هی شمع روشن میکنم این گور خالی را

هی شمع روشن میکنم این گور خالی را
می پرورانم در دلم عشقی خیالی را

آنقدر پا خوردم درین شهر پر از عابر
حس کرده ام با تار و پودم رنج قالی را

باران ببارد یا نبارد سهم من این است
از چشم من باید بخوانی قحطسالی را

در من هزاران تن تو را چشم انتظارند،آه...
باید ببینی چشمهای این اهالی را

وقتی که دنیا روی دور تند میچرخد
تا باز از دستت بگیرد هر مجالی را

باید بیایی از سکوت ابرها باران!
روشن کنی چشمان خشک این حوالی را

اینجا نفس از وزن سنگین غزل تنگ است
دیگر ندارم طاقت این خسته حالی را
دیدگاه ها (۱)

امشب که یاد چشم تو کولاک می کندشب با هزار پنجره پژواک می کند...

هر سنگ غبطه خورده است بر من ازین صبوریبا هر نگاه و حسرت،با ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط