خدایا تو قلب مرا می خری

خدایا تو قلب مرا می خری

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم به اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است!

یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است!

یکی گفت: چرا نور اینجا کم است؟!

و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا امد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه پشت خود بست!
دیدگاه ها (۱)

LESSON

`` قشنگ تربن اشتباه ``chapter : ²part : ³دیگر چیزی نگفت.بی‌ه...

پارت هفت

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_18فصل نهم | هیو...

𝖕𝖆𝖗𝖙2یازده و پنج دقیقه.لیسا کنار درِ اتاق پذیرایی ایستاده بو...

🦢 پارت سی‌وپنجم | برای همیشهیک سال بعد...صدای موسیقی از سالن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط