compensation of his death __ Part 33
compensation of his death __ Part 33
اریک: اینجا ملک برادر منه، و این پسری هم که روبهروی توعه یکی دیگه از برادر های من، پس من هرکاری که دلم بخواد انجام میدم.
مارتا ایستاد، سرش را بالا برد تا بتواند درست به چشمان اریک زل بزند و گفت.
مارتا: فک میکنی که اگر رفتار های امروزت رو به پدرت بگم ولت میکنه؟
اریک: زمان زیادی برای اون پیرمرد باقی نمونده، پس حتما بجای اینکه بیاد و وقتش رو بخاطر تو هدر بده، سعی میکنه با زن های دیگه پرش کنه.
سپس در صورت مارتا خم شد و گفت.
اریک: اینطور فکر نمیکنی، خانم لودی؟
سپس یک قدم یک قدم عقب رفت تا چهره ی مارتا را کامل ببیند. چشم های آبی اش از خشم قرمز شده بودند، رگ گردن باد کرده بود و دست هایش را مشت. نفس عمیقی کشید، کیفش را از روی مبلی که آدریان روی آن نشسته بود برداشت و روش دوشش گذاشت. نگاهش را به سمت اریک برد، در چشمان قهوهایش که حالا شبیه رنگ مشکی بودند زل زد و با صدای مطمئنی گفت.
مارتا: از این کار امروزت پشیمون میشی، ریچی.
و سپس بدون اینکه منتظر جوابی از طرف بقیه ی افرادی که در اتاق هستند باشه، از اونجا خارج شد. ابتدا صدای بسته شدن در اتاق، و بعد از اون صدای بسته شدن در خانه، باعث شد که اون جو سنگین از بین بره. اریک نفس عمیقی کشید، دستش را در موهای حالت دار قهوهای رنگش فرد کرد و آنها رو به هم ریخت. سپس به سمت مبل رفت و روی آن نشست و سرش را به پشت مبل تکیه داد. ارون پوزخند صداداری زد، در چشمان سلینا زل زد و گفت.
ارون: کارتون رو شروع کنید، خانم دکتر. وقت زیادی نداریم.
آدریان: دقیقا چرا وقت زیادی نداریم؟
ارون لیوان وودکای داخل دستش را تکان کوچکی داد و بعد از نوشیدن جرعه ای از آن به آدریان نگاهی انداخت، از آن نگاه ها که داد میزد اتفاق خوبی در حال رخ دادن نیست.
ارون: تو وارد مرز اون ها شدی و روی پسرش...
ادامه ی حرفش را با نفسی عمیقی قورت داد، چون خودش هم میدانست ادامه ی حرفش از هر تیغی برنده تر و خطرناکتر است. آدریان دیگر چیزی نگفت و نگاهش را به روبهرویش دوخت و اجازه داد تا سلینا کارش را انجام دهد.
*۱۵ دقیقه بعد*
سلینا باند رو محکم بست، دست هایش را به دستمال تمیز کرد، ایستاد و همانطور که به محل باند پیچی شده نگاه میکرد گفت.
سلینا: خب کار من تمومه.
سپس نگاهش را به لنا که حالا ایستاده بود داد و ادامه داد.
سلینا: فقط ۲ روز ی بار زخمش رو تمیز کنید و حواستون باشه تا بهش آب نخوره و کشیده هم نشه چون پاره میشه بخیههاش.
لنا: خیلی ممنون خانم دکتر، واقعا زحمت کشیدید.
سلینا همانطور که کیفش را بر میداشت، خطاب به لنا گفت.
سلینا: خواهش میکنم، انجام وظیفه بود.
صاف ایستاد، کیفش را در دستانش گرفت و گفت.
سلینا: با اجازتون.
همه سریع از جاشون بلند شدن، به جز ارون و آدریان. اریک لب زد.
اریک: به پیتر میگم برسوندتون.
سلینا: نه نیازی نیست. آژانس میگیریم.
لنا: ساعت ۱۲ شب هیجا آژانس پیدا نمیشه، پیتر همونطور که شما رو آورده، برتون هم میگردونه. لطفا هم مخالفت نکنید
________________
پارت امروز👍
ببخشید اگه کمه.
اریک: اینجا ملک برادر منه، و این پسری هم که روبهروی توعه یکی دیگه از برادر های من، پس من هرکاری که دلم بخواد انجام میدم.
مارتا ایستاد، سرش را بالا برد تا بتواند درست به چشمان اریک زل بزند و گفت.
مارتا: فک میکنی که اگر رفتار های امروزت رو به پدرت بگم ولت میکنه؟
اریک: زمان زیادی برای اون پیرمرد باقی نمونده، پس حتما بجای اینکه بیاد و وقتش رو بخاطر تو هدر بده، سعی میکنه با زن های دیگه پرش کنه.
سپس در صورت مارتا خم شد و گفت.
اریک: اینطور فکر نمیکنی، خانم لودی؟
سپس یک قدم یک قدم عقب رفت تا چهره ی مارتا را کامل ببیند. چشم های آبی اش از خشم قرمز شده بودند، رگ گردن باد کرده بود و دست هایش را مشت. نفس عمیقی کشید، کیفش را از روی مبلی که آدریان روی آن نشسته بود برداشت و روش دوشش گذاشت. نگاهش را به سمت اریک برد، در چشمان قهوهایش که حالا شبیه رنگ مشکی بودند زل زد و با صدای مطمئنی گفت.
مارتا: از این کار امروزت پشیمون میشی، ریچی.
و سپس بدون اینکه منتظر جوابی از طرف بقیه ی افرادی که در اتاق هستند باشه، از اونجا خارج شد. ابتدا صدای بسته شدن در اتاق، و بعد از اون صدای بسته شدن در خانه، باعث شد که اون جو سنگین از بین بره. اریک نفس عمیقی کشید، دستش را در موهای حالت دار قهوهای رنگش فرد کرد و آنها رو به هم ریخت. سپس به سمت مبل رفت و روی آن نشست و سرش را به پشت مبل تکیه داد. ارون پوزخند صداداری زد، در چشمان سلینا زل زد و گفت.
ارون: کارتون رو شروع کنید، خانم دکتر. وقت زیادی نداریم.
آدریان: دقیقا چرا وقت زیادی نداریم؟
ارون لیوان وودکای داخل دستش را تکان کوچکی داد و بعد از نوشیدن جرعه ای از آن به آدریان نگاهی انداخت، از آن نگاه ها که داد میزد اتفاق خوبی در حال رخ دادن نیست.
ارون: تو وارد مرز اون ها شدی و روی پسرش...
ادامه ی حرفش را با نفسی عمیقی قورت داد، چون خودش هم میدانست ادامه ی حرفش از هر تیغی برنده تر و خطرناکتر است. آدریان دیگر چیزی نگفت و نگاهش را به روبهرویش دوخت و اجازه داد تا سلینا کارش را انجام دهد.
*۱۵ دقیقه بعد*
سلینا باند رو محکم بست، دست هایش را به دستمال تمیز کرد، ایستاد و همانطور که به محل باند پیچی شده نگاه میکرد گفت.
سلینا: خب کار من تمومه.
سپس نگاهش را به لنا که حالا ایستاده بود داد و ادامه داد.
سلینا: فقط ۲ روز ی بار زخمش رو تمیز کنید و حواستون باشه تا بهش آب نخوره و کشیده هم نشه چون پاره میشه بخیههاش.
لنا: خیلی ممنون خانم دکتر، واقعا زحمت کشیدید.
سلینا همانطور که کیفش را بر میداشت، خطاب به لنا گفت.
سلینا: خواهش میکنم، انجام وظیفه بود.
صاف ایستاد، کیفش را در دستانش گرفت و گفت.
سلینا: با اجازتون.
همه سریع از جاشون بلند شدن، به جز ارون و آدریان. اریک لب زد.
اریک: به پیتر میگم برسوندتون.
سلینا: نه نیازی نیست. آژانس میگیریم.
لنا: ساعت ۱۲ شب هیجا آژانس پیدا نمیشه، پیتر همونطور که شما رو آورده، برتون هم میگردونه. لطفا هم مخالفت نکنید
________________
پارت امروز👍
ببخشید اگه کمه.
- ۲.۱k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط