#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟐

درست دیده بود او.اون لینا بود، اصلا باورش نمیشد.
با تعجب و حس ترسی که نمیدونست از کجا بهش حجوم اورده و دلیلشو نمیدونست اسم لینارو به زبون اورد.

جونگکوک:لی.لینا( کمی بلند)

دختر کوچیکتر با صدا شدن اسمش سمت صاحبش چشم انداخت و با ذوق و لبخند زیبایی به سمت جونگکوک قدم برداشت و از اخر خودشو انداخت تو بغل جونگکوک گیج و منگ.

لینا:جونگکوکی خیلی دلتنگت بودم.


جونگکوک دقیقا کسی بود که نمیدونست باید چه عکس لعملی نشون بده و کاملا گیج بود، لینا اینجا چی میخاست، اروم همونطور که دوست دختر سابقش تو بغلش بود به دوست پسر جدیدش چشم دوخت، تهیونگ از اعصبانیت و خشم زیاد رگ گردنش زده بود بیرون و چشماش کاسه ی خون شده بود، سرخ شده بود و همینطور دستاشو مشت کرده بود.

جونگکوک از روی گیجی، تعجب و ناچاری دستاشو برد پشت کمر باریک دختر و گزاشت روش و متقابل با اجبار بغلش کرد.

تهیونگ دیگه داشت به سیم اخر میزد، خون به مغزش نمیرسید.
مگه لینا و جونگکوک فقط پارتنر هم نبودن.
مگه لینا و جونگکوک از هم جدا نشده بودند، پس این بغل بیخود دیگه چیه.

از روی خشم و عصبانیت با قدمای اروم اما محکم به طرفشون رفت و از بازوی لینا طوری که دردش نگیره گرفت و از جونگکوک جداش کرد.

لینا با اون چتری هایی که روی پیشونیش ریخته بود و نگاه متعجبی به جونگکوک و به تهیونگ خیره شد.
اروم نزدیک جونگکوک شد و از بازوش گرفت و سوالی طوری که مخاطبش جونگکوک باشه پرسید.

لینا:این اقای جذاب کی باشن. ( لبخند)

تا تهیونگ دهن باز کرده بود که بگه من دوست پسرشم و اون دست لامصبتو از روی بازوش بردار جونگکوک پرید و با خنده ی ضایعی گفت.

جونگکوک:امم ایشون برادر ناتنی و پسر اقای یونگ هو هستن و اسمش هم تهیونگه کیم تهیونگ و تهیونگ اینم لینا یک از دوستای تو بوسانم.

لینا از جمله ی اخر کوک که مربوط به خودش بود خوشش نیومد و اعتراضی گفت.

لینا:نه کوکی دوست بوسانی نه، من دوست دخترش در بوسانم و الانم باهمیم مگه نه( نگاهش به جونگکوکه. )

جونگکوک برای اینکه بحثو بپیچونه و جواب سوال لینا رو نده تند گفت.

جونگکوک:خب بهتره بریم بشینیم دیگه وایستاده بده( خنده ضایع)

لینا:البته البته بفرمایید.

تهیونگ نیشخند عصبی زد، این دختر واقعا با خودش چه فکری کرده بود، داشت تو خونه ی خودش مثل مهمان ها برخورد میکرد.
از افکار پر از خشم و حسادتش بیرون اومد و پشت اون ها به راه افتاد،
دست لینا هنوزم دور بازوی جونگکوک بود و تهیونگ ازش چشم بر نمیداشت.
___

دیگه وقت شام بود و تو این مدت زمان لینا همش با جونگکوک صحبت میکرد و نمیزاشت از جاش تکون بخوره و این باعث اعصبانیت هردو پسر میشد.
تهیونگ دقیقا روبه روی اونا نشسته و با اخم کمرنگ ولی پر از خشم و اعصبانیت به لینا خیره شد.
از اون دختر حس خوبی نمیگرفت و حالا حس میکرد این دختر رقیب عشقیشه و قرار جونگکوک رو ازش بگیره.

اجوما:اقا خانم غذا حاضره لطفا بفرمایین سر میز.
مری:ممنونم اجوما.

اجوما با لبخند مهربونش از جمع اونا دور شد که مری لب زد.

مری:لطفا بفرمایید سر میز.

همه نشستن سر میز مثل همیششون، یونگ هو در راس و طرف چپ تهیونگ، و طرف راست مری، جونگکوک هم کنار تهیونگ و حالا لینا هم کنار مری، روبه روی جونگکوک نشسته بود و اروم خانومانه داشت استیکش رو برش میزد.

تهیونگ اعصبانیتی که حالا کمتر شده بود شروع کرد به خوردن و تو دلش لینا رو هدف گرفت.
هع دختره ی احمق چیشددد، ببین جونگکوک کنار من نشسته فکر کردی میتونی کوکی کوچولومو ازم بگیری، احمق، خاک تو سرت.

تهیونگ جوری با خودش تو مغزش صحبت میکرد که انگار لینا داره حرفاش رو میشنوه و از این بابت نیشخند جذابی زد.
شده بود پسر بچه ای که عروسکش رو ازش گرفتن و میخان بدن به اون همکلاسیش که ازش متنفره.

تقریبا نصفی از تایم شام گذشته بود و تهیونگ همونطور که تمیز کردن ل.بش با دستمال تموم شده بود دستمال و یک طرف گزاشت و دست دیگش رو روی رون تو پر پسر گزاشت و فشار ارومی بهش داد.
جونگکوک که از اون موقع داشت بدون هیچ فکری به خوردن غذاش با عشق و علاقه ادامه میداد با حس گرمایی رو رونش چشماش رو بهشون دوخت و دست کشیده ی تهیونگ رو روی پاهاش دید یک لحظه قرمز شد و سکسکه ی خیلی عجیبی گرفت.

تهیونگ نیشخندی زد و اینبار فشار محکمی به رونش داد.
جونگکوک از روی درد و حس عجیبی که تو بدنش وول میخورد دستش رو گزاشت روی دست تهیونگ که روی رونش بود.

نگاهشو به تهیونگ داد و تهیونگ داشت با خونسرد یه تمام که انگار اون پایین هیچ اتفاقی نمیوفته نگاهش کرد دقیقا برعکس جونگکوکِ مظلوم و مضطر

شرط برای پارت بعد
کامنت ۷۰
لایک ۵۰
بازنشر ۲۰.
بای بای بوس بهتون 😅🥺
دیدگاه ها (۶۰)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:52دم در امارت بودند تهیونگ کلید زنگ رو ف...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟏جونگکوک:الو جونم نازانم چطوری. مری:پسر...

"Silent Voice"پارت پنجم⁵.با خروج از اتاقک و تصور راحت شدن ا...

دختر سرش رو بالا اورد."من حالم خوبه . بشین"پسر کنار همسرش نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط