#تکپارتی_کوک

#تکپارتی_کوک
*به مناسبت تولدشششش😆*

ساعت ها همینجوری میگذشت..ات حوصلش سررفته بود و نمیدونست چیکار کنه که یهو یه فکری به سرش زد...رفت پیشه جونگکوک و داد زد

ات: جونگکوک شیییی

جونگکوک: واییی سکتهه کردممم چیشدهههه؟؟؟؟

ات: حوصلممم سر رفتههههه

جونگکوک: خب چیکار کنم؟؟؟

ات: بریمممم بیرونننن

جونگکوک: نخیر نمیشه

ات: تروخداااااااااااا

جونگکوک: نههههه

ات: لطفاًاااااا

جونگکوک: گفتمممم که نمیشههه( جدی)

ات خیلی از جونگکوک دلخور شد ولی چیزی نگفت..رفت توی آشپزخونه و اتفاقی چندتا شیرموز دید و همشونو خورد و بعدش شروع کرد به فیلم دیدن و خندیدن

یک ساعت بعد__
جونگکوک رفت توی آشپزخونه که شیرموز بخوره که دید هیچ شیرموزی نیس...فهمید که ات شیرموز هارو خورده و حسابی عصبانی شد رفت سمته ات و با عربدع لب زد

جونگکوک: تو شیرموزامو خوردییی؟؟؟

ات: اوهوم..مشکلی داره؟

جونگکوک: شوخی میکنی دیگه نه؟؟؟

ات: چرا باید شوخی کنم؟

جونگکوک: ات خودت خوب میدونی چقدر روی شیرموزام حساسمم

ات: خب که چی ؟

جونگکوک از عصبانیت صورتش قرمز شده بود و ات خیلی سرد و ریلکس نگاش میکرد.. جونگکوک به ات نزدیک شد و تو چشماش با عصبانیت نگاه کرد

جونگکوک: چرا داری کاری میکنی که از چشمم بیوفتی هوم؟

ات با یه لبخند تلخ نگاش کرد

ات: من خیلی وقته از چشمت افتادم

جونگکوک: چی؟ منظورت چیه ؟

ات: با اینکه بهم میگی دوست دارم ولی همیشه باهام سرد حرف میزنی... همیشه ذوقمو کور میکنی....
همیشه سرزنشم میکنی....
اما منم انسانم کوک...داری کاری میکنی که خودکشی کنم...همش سکوت می‌کنم و چیزی نمیگم ولی واقعا خستم..خیلی خستم

کم کم صداش پر از بغض شد و با گریه حرف میزد... جونگکوک انقدر شوکه شده بود که یادش رفته بود چقدر عصبانی
بوده...باورش نمیشد که انقدر داغونش کرده و بغضش گرفت..محکم اتو بغل کرد و سرشو نوازش میکرد

جونگکوک: ق.. قشنگم من متوجه نشدم که چقدر داغونت کردم ببخشید... واقعا معذرت میخوام..میشه یه فرصت دیگه بهم بدی هوم؟...قول میدم همچیو جبران کنم

ات: باشه

جونگکوک یه لبخند خرگوشی زد و لپ اتو کشید

جونگکوک: اومم خانم کوچولو نظرت چیه بریم شهربازی هوم؟

ات: واقعاااااااا؟؟؟؟

جونگکوک: اوهومممم

ات: معلومهههه بریمممممم

جونگکوک: باش زود باش آماده شو

ات بلند شد که آماده بشه که با صدای جونگکوک متوقف شد و نگاهشو داد به جونگکوک

جونگکوک: ات

ات: بله؟

جونگکوک: عاشقتمم

ات لبخند پررنگی زد

ات: منم عاشقتم کوکی:)

خلاصه که آماده شدن و رفتن شهربازی و کلی خوشگذروندن 💕

پایان__

چطور بود ؟
دیدگاه ها (۲۰)

بانو فیک نویسهههه😆🛐🛐🛐🛐@yongi_min

می‌گویند بعضی از آدم‌ها به دنیا می‌آیند تا به تاریکیِ جهان، ...

ولی ترکیب این دوتا اه‍نگ»»»🛐

پارت⁹که جونگکوک و جیمین اومدن پیشه تهیونگتهیونگ: باز چیشدع؟(...

عشق شکوفه شده..پارت¹¹که یهو پاهاش لیز خوردات:ای من ریدم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط