playmate p
#playmate p⁷²
کوک: باشه باشه ببخشید...
کوک:راستی به نامی گفتم بیاد بریم یه جایی باید حرف بزنیم
ات:راجبه؟
کوک:فکر کنم واقعا شیش ماهه به دنیا اومدی
ات:خریدارو چرا همشو تو دستت گرفتی؟ بده من نصفشو
کوک:حوصله مریض داری دوباره ندارم
ات:خیلی امروز حرف زدی برسیم خونه کارت تمومه
کوک:امیدوارم تو خیابون بمونیم....
.......................................................
نامی:پس کجایید؟
کوک:یکم دیگه میرسیم
نامی:نیم ساعت پیش ام همینو گفتی
کوک:خیلی امروز غر میزنی قول میدم تا ۵ دقیقه دیگه برسم
نامی:عجب گیری کردیما
ات:نامی اگر بزاره من بشینم پشت رول تا یه ثانیه دیگه کنارتم
نامی:اره تو اون دنیا
کوک:همینو میخواستی؟ اومدیم دیگه
...........
●○راوی ویو ...لوکیشن"بام سئول":
کوک و ات رسیدن به بام جایی که کل سئول با چراغ های کوچیک و بزرگ نئونی با جریان زندگی هر تیکه اش با تابش ماه و ابر هایی که انکار نقاشی شده بودن و باستاره های چشمک زن حال و هوای هرکسی رو به یه شکلی عوض میکرد که خوب چه بد
کوک دلهره داشت هنوز خودش نمیدونست چیکار کنه ولی دلش به نامی گرم بود اون همیشه بهترین راه ممکن و پیش روت میزاشت برا همین بود که کوک درست عین یه برادر بزرگ تر بهش تیکه میکردو اعتماد داشت....
نامی: به به عجبه چشمون به جمال ۲ تا مرغابی خاندان جئون روشن
کوک:امروز کبکت خروس میخونه خبریه؟
ات:شاید داره زن میگیره به ما نگفته
نامی:زن کجا بود؟ چه ارزوی محالی
کوک:راست میگی اخه کی دلش میخاد زن تو بشه؟
نامی:خیلیا چیه نکنه حسودیت شد؟
کوک:اره واقعا بهت حسودیم میشه
ات:بسه چقدر حرف میزنید
نامی:باز خواهرت سه فاز پروند که
کوک:واستا ببین اخر شب بعد از شنیدن حرفام چطوری سه فاز میپرونه
نامی:خدا به خیر کنه باز چه اتیشی پروندی؟
ات:بیاید بشنید
ات:کوک زود دهن باز کن ببینم چی میخوای بگی
*جو یهو عوض شد کوک سکوت کرد و نامی هم همراه سکوتش شد
کوک:.... خب راستش این حرفی که میخوام بزنم میدونم اصلا باب میلتون نیست حتی هنوز باب میل منم نیست ولی باید حرفامو بشنوید تا بعدش فکرامونو یه کاسه کنیم
ات:تفره نرو حرفتو بزن(جدی)
نامی:....
کوک:بعد از عملیات اون شب و اتفاقی که برای ات افتاد دستور دادیم با کیم رد تیر انداز و بزنیم و رسیدم به...
نامی:رسیدی به کی؟
کوک:جنی خواهر سه جون
نامی:سه جون؟ اون حرومزاده مگه هنوز تو دایره اس؟
کوک:....
کوک:دیشب کیم اومد عمارت (کل قضیه رو از سیر تا پیاز برای نامی و ات تعریف کرد )
ات:(با عصبانیت و تنفر به کوک نگاه کرد و به کل عوض شد)
ات:انقدر بی غیرت شدی؟اره؟ انقدر بی وجدان شدی ؟تو حتی نتونستی بعد از اون کاری کرد حساب کارشو بزاری کف دستش حتی...حتی نزاشتی من باهاش تصفیه حساب کنم حالا میخای دو دستی منو بهش تقدیم کنی و به خاطر این داستانایی که سر هم کرده بزاری باهاش هم خونه بشم؟
کوک: ات...من...
ات: تو چی؟ ها گفتم تو چی؟(داد)
نامی:بسه
ات:اره واقعا بسه کوک چیکارت کنم ها؟ انقدر احمقی؟ نکنه...نکنه واقعا سر بارتم و اضافی ام.
کوک:ات معلوم هست چیمیگی؟ میفهمی؟
ات: اونی که نمیفمه و نمیدونه چی میگه تویی
نامی:گفتم بسهه(داد)
نامی:کوک هنوز نمیتونی درست حزف بزنی؟ یاد نگرفتی نه؟ اینطور که تو حرف زدی انگار...انگار..
نامی:ات تو ام دفعه اخرت باشه از کلمه اضافی و سربار استفاده میکنی
نامی:مگه بچه بازییه؟
ات:...
کوک:...
کوک: باشه باشه ببخشید...
کوک:راستی به نامی گفتم بیاد بریم یه جایی باید حرف بزنیم
ات:راجبه؟
کوک:فکر کنم واقعا شیش ماهه به دنیا اومدی
ات:خریدارو چرا همشو تو دستت گرفتی؟ بده من نصفشو
کوک:حوصله مریض داری دوباره ندارم
ات:خیلی امروز حرف زدی برسیم خونه کارت تمومه
کوک:امیدوارم تو خیابون بمونیم....
.......................................................
نامی:پس کجایید؟
کوک:یکم دیگه میرسیم
نامی:نیم ساعت پیش ام همینو گفتی
کوک:خیلی امروز غر میزنی قول میدم تا ۵ دقیقه دیگه برسم
نامی:عجب گیری کردیما
ات:نامی اگر بزاره من بشینم پشت رول تا یه ثانیه دیگه کنارتم
نامی:اره تو اون دنیا
کوک:همینو میخواستی؟ اومدیم دیگه
...........
●○راوی ویو ...لوکیشن"بام سئول":
کوک و ات رسیدن به بام جایی که کل سئول با چراغ های کوچیک و بزرگ نئونی با جریان زندگی هر تیکه اش با تابش ماه و ابر هایی که انکار نقاشی شده بودن و باستاره های چشمک زن حال و هوای هرکسی رو به یه شکلی عوض میکرد که خوب چه بد
کوک دلهره داشت هنوز خودش نمیدونست چیکار کنه ولی دلش به نامی گرم بود اون همیشه بهترین راه ممکن و پیش روت میزاشت برا همین بود که کوک درست عین یه برادر بزرگ تر بهش تیکه میکردو اعتماد داشت....
نامی: به به عجبه چشمون به جمال ۲ تا مرغابی خاندان جئون روشن
کوک:امروز کبکت خروس میخونه خبریه؟
ات:شاید داره زن میگیره به ما نگفته
نامی:زن کجا بود؟ چه ارزوی محالی
کوک:راست میگی اخه کی دلش میخاد زن تو بشه؟
نامی:خیلیا چیه نکنه حسودیت شد؟
کوک:اره واقعا بهت حسودیم میشه
ات:بسه چقدر حرف میزنید
نامی:باز خواهرت سه فاز پروند که
کوک:واستا ببین اخر شب بعد از شنیدن حرفام چطوری سه فاز میپرونه
نامی:خدا به خیر کنه باز چه اتیشی پروندی؟
ات:بیاید بشنید
ات:کوک زود دهن باز کن ببینم چی میخوای بگی
*جو یهو عوض شد کوک سکوت کرد و نامی هم همراه سکوتش شد
کوک:.... خب راستش این حرفی که میخوام بزنم میدونم اصلا باب میلتون نیست حتی هنوز باب میل منم نیست ولی باید حرفامو بشنوید تا بعدش فکرامونو یه کاسه کنیم
ات:تفره نرو حرفتو بزن(جدی)
نامی:....
کوک:بعد از عملیات اون شب و اتفاقی که برای ات افتاد دستور دادیم با کیم رد تیر انداز و بزنیم و رسیدم به...
نامی:رسیدی به کی؟
کوک:جنی خواهر سه جون
نامی:سه جون؟ اون حرومزاده مگه هنوز تو دایره اس؟
کوک:....
کوک:دیشب کیم اومد عمارت (کل قضیه رو از سیر تا پیاز برای نامی و ات تعریف کرد )
ات:(با عصبانیت و تنفر به کوک نگاه کرد و به کل عوض شد)
ات:انقدر بی غیرت شدی؟اره؟ انقدر بی وجدان شدی ؟تو حتی نتونستی بعد از اون کاری کرد حساب کارشو بزاری کف دستش حتی...حتی نزاشتی من باهاش تصفیه حساب کنم حالا میخای دو دستی منو بهش تقدیم کنی و به خاطر این داستانایی که سر هم کرده بزاری باهاش هم خونه بشم؟
کوک: ات...من...
ات: تو چی؟ ها گفتم تو چی؟(داد)
نامی:بسه
ات:اره واقعا بسه کوک چیکارت کنم ها؟ انقدر احمقی؟ نکنه...نکنه واقعا سر بارتم و اضافی ام.
کوک:ات معلوم هست چیمیگی؟ میفهمی؟
ات: اونی که نمیفمه و نمیدونه چی میگه تویی
نامی:گفتم بسهه(داد)
نامی:کوک هنوز نمیتونی درست حزف بزنی؟ یاد نگرفتی نه؟ اینطور که تو حرف زدی انگار...انگار..
نامی:ات تو ام دفعه اخرت باشه از کلمه اضافی و سربار استفاده میکنی
نامی:مگه بچه بازییه؟
ات:...
کوک:...
- ۳.۱k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط