part 27

part 27
边儿里我饿了看i旅游
🔪☠🔪☠🔪☠🔪☠🔪☠🔪☠🔪☠🔪☠🔪☠🔪☠🔪☠🔪
آرام با آرورا خیلی راحت بود و باهم داشتن حرف میزدن و میخندیدن
و الکسندرا و بل از اونور داشتن میدیدن بل هم دلش خواست بره پیش آرام ولی از آرورا خوشش نیومد
الکسندرا با همون لبخند ملایمش اومد سمت آرام و الکسندرا
الکسندرا با لحن شیرین : سلام من دوست آرام ام ، شما هم دوستش هستید؟
آرورا : بله بله
آرام با لبخند : بچه ها امیدوارم باهم دوست بشید
ارورا به کنارش اشاره کرد و گفت: بیا بشین اسمت الکسندرا بود درسته؟
الکسندرا اومد کنار آرورا نشست و گفت : بله خودمم
آرورا: چقدر خوش روحیه ای
آرام خندید : مشاوره مایکی هستن
آرورا با حیرت زدگی : ایوللللل پس اگه میشه به ما هم مشاوره بده 😃
الکسندرا :حتما آرورا _چان
* هر سه تاشون شروع کردن به خندیدن و صحبت کردن *
بل هم براش مهم نبود و ریلکس نشسته بود و شروع کرد با گوشیش ور رفت .
ارورا داشت حرف میزد که یهو ی سایه اومد بالا سر ارورا و ی سایه بزرگ رو سر آرورا بود
آرام برگشت : اوه...هایتانی....سلام * سرد *
ران : زهرمار!!
یهو ارورا بلند شد و گفت : اوی با دوستم آدم حرف بزن نفهم
ران با پوزخند خم شد : جون چه مامی هستیا~
ارورا از حرف ران پشماش ریخته و گفت : د...دردددد!!!
ران : جونننننن~
آرام و الکسندرا داشتن سعی میکردن از خنده نترکن
یهو ران به سمت آرورا خم شد و ی بوسه ریز رو لب آرورا گذاشت
آرام و الکسندرا : 🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯
بل : 😐😐😐😐😳
آرورا: 😳😳😳😳😳😳😳😳
ران: 😏😏😏😏😏😏😏😏~♡
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
تا پارت بعد بای باییی
دیدگاه ها (۵)

ا.ت هاروچیو رو دید و متوجه شد که اون قفل ها رو شکوندهاز ترس ...

part ten ::🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁فلش بک ::مامان ا.ت...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁷ | پارتـ ⁷🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

بریم✨ با این حرف های اون دختر تو خیلی عصبانی شدی و اضطراب رو...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت 2ویو تهیونگ که رفتم سمت در.دست گ...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط