𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:3
بعد کلی بحث بالاخره تهیونگ توانست پسر را راضی کند تا به دیدن جئون برود.
با لباس های بهداشتی که یکی از پرستاران به او داده بود در را باز کرد و وارد شد.
پسر هنوز بیهوش بود.
قلب مرد با دیدن وضعیت او به تپش افتاد..
جلو تر رفت و روی صندلی کنار تخت سفید رنگ نشست.
تکان خوردن انگشتان پسر خبر از بهوش آمدنش را میداد.
مرد دستش را بالا آورد و دست او را گرفت
+ سنجاقکم...
-تقصیر من نبود..
هنوز هم داشت اصرار و انکار میکرد.. دست او را سمت لبش برد و بوسه ای روی آن گذاشت.
+ هی سنجاقک..بیدار شو..
جونگکوک چشمانش را به آرامی باز کرد.
با دیدن او متوجه وضعیتش شد..جنگل.. اسلحه..
همه را به یاد آورد.
- ته؟
+خوشت میاد منو جون به لب کنی؟
مرد بلند شد و پیشانی پسرش را بوسید.
+ سکتم دادی, بچه..
با حس لب های او روی پیشانی اش حس آرامش آشنایی وجودش را فرا گرفت.
- حتما جیمین هم اومده..هوم؟
کیم خنده ای آهسته از میان لبانش خارج شد..ولی هیچ طنزی نبود
+ اون جوجه هرچی بشه تو رو ول نمیکنه..حتی جهنم هم باشی میاد پیشت..
مرد به چشمان تیله ای پسر خیره شد..تپش قلبش را واضح حس میکرد.
+ من هم ولت نمیکنم.. نمیزارم تو دردسر بیوفتی ,سنجاقک من
-دردسر؟
مرد سر تکان داد.
روی صندلی نشست اما دست پسر را رها نکرد.
+میدونم چه بلای سر کلارا افتاده..
-ته..
کیم روی دست او را دوباره بوسید.
+هیسس..من پیشتم..گفتم که..نمیزارم تو دردسر بیوفتی, بچه
پسر روی تخت نیست و به پسر خیره بود.
-تو..چطور میدونی.. جی..جیمین بهت گفته ؟
کیم سر تکان داد.
تماس چشمی اش را با او قطع نکرد.
+ خیلی فراموش کاری ،بچه..
+وقتی اومدی اینجا یادت نیست چی گفتم بهت؟ من زیر نظر داشتمت..هر کاری که میکردی..هر جایی که میرفتی..از همه چیز تو خبردار ام،پسر
-اگه میدونی..پس این رو هم میدونی که تقصیر من نبود..وقتی پسش زدم شروع کرد به تحقیر کردنم..بهم گفت تو یتیمی..گفت معلوم نیست مادرت کدوم گوریه..دیوونه شدم،ته...بعدش نفهمیدم چیکار کردم..
مرد روی لبه تخت نشست و پیشانی جئون را بوسید.
+همه چیز رو میدونم..و این راز بین ما میمونه..تا همیشه..
+کوکی..یک خبر دیگه هم برات دارم..
پسر با شنیدن لقب جدیدش لبخند محوی زد و به چشمان خمار مردش خیره شد.
- امیدوارم دوباره نخوای مرا گول بزنی..
کیم خندید..پس حس عشق..حس آرامش این است...
+ به هیچ وجه...قاتل مادرت رو پیدا کردم..
با شنیدن این خبر..انگار یک سطل آب یخ روی سر پسر ریختند..
-چ..چی میگی.. الان جدی ای؟
مرد سر تکان داد.
+خیلی راحت بود
جونگکوک دست او را محکم تر گرفت..انگار دنیا را به او داده بودند.
چشمانش خوشحالی اش را نشان میداد.
-کیه؟اون عوضی کیه،بیب..
+خب..اون-
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:3
بعد کلی بحث بالاخره تهیونگ توانست پسر را راضی کند تا به دیدن جئون برود.
با لباس های بهداشتی که یکی از پرستاران به او داده بود در را باز کرد و وارد شد.
پسر هنوز بیهوش بود.
قلب مرد با دیدن وضعیت او به تپش افتاد..
جلو تر رفت و روی صندلی کنار تخت سفید رنگ نشست.
تکان خوردن انگشتان پسر خبر از بهوش آمدنش را میداد.
مرد دستش را بالا آورد و دست او را گرفت
+ سنجاقکم...
-تقصیر من نبود..
هنوز هم داشت اصرار و انکار میکرد.. دست او را سمت لبش برد و بوسه ای روی آن گذاشت.
+ هی سنجاقک..بیدار شو..
جونگکوک چشمانش را به آرامی باز کرد.
با دیدن او متوجه وضعیتش شد..جنگل.. اسلحه..
همه را به یاد آورد.
- ته؟
+خوشت میاد منو جون به لب کنی؟
مرد بلند شد و پیشانی پسرش را بوسید.
+ سکتم دادی, بچه..
با حس لب های او روی پیشانی اش حس آرامش آشنایی وجودش را فرا گرفت.
- حتما جیمین هم اومده..هوم؟
کیم خنده ای آهسته از میان لبانش خارج شد..ولی هیچ طنزی نبود
+ اون جوجه هرچی بشه تو رو ول نمیکنه..حتی جهنم هم باشی میاد پیشت..
مرد به چشمان تیله ای پسر خیره شد..تپش قلبش را واضح حس میکرد.
+ من هم ولت نمیکنم.. نمیزارم تو دردسر بیوفتی ,سنجاقک من
-دردسر؟
مرد سر تکان داد.
روی صندلی نشست اما دست پسر را رها نکرد.
+میدونم چه بلای سر کلارا افتاده..
-ته..
کیم روی دست او را دوباره بوسید.
+هیسس..من پیشتم..گفتم که..نمیزارم تو دردسر بیوفتی, بچه
پسر روی تخت نیست و به پسر خیره بود.
-تو..چطور میدونی.. جی..جیمین بهت گفته ؟
کیم سر تکان داد.
تماس چشمی اش را با او قطع نکرد.
+ خیلی فراموش کاری ،بچه..
+وقتی اومدی اینجا یادت نیست چی گفتم بهت؟ من زیر نظر داشتمت..هر کاری که میکردی..هر جایی که میرفتی..از همه چیز تو خبردار ام،پسر
-اگه میدونی..پس این رو هم میدونی که تقصیر من نبود..وقتی پسش زدم شروع کرد به تحقیر کردنم..بهم گفت تو یتیمی..گفت معلوم نیست مادرت کدوم گوریه..دیوونه شدم،ته...بعدش نفهمیدم چیکار کردم..
مرد روی لبه تخت نشست و پیشانی جئون را بوسید.
+همه چیز رو میدونم..و این راز بین ما میمونه..تا همیشه..
+کوکی..یک خبر دیگه هم برات دارم..
پسر با شنیدن لقب جدیدش لبخند محوی زد و به چشمان خمار مردش خیره شد.
- امیدوارم دوباره نخوای مرا گول بزنی..
کیم خندید..پس حس عشق..حس آرامش این است...
+ به هیچ وجه...قاتل مادرت رو پیدا کردم..
با شنیدن این خبر..انگار یک سطل آب یخ روی سر پسر ریختند..
-چ..چی میگی.. الان جدی ای؟
مرد سر تکان داد.
+خیلی راحت بود
جونگکوک دست او را محکم تر گرفت..انگار دنیا را به او داده بودند.
چشمانش خوشحالی اش را نشان میداد.
-کیه؟اون عوضی کیه،بیب..
+خب..اون-
- ۲.۱k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط