غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم....
غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم....
که وانمود کنم از علایقم دورم....
عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی....
میان این همه آدم که کرده محصورم....
شکست می خورد از من همیشه عقل اما....
به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد زورم....
اگر چه حال و هوایم همیشه بارانی....
و از ارائه ی اشعار شاد معذورم...
ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری....
از این که چشم به راهت نشسته مسرورم....
و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را....
قبول کن دل پر آرزو و مغرورم....
بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من....
برای توست اگر گل شکفت بر گورم....
عجب حکایت تلخی شده است دل کندن...
سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم....
که وانمود کنم از علایقم دورم....
عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی....
میان این همه آدم که کرده محصورم....
شکست می خورد از من همیشه عقل اما....
به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد زورم....
اگر چه حال و هوایم همیشه بارانی....
و از ارائه ی اشعار شاد معذورم...
ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری....
از این که چشم به راهت نشسته مسرورم....
و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را....
قبول کن دل پر آرزو و مغرورم....
بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من....
برای توست اگر گل شکفت بر گورم....
عجب حکایت تلخی شده است دل کندن...
سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم....
- ۸۲۲
- ۱۰ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط