به یاد داری ماه من به یاد داری ماه من که روزگار...

باد صبا باد صبا بر گل گذر کن گل گذر کن گل گذر کن از حال گل ...

My professor Chapter:2Part:38دست خیس دختر از دست جونگ کوک لی...

مرگ مشترک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط