رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت نهم
رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت نهم
کتابخانه برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
کوک هنوز نامه را در دست داشت.
نگاهش روی آن جمله گیر کرده بود.
«اگر نایک این نامه را دید، دیگر چیزی را باور نکن.»
آرام سرش را بالا آورد.
اول به نایک نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
«این یعنی چی؟»
نایک جلو آمد.
«کوک، نامه رو بده من.»
کوک یک قدم عقب رفت.
«نه.»
نایک ایستاد.
چشمهای سبزش برای لحظهای روی صورت برادرش ثابت ماند.
«گفتم بده من.»
کوک این بار محکمتر گفت:
«چرا؟ چون تو از اول همهچی رو ازم پنهون کردی؟»
تهیونگ بین آن دو ایستاده بود.
«نایک...»
نایک بدون اینکه نگاهش را از کوک بردارد گفت:
«تو چیزی نگو.»
تهیونگ ساکت شد.
همین سکوت کافی بود تا شک کوک بیشتر شود.
نامه را دوباره نگاه کرد.
«پس درسته.»
نایک اخم کرد.
«چی درسته؟»
«اینکه تو یه چیزی میدونی.»
نایک نفس عمیقی کشید.
«آره.»
کوک مات ماند.
انتظار نداشت اینقدر مستقیم جواب بگیرد.
«چی؟»
نایک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«یه چیزی درباره گذشته این خانواده.»
کوک با صدایی آرامتر پرسید:
«چه چیزی؟»
نایک به کتاب روی میز نگاه کرد.
«چیزی که سالها پیش دفن شد.»
کوک نزدیکتر شد.
«چی دفن شد؟»
نایک جواب نداد.
کوک عصبی شد.
«بازم سکوت؟!»
و درست همان لحظه، تهیونگ آرام گفت:
«نایک... فکر کنم دیگه نمیتونی جلوشو بگیری.»
نایک به او نگاه کرد.
نگاهی طولانی.
بعد چشمهایش را بست و آهسته گفت:
«نه. نمیتونم.»
کوک نفسش را حبس کرد.
نایک دستش را روی کتاب گذاشت.
«ولی قبل از اینکه چیزی بهت بگم، باید یه چیز رو بدونی.»
«چی؟»
نایک به چشمهایش نگاه کرد.
«اون جمله پایین نامه...»
مکث کرد.
«من ننوشتمش.»
کوک خشکش زد.
نگاهش آرام به نامه برگشت.
تهیونگ هم به سمت آن خم شد.
«یعنی کسی قبل از ما اینجا بوده.»
صدای باران ناگهان شدیدتر شد.
کوک به سمت پنجره نگاه کرد.
و همان لحظه صدای افتادن چیزی از طبقه بالای کتابخانه آمد.
هر سه نفر برگشتند.
نایک سریع جلو رفت.
«اینجا بمون.»
کوک دستش را گرفت.
«نه.»
نایک برگشت.
کوک این بار محکم گفت:
«این دفعه منم میام.»
چند ثانیه به هم نگاه کردند.
بعد نایک آرام دستش را از دست کوک بیرون کشید.
«پس پشت سر من حرکت کن.»
سه نفر به سمت پلههای تاریک رفتند.
اما وقتی به بالای پلهها رسیدند...
هیچکس آنجا نبود.
فقط یک قاب عکس قدیمی روی زمین افتاده بود.
تهیونگ آن را برداشت.
گرد و خاک روی شیشه را پاک کرد.
کوک نزدیک شد.
و به محض دیدن عکس، رنگ صورتش پرید.
در عکس...
نایک جوانتر بود.
اما کنار او یک نفر ایستاده بود که کوک تا آن لحظه هرگز ندیده بود.
و پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«او هنوز زنده است.»
کوک آرام زمزمه کرد:
«کی...؟»
نایک به عکس خیره مانده بود.
و برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشت.
ادامه دارد....
این آدم کیه؟
چرا همه فکر میکردن مرده؟
و مهمتر از همه...
چرا اسمش داخل یکی از قدیمیترین رازهای خانواده آلدرین نوشته شده؟
شرط ادامه داستان در ۳ پارت بعد:
❤️ ۳۰ لایک
🔁 ۱۳ ریپست
💬 ۲۵ کامنت
کتابخانه برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
کوک هنوز نامه را در دست داشت.
نگاهش روی آن جمله گیر کرده بود.
«اگر نایک این نامه را دید، دیگر چیزی را باور نکن.»
آرام سرش را بالا آورد.
اول به نایک نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
«این یعنی چی؟»
نایک جلو آمد.
«کوک، نامه رو بده من.»
کوک یک قدم عقب رفت.
«نه.»
نایک ایستاد.
چشمهای سبزش برای لحظهای روی صورت برادرش ثابت ماند.
«گفتم بده من.»
کوک این بار محکمتر گفت:
«چرا؟ چون تو از اول همهچی رو ازم پنهون کردی؟»
تهیونگ بین آن دو ایستاده بود.
«نایک...»
نایک بدون اینکه نگاهش را از کوک بردارد گفت:
«تو چیزی نگو.»
تهیونگ ساکت شد.
همین سکوت کافی بود تا شک کوک بیشتر شود.
نامه را دوباره نگاه کرد.
«پس درسته.»
نایک اخم کرد.
«چی درسته؟»
«اینکه تو یه چیزی میدونی.»
نایک نفس عمیقی کشید.
«آره.»
کوک مات ماند.
انتظار نداشت اینقدر مستقیم جواب بگیرد.
«چی؟»
نایک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«یه چیزی درباره گذشته این خانواده.»
کوک با صدایی آرامتر پرسید:
«چه چیزی؟»
نایک به کتاب روی میز نگاه کرد.
«چیزی که سالها پیش دفن شد.»
کوک نزدیکتر شد.
«چی دفن شد؟»
نایک جواب نداد.
کوک عصبی شد.
«بازم سکوت؟!»
و درست همان لحظه، تهیونگ آرام گفت:
«نایک... فکر کنم دیگه نمیتونی جلوشو بگیری.»
نایک به او نگاه کرد.
نگاهی طولانی.
بعد چشمهایش را بست و آهسته گفت:
«نه. نمیتونم.»
کوک نفسش را حبس کرد.
نایک دستش را روی کتاب گذاشت.
«ولی قبل از اینکه چیزی بهت بگم، باید یه چیز رو بدونی.»
«چی؟»
نایک به چشمهایش نگاه کرد.
«اون جمله پایین نامه...»
مکث کرد.
«من ننوشتمش.»
کوک خشکش زد.
نگاهش آرام به نامه برگشت.
تهیونگ هم به سمت آن خم شد.
«یعنی کسی قبل از ما اینجا بوده.»
صدای باران ناگهان شدیدتر شد.
کوک به سمت پنجره نگاه کرد.
و همان لحظه صدای افتادن چیزی از طبقه بالای کتابخانه آمد.
هر سه نفر برگشتند.
نایک سریع جلو رفت.
«اینجا بمون.»
کوک دستش را گرفت.
«نه.»
نایک برگشت.
کوک این بار محکم گفت:
«این دفعه منم میام.»
چند ثانیه به هم نگاه کردند.
بعد نایک آرام دستش را از دست کوک بیرون کشید.
«پس پشت سر من حرکت کن.»
سه نفر به سمت پلههای تاریک رفتند.
اما وقتی به بالای پلهها رسیدند...
هیچکس آنجا نبود.
فقط یک قاب عکس قدیمی روی زمین افتاده بود.
تهیونگ آن را برداشت.
گرد و خاک روی شیشه را پاک کرد.
کوک نزدیک شد.
و به محض دیدن عکس، رنگ صورتش پرید.
در عکس...
نایک جوانتر بود.
اما کنار او یک نفر ایستاده بود که کوک تا آن لحظه هرگز ندیده بود.
و پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«او هنوز زنده است.»
کوک آرام زمزمه کرد:
«کی...؟»
نایک به عکس خیره مانده بود.
و برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشت.
ادامه دارد....
این آدم کیه؟
چرا همه فکر میکردن مرده؟
و مهمتر از همه...
چرا اسمش داخل یکی از قدیمیترین رازهای خانواده آلدرین نوشته شده؟
شرط ادامه داستان در ۳ پارت بعد:
❤️ ۳۰ لایک
🔁 ۱۳ ریپست
💬 ۲۵ کامنت
- ۲۴.۷k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط