「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 86
✦.................................

حدود نیم ساعت گذشته بود. باب اسفنجی تمام شده بود اما تلویزیون هنوز روشن بود و نورش روی هال افتاده بود. خانه بیش از حد ساکت شده بود.

تهیونگ که تا آن لحظه مشغول بررسی چند پیام کاری روی گوشی‌اش بود، آرام سرش را بالا آورد. سکوت خانه غیرعادی بود. اخمش کمی پررنگ‌تر شد، چند لحظه گوش داد و بعد، بی‌صدا از جا بلند شد.

از آشپزخانه صدای خیلی آرامی می‌آمد؛ نه حرف... نه صدا... فقط زمزمه‌ای نرم، همراه با ریتم آهنگ:

+ لِت می شو یو هاو پراود آی ام توبی یورس…
کلاوز آن د فلور، بَت آی استیل لوک فاین فور یو…
یو میک می فیل لایک هوم… آی دون نو وای ♪♪♪

( اسم اهنگ : good for you )

آهنگ با صدای آیلین در هم آمیخته بود؛ نه دقیق، نه کامل... بیشتر شبیه زمزمه‌ای احساسی که از دلش بیرون می‌آمد.

تهیونگ جلوی چهارچوب آشپزخانه ایستاد، همان‌جا.. بی‌حرکت.

آیلین پشتش به او بود؛ پیشبند سفید با طرح‌های قرمز بسته بود. موهایش را بالا بسته بود اما چند تار مو از دو طرف صورتش بیرون افتاده بود. هر بار که سرش را تکان می‌داد، روی گونه‌اش می‌افتادند.

دختر با تمرکز مواد داخل کاسه را هم می‌زد، و زیر لب همان آهنگ را ادامه می‌داد:


+ یو میک می فیل لایک هوم... آی دون نو وای...
بَت آی لوک فاین... آی لوک فاین فور یو...


روی بینی‌اش کمی آرد نشسته بود. روی گونه‌اش هم لکه کوچکی از زرده تخمه مرغ
و خودش… کاملاً بی‌خبر بود.

---

تهیونگ فقط نگاه می‌کرد... یک دقیقه... دو دقیقه... شاید بیشتر.

برای اولین بار در آن شب، ذهنش از همه چیز خالی شده بود؛ نه مأموریت. نه خون. نه ویلیام. نه دنیا... فقط همین تصویر:

دختری که وسط آشپزخانه ایستاده بود و انگار تمام جهانش خلاصه شده بود در شیرینی‌هایی که هم می‌زد.

آرام، خیلی آرام زیر لب گفت:

_ این دختر زیادی بی‌نقصه...

آیلین ناگهان مکث کرد، انگار چیزی را حس کرده باشد سرش را برگرداند. و همان لحظه تهیونگ را دید

چشم‌هایش گرد شد.

+ وای خدا! از کی اونجایی؟!

تهیونگ بدون تغییر در حالتش جواب داد:

_ چند دقیقه.

+ و هیچی نگفتی؟!

_ مشغول بودی.

آیلین با ناباوری خندید بعد قاشق چوبی را بالا گرفت:

+ حالا که اینجایی... بیا کمک.

تهیونگ تقریباً سریع جواب داد:

_ علاقه‌ای ندارم.

آیلین ابرویی بالا انداخت

+ به شیرینی؟

_ به آشپزی

چند ثانیه بعد آیلین دست به سینه ایستاد.

+ فقط پنج دقیقه

_ نه

+ سه دقیقه

_ نه

+ دو دقیقه

_ نه

+ یک دقیقه

تهیونگ نگاهش کرد، آیلین هم نگاهش کرد؛ جنگی خاموش.

بعد دختر ناگهان لبخند زد

+ پس یعنی می‌ترسی

تهیونگ ابرو بالا انداخت

_ از چی؟

+ از اینکه بلد نباشی

سکوت. و بعد... تصمیم.

---

چند دقیقه بعد، فرمانده بزرگ و ترسناک کره جنوبی، با یک پیشبند تقریبا سفید جلوی کانتر ایستاده بود؛ دست به سینه، اخمو و خیره به ظرف آرد.

آیلین نزدیک بود از خنده منفجر شود

+ وای...

تهیونگ نگاهش را خیلی کوتاه به او انداخت؛ همان نگاه سنگین همیشگی.
اما این بار، چیزی در آن نگاه فرق داشت. و خودش هم نمی‌دانست چرا، اما... دیگر مثل قبل از این صحنه فرار نمی‌کرد.

...

تهیونگ هنوز جلوی کانتر ایستاده بود؛ دست‌هایش آردی شده بود، پیشبند سفید روی لباس مشکی‌اش افتاده بود و نگاهش روی خمیر شیرینی ثابت مانده بود.
اما دیگر تمرکزش روی کار نبود.

چشمش رفت سمت آیلین.
و برای اولین بار، نگاهش فقط نگاه نبود... محو شدن بود.

آیلین با لبخند شیرینی‌های داخل سینی را نگاه می‌کرد.

+ وای... این یکی قشنگ‌تر شد.

سرش را کمی کج کرد و با ذوق به نتیجه کارش نگاه کرد در همان لحظه نگاهش روی تهیونگ افتاد. سکوت؛ چشم‌هایشان روی هم قفل شد. نه حرفی، نه حرکت اضافه‌ای. فقط یک زل طولانی... که انگار زمان را کند کرده بود.

تهیونگ خیلی آرام یک تخم‌مرغ را برداشت. بدون اینکه نگاهش را از آیلین بردارد آن را شکست و خیلی بی‌تفاوت، محتویاتش را روی شیرینی‌ای که آیلین درست کرده بود ریخت.

---

چند ثانیه سکوت کامل

---

آیلین اول به شیرینی نگاه کرد.. بعد به تهیونگ بعد دوباره به شیرینی.

لبخندش آرام‌تر شد...

+ خرابش کردی؟

صدایش نه عصبانی بود، نه ناراحت... فقط پر از تعجب و خنده‌ای که کنترلش سخت بود.

تهیونگ هیچ جوابی نداد
فقط نگاهش هنوز روی او بود؛ همان نگاه سنگین... اما این بار نرم‌تر از همیشه.

آیلین سرش را کمی پایین انداخت و برای یک لحظه... لبخندش محو شد. نه از ناراحتی از حس عجیبی که نمی‌دانست اسمش چیست.

...

شرط: ۷٠ لایک 45 کامنت
دیدگاه ها (۴۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 85✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 84✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78✦.....

MIDNIGHT BET

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط