پسر آدمیزاد

پسرِ آدمیزاد
پارت. ۳۲
ویو جونگ کوک

ا.ت،جیمین،جونگهی داشتن خون میخوردن..من حالم بد شد اومدم تو سالن..چند دقیقه ای اونجا بودم. که سایه ای مشکی دیدم که سریع رد شد.
اولش..

ترسیدم ولی خب گفتم اینجا ماله خون آشام هاست.
حتما یه خون آشام بوده.
یکدفعه همون سایه نزدیکم شد..سریع.
بهم چسبید..
نمیتونستم داد بزنم..انگار لال شده بودم.
یکدفعه..

تمام خاطرات وحشتناکم اومد تو ذهنم..
همه چیز..
بدبخت بودن هام..
مرگ دوستم.
تصادف خواهرم.
مرگش.
قلدری کردن برام.
کتک خوردن هام.
و...(اینجا ها رو بعداً میفهمید)

همه اومد تو ذهنم هر کاری کردم نتونستم فراموش کنم.
انگار برگشته بودم به اون زمان ها.
یکدفعه همه چیز تار شد..
رو مبل نشستم.
سایه رفت..خاطراتمم گم شدن.

یکم بعد جونگهی،جیمین و ا.ت اومدن..
نگران بودن.
سوال میپرسیدن ولی من لال بودم.

که جونگهی بغلم کرد و برد اتاقش.
کسی رو راه نداد.
گذاشتم رو تخت و رفتم یکم آب آورد.
داد بخورم.

جونگهی: چیشد؟
نفسم که جا اومد.
گفتم:
_: او..اون..س..سایه..ه..همه..چ..چیز رو..یادم..آ.آورد.(لکنت،لرزش)

تموم ماجرا رو براش تعریف کردم.(بالرزش)
بغلم کرد.
گفت:
_: الان بخواب بعداً باهات کار دارم.

با دستش دستم رو رو گرفت و فُشرد..و سیاهی..
دیدگاه ها (۴)

پسرِ آدمیزادپارت. ۳۳ویو جونگهیجونگ کوک رو خوابوندم.و پتو رو ...

پسرِ آدمیزادپارت.۳۴ویو جونگهی(کوک کلا با گریه میگه)کوک: من ت...

پسرِ آدمیزادپارت.۳۲(فک کنم)ویو ا.ترفتیم پایین.جیمین اومد سمت...

پسرِ آدمیزادپارت.۳۱ویو ا.ترفتم تو اتاق مشترکمون..کوک هنوز خو...

ا~ت و تودوروکی پارت ۳۳شوتو « خب الان برای چی امدیم اینجا » {...

قسمت یک غریبه مافیا

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۴۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط