𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p55
تهیونگ دست به سینه ایستاد:« نمیخوای من باهات بیام، نه؟ حالا فعلا نگران نباش. من تا دم در باهات میام و بعد روی صندلی میشینم و منتظرت می مونم. ولی این کارو به خاطر اینکه «نمیتونم» بیام داخل نمیکنمااا! چون نمیخوام. »
جونگکوک سر تکون داد.
تهیونگ دست جونگکوک رو کشید:« چی کار میکنی؟ نمیتونی تا ابد اینجا بشینی که! »
جونگکوک ایستاد. سمت اتاقی که یکم پیش بهش اشاره کرده بودن رفتن.
با قدم های بلند سمت اتاق رفتن.
تهیونگ دم در اتاق ایستاد:« ولی هرچیزی که گفت به منم میگی، باشه؟»
جونگکوک خنده ای کرد:« همین کارو میکنم. »
و دست تهیونگ رو ول کرد. تهیونگ روی صندلی ای که کمی عقب تر از اتاق بود نشست و درحالی که پاهاش رو به زمین میکوبید و ناخن هاش رو میجوید تمام مدت رو منتظر موند. منتظر اینکه جونگکوک بیاد و بهش بگه « این یه نوع معلولیت نیست، درمان میشه. »
صدای تیک تاک ساعتی که کمی جلوتر بود در مقابل امواج افکار تهیونگ تقریبا محو شده بود.
بوی ضد عفونی کننده ی مطب زیر بینی تهیونگ میپیچید.
صندلی تقریبا سرد بود، اما بعد از مدتی، سر انگشت های تهیونگ به اون سرما عادت کردن.
نفسش رو در سینهاش حبس کرد و منتظر موند.
اتاق انتظار:
جونگکوک داخل شد. مردی سن و سال دار، با موهای سرش که ترکیبی از نقره ای و خاکستری بودن و لباسی سفید که مخصوص بیمارستان بود روی صندلی نشسته بود.
جونگکوک واکنشی به گوشگیر پزشکی که دور گردن مرد خودنمایی میکرد نشون نداد. فقط سعی کرد با صداش توجه مرد رو جلب کنه:« سلام. »
مرد صندلی چرخ دارش رو تکون داد و سمت جونگکوک برگشت. فنجان قهوه ای که کمی از قهوه دورش رو کثیف کرده بود رو روی میز شیشه ای گذاشت و صدای کوتاهی ایجاد کرد. لبخندی زد:« اوه خدای من، سلام. متاسفم من فقط یکم مشغول فکر کردن بودم برای همین متوجه حضورتون نشدم. شما باید... »
بعد کمی از آب دهانش رو روی شصتش زد و شصتش رو روی برگه هایی که به تخته شاسیش وصل بودن کشید.
انگشتش رو روی قسمتی از کاغذ گذاشت:« باید جئون جونگکوک باشید.»
p55
تهیونگ دست به سینه ایستاد:« نمیخوای من باهات بیام، نه؟ حالا فعلا نگران نباش. من تا دم در باهات میام و بعد روی صندلی میشینم و منتظرت می مونم. ولی این کارو به خاطر اینکه «نمیتونم» بیام داخل نمیکنمااا! چون نمیخوام. »
جونگکوک سر تکون داد.
تهیونگ دست جونگکوک رو کشید:« چی کار میکنی؟ نمیتونی تا ابد اینجا بشینی که! »
جونگکوک ایستاد. سمت اتاقی که یکم پیش بهش اشاره کرده بودن رفتن.
با قدم های بلند سمت اتاق رفتن.
تهیونگ دم در اتاق ایستاد:« ولی هرچیزی که گفت به منم میگی، باشه؟»
جونگکوک خنده ای کرد:« همین کارو میکنم. »
و دست تهیونگ رو ول کرد. تهیونگ روی صندلی ای که کمی عقب تر از اتاق بود نشست و درحالی که پاهاش رو به زمین میکوبید و ناخن هاش رو میجوید تمام مدت رو منتظر موند. منتظر اینکه جونگکوک بیاد و بهش بگه « این یه نوع معلولیت نیست، درمان میشه. »
صدای تیک تاک ساعتی که کمی جلوتر بود در مقابل امواج افکار تهیونگ تقریبا محو شده بود.
بوی ضد عفونی کننده ی مطب زیر بینی تهیونگ میپیچید.
صندلی تقریبا سرد بود، اما بعد از مدتی، سر انگشت های تهیونگ به اون سرما عادت کردن.
نفسش رو در سینهاش حبس کرد و منتظر موند.
اتاق انتظار:
جونگکوک داخل شد. مردی سن و سال دار، با موهای سرش که ترکیبی از نقره ای و خاکستری بودن و لباسی سفید که مخصوص بیمارستان بود روی صندلی نشسته بود.
جونگکوک واکنشی به گوشگیر پزشکی که دور گردن مرد خودنمایی میکرد نشون نداد. فقط سعی کرد با صداش توجه مرد رو جلب کنه:« سلام. »
مرد صندلی چرخ دارش رو تکون داد و سمت جونگکوک برگشت. فنجان قهوه ای که کمی از قهوه دورش رو کثیف کرده بود رو روی میز شیشه ای گذاشت و صدای کوتاهی ایجاد کرد. لبخندی زد:« اوه خدای من، سلام. متاسفم من فقط یکم مشغول فکر کردن بودم برای همین متوجه حضورتون نشدم. شما باید... »
بعد کمی از آب دهانش رو روی شصتش زد و شصتش رو روی برگه هایی که به تخته شاسیش وصل بودن کشید.
انگشتش رو روی قسمتی از کاغذ گذاشت:« باید جئون جونگکوک باشید.»
- ۵.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط