مادرگفت : نرو،بمان!

مادرگفت : نرو،بمان!
دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد.
گفت:هرچه تو بگویے فقط یڪ سوال!
میخواهی پسرت عصای این دنیایت باشد یا آن دنیا؟
مادرش چیزی نگفت و با اشڪ بدرقه اش ڪرد.
#شهید_عبد_الرضا_مجیری
دیدگاه ها (۱)

مادر گفت: نرو، بماندلم میخواهد پسرم عصای دستم باشدگفت:هرچه ت...

چند پارتی جونگ کوک | قرار قلابییک روز خیلی عادی رفتم تا نمای...

.#درسهای_بسیار_مفید🔻زنی مبلغ دو ۲ ملیون تومان را گم کرده بود...

#ازدواج_اجباری Part16زن عمو اومد تو و گفت:م.ت: چیشد دخت....و...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

True Love②⑤تهیونگ: نه نرو من دو روز پیش درخواست پرستار دادم ...

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط