غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم....

غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم....

که وانمود کنم از علایقم دورم....

عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی....

میان این همه آدم که کرده محصورم....

شکست می خورد از من همیشه عقل اما....

به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد زورم....

اگر چه حال و هوایم همیشه بارانی....

و از ارائه ی اشعار شاد معذورم...

ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری....

از این که چشم به راهت نشسته مسرورم....

و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را....

قبول کن دل پر آرزو و مغرورم....

بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من....

برای توست اگر گل شکفت بر گورم....

عجب حکایت تلخی شده است دل کندن...

سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم....
دیدگاه ها (۱۱)

برای دوست داشتنت, محتاج دیدنت نیستم.... اگر چه نگاهت آرامم...

دراین شهر صدای پای مردمی است.... که همچنان که تورا می بوسند...

باورت داشتم از روز نخست، پر از همهمه بودی، اما... هیچ حر...

غریبانه شکستم.... من اینجا تک و تنها..... و دل خسته ترین...

@mobina.oneمعمولا اینجوریه که وقتی از محل زندگیت خارج میشی و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط