n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟎

════‌════‌════‌════‌═
سحرگاه بود که درِ پرسروصدای خانه را باز کرد.
لوله‌های در به یک روغن‌کاری اساسی نیاز داشتند.

بند کیفش را محکم‌تر در دستش گرفت و در خانه را پشت سر خود ، بست‌.
امروز ، روزی بود که پسر جوانی را که همراه رقصش بود به خاک می‌سپردند.
حال که برگشته بود، باید در مراسم شرکت میکرد ، شاید هم نباید...
هنوز هم امیدوار بود که شاید تمام این اتفاقات فقط یک کابوس با مردهای کمی نسبتا جذاب باشد.

_«باز داری از روبان استفاده می‌کنی ، کاه‌گِلی ؟!»

مِریس صدای مرد را از پشت سر خود شنید.
دوباره این مردک حرو٫م‌زا٫ده-...

به سمت او یورش برد تا او را خفه کند مبادا که مادربزرگش باز صدایی بشنود.
آن زن پیر ، با موفقیت تمام شب را بدون اینکه جواب سوال‌هایش را بدهد غر زده بود و حال که خوابیده بود اصلا قصد بیدار کردنش را نداشت.

قدمی به سمت مرد برداشت و در جواب، مرد ، دستش را بالا گرفت و دختر را درسرجای خود قفل کرد ، دقیقا کاری که آزازل چندی پیش با او کرده بود.
این شیاطین لعن٫تی از این کار خوششان می‌امد ؟

از آن طرف ، مرد ، اصلا قصد نداشت به شرایط شب گذشته بازگردد.
پرودگار شاهد بود که دیشب چه بی‌خوابی‌ای کشیده بود.

_«بذار حرکت کنم...»
_«مشکل از رنگ چشمات بود ، پس فکر کردم حالا که چشمات قهوه‌ای شده دیگه لازم نیست اون روبان مسخره رو استفاده کنی...»
_«خب به این فکر کردی که چطور باید توضیح بدم چشمام خودبه‌خود رنگ عوض کرد ؟»

دختر با کمی تأمل گفت.

_«پس مشکل واقعا رنگ چشمامه...»

مرد بشکنی زد و مِریس تقریبا با سر روی زمین افتاد.

_«ال٫دنگ بی خاصیت...»

زیرلب زمزمه کرد. خب حداقل توانایی حرکت‌اش دوباره بازگشته بود.
پشت به مرد کرد و شروع به راه رفتن کرد.

_«دنبالم نیا...»

_«هنوز به تعقیب‌وگریزمون عادت نکردی...؟!»

صدای قدم‌های سنگین مرد ، از پشت می‌امد.

آری.
این مرد نمی‌تواند لوسیفر باشد.
آخر مگر میشود حکمران جهان اینقدر بیکار و احم٫ق باشد ؟!
حرف‌های آزازل صدالبته که دروغ است.

با کمی کاوش و پرس‌وجو در شهر ، محل مراسم را پیدا کرده بود.
حال از دور به جایی که بدن مرد در تابوت قرار گرفته بود ، نگاه میکرد.
گرمایی را روی گونه‌هایش احساس کرد.
گونه‌ها و فک استخوانی مرد روی صورتش بود.

_«نزدیک نمیری ؟!...»
_«خب ، اونا فکر میکنن من نفرین‌شده‌ام و دلیل مرگ اون پسر ، پس از دیدنم خوشحال نمیشن...»
_«اگر بخوای میتونم روح اون پسر رو از قعر جهنم برگردونم و زنده‌اش کنم...»
_«چرا از قعر جهنم ؟ یک‌پسر ۱۶ساله چه گناهی کرده که به اونجا فرستاده بشه ؟...»
_«خب، شما آدمیزادها یکبار به یک چیز ممنوعه دست زدین و از بهشت به زمین اومدین ، اون پسرک هم به یک چیز ممنوعه دست زد و از زمین منتقل شد به جهنم...»

چیز ممنوعه ؟ مِریس هیچ ایده‌ای نداشت چه..
و آیا مردک توهمی بود ؟ زنده کردن یک نفر حتی برای لوسیفر هم سخت بود.
او که فقط یک شیطان علاف بود.
آزازل دروغگو...

_«پس تو ، اون پسر و یک مرد دیگه رو کش٫تی ؟»

دختر به مرد خیره شد.
مرد ساکت ماند.
پس واقعا تقصیر او بود.
او باعث شد که ۲مرد ، روبه‌روی چشمانش پرپر شوند.
تنه‌ای به مرد زد و با قدم‌های سریع از آنجا دورشد.
شاید باید واقعا چشمانش را از کاسه در می‌اورد.
════‌════‌════‌════‌═
خودم عاشق تیکه ممنوعه شدم🙂‍↔️✨
شرط:۱۷۰لایک۲۰۰کامنت🎀❤️🪽
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
دیدگاه ها (۲۲۱)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟏════‌════‌════‌════‌═د...

س‍ـــلام‍ـــــــــــــــم نوا هستـمخب‌خب‌خب...بچه‌ها میخوام ...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟗════‌════‌════‌════‌═ر...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟖════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟐════‌════‌════‌════‌═_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط