«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۳۴
هوای کمپانی از همیشه متشنجتر بود.
بعد از ورود فرد ناشناس، بخش امنیتی همه دوربینهای ساختمان را بررسی میکرد.
مدیرعامل شخصاً پیگیر ماجرا شده بود.
اما هایون و جونگکوک هنوز از هویت واقعی آن مرد خبر نداشتند.
آنها طبق برنامه، مشغول آماده شدن برای یک جلسه تبلیغاتی بودند.
هایون مثل همیشه وسایل میکاپش را روی میز چید.
جونگکوک روی صندلی نشست و با آرامش به آینه خیره شد.
هایون با دقت مشغول مرتب کردن موهایش شد.
چند تار مو روی پیشانی جونگکوک افتاده بود.
او خیلی آرام آنها را کنار زد.
جونگکوک از داخل آینه نگاهش کرد.
چشمهایشان فقط چند ثانیه به هم گره خورد.
نه هایون چیزی گفت و نه جونگکوک.
اما هر دو بیاختیار لبخند زدند.
لبخندی که فقط خودشان متوجهش شدند.
همان لحظه جین وارد اتاق شد.
با دیدن سکوت آن دو، اخم ساختگی کرد.
«چرا اینجا انقدر ساکته؟»
بعد رو به هایون گفت:
«خواهش میکنم یه چیزی بگو، این بچه از صبح فقط دو کلمه حرف زده!»
هایون خندید.
«تقصیر من نیست، آقای جئون کمحرفن.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«من فقط حرف اضافه نمیزنم.»
جین زیر لب گفت:
«عاشقا همیشه همینو میگن...»
هایون و جونگکوک همزمان گفتند:
«چی؟!»
جین با خنده از اتاق بیرون دوید.
صدای خنده تهیونگ و هوسوک هم از راهرو شنیده میشد.
هایون از خجالت صورتش را برگرداند.
بعد از پایان برنامه، هر دو به ویلا برگشتند.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
هایون تصمیم گرفت برای شام «رامیون» درست کند.
جونگکوک هم آستینهایش را بالا زد و گفت:
«این دفعه فقط کمک میکنم، قول میدم خرابکاری نکنم.»
چند دقیقه بعد، هر دو کنار اجاق ایستاده بودند.
هایون مشغول هم زدن قابلمه بود.
جونگکوک ظرفها را از کابینت برمیداشت.
گاهی دستهایشان به هم برخورد میکرد.
و هر بار، هر دو بیاختیار مکث میکردند.
وقتی شام آماده شد، روی زمینِ پذیرایی نشستند.
تلویزیون روشن بود، اما هیچکدام حواسشان به فیلم نبود.
هایون از اتفاقات بامزه دانشگاهش تعریف میکرد.
جونگکوک هم گاهی میخندید و گاهی فقط محو نگاه کردن به او میشد.
هایون ناگهان پرسید:
«چرا اینجوری نگاهم میکنی؟»
جونگکوک جا خورد.
سریع نگاهش را از او گرفت.
«هیچی... فقط داشتم گوش میدادم.»
هایون لبخند کوچکی زد.
«دروغ گفتن بلد نیستی، آقای جئون.»
جونگکوک هم خندید.
برای اولین بار، سکوت بینشان دیگر معذبکننده نبود.
کنار هم بودن، کمکم برای هر دو عادی میشد.
در همان زمان...
کانگ مینسو داخل ماشینش نشسته بود.
روی صندلی کنارش، دهها عکس از هایون و جونگکوک دیده میشد.
اما هنوز مدرکی نداشت که ثابت کند آن دو واقعاً زیر یک سقف زندگی میکنند.
او به صفحه تلفنش نگاه کرد.
پیامی از یک شماره ناشناس دریافت کرده بود.
«اگر دنبال مدرک هستی... امشب ساعت ۱۱، پشت ویلای جئون جونگکوک باش.»
مینسو لبخند زد.
«بالاخره... یکی حاضر شد کمکم کنه.»
بیخبر از اینکه...
آن پیام، تلهای بود که بخش امنیتی کمپانی برای شناسایی او طراحی کرده بود.
ادامه دارد...
امشب، کانگ مینسو به دام میافتد... یا بالاخره راز زندگی مشترک هایون و جونگکوک را کشف میکند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۳۴
هوای کمپانی از همیشه متشنجتر بود.
بعد از ورود فرد ناشناس، بخش امنیتی همه دوربینهای ساختمان را بررسی میکرد.
مدیرعامل شخصاً پیگیر ماجرا شده بود.
اما هایون و جونگکوک هنوز از هویت واقعی آن مرد خبر نداشتند.
آنها طبق برنامه، مشغول آماده شدن برای یک جلسه تبلیغاتی بودند.
هایون مثل همیشه وسایل میکاپش را روی میز چید.
جونگکوک روی صندلی نشست و با آرامش به آینه خیره شد.
هایون با دقت مشغول مرتب کردن موهایش شد.
چند تار مو روی پیشانی جونگکوک افتاده بود.
او خیلی آرام آنها را کنار زد.
جونگکوک از داخل آینه نگاهش کرد.
چشمهایشان فقط چند ثانیه به هم گره خورد.
نه هایون چیزی گفت و نه جونگکوک.
اما هر دو بیاختیار لبخند زدند.
لبخندی که فقط خودشان متوجهش شدند.
همان لحظه جین وارد اتاق شد.
با دیدن سکوت آن دو، اخم ساختگی کرد.
«چرا اینجا انقدر ساکته؟»
بعد رو به هایون گفت:
«خواهش میکنم یه چیزی بگو، این بچه از صبح فقط دو کلمه حرف زده!»
هایون خندید.
«تقصیر من نیست، آقای جئون کمحرفن.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«من فقط حرف اضافه نمیزنم.»
جین زیر لب گفت:
«عاشقا همیشه همینو میگن...»
هایون و جونگکوک همزمان گفتند:
«چی؟!»
جین با خنده از اتاق بیرون دوید.
صدای خنده تهیونگ و هوسوک هم از راهرو شنیده میشد.
هایون از خجالت صورتش را برگرداند.
بعد از پایان برنامه، هر دو به ویلا برگشتند.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
هایون تصمیم گرفت برای شام «رامیون» درست کند.
جونگکوک هم آستینهایش را بالا زد و گفت:
«این دفعه فقط کمک میکنم، قول میدم خرابکاری نکنم.»
چند دقیقه بعد، هر دو کنار اجاق ایستاده بودند.
هایون مشغول هم زدن قابلمه بود.
جونگکوک ظرفها را از کابینت برمیداشت.
گاهی دستهایشان به هم برخورد میکرد.
و هر بار، هر دو بیاختیار مکث میکردند.
وقتی شام آماده شد، روی زمینِ پذیرایی نشستند.
تلویزیون روشن بود، اما هیچکدام حواسشان به فیلم نبود.
هایون از اتفاقات بامزه دانشگاهش تعریف میکرد.
جونگکوک هم گاهی میخندید و گاهی فقط محو نگاه کردن به او میشد.
هایون ناگهان پرسید:
«چرا اینجوری نگاهم میکنی؟»
جونگکوک جا خورد.
سریع نگاهش را از او گرفت.
«هیچی... فقط داشتم گوش میدادم.»
هایون لبخند کوچکی زد.
«دروغ گفتن بلد نیستی، آقای جئون.»
جونگکوک هم خندید.
برای اولین بار، سکوت بینشان دیگر معذبکننده نبود.
کنار هم بودن، کمکم برای هر دو عادی میشد.
در همان زمان...
کانگ مینسو داخل ماشینش نشسته بود.
روی صندلی کنارش، دهها عکس از هایون و جونگکوک دیده میشد.
اما هنوز مدرکی نداشت که ثابت کند آن دو واقعاً زیر یک سقف زندگی میکنند.
او به صفحه تلفنش نگاه کرد.
پیامی از یک شماره ناشناس دریافت کرده بود.
«اگر دنبال مدرک هستی... امشب ساعت ۱۱، پشت ویلای جئون جونگکوک باش.»
مینسو لبخند زد.
«بالاخره... یکی حاضر شد کمکم کنه.»
بیخبر از اینکه...
آن پیام، تلهای بود که بخش امنیتی کمپانی برای شناسایی او طراحی کرده بود.
ادامه دارد...
امشب، کانگ مینسو به دام میافتد... یا بالاخره راز زندگی مشترک هایون و جونگکوک را کشف میکند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۵۱۶
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط