ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۳۶
یک ماه دیگر گذشت.
هوا سرد شده بود. زمستان داشت میآمد. برگها ریخته بودند. باغچه خلوت بود. سئول توی اتاق نشیمن با برفی بازی میکرد. عروسکهایش را چیده بود توی یک ردیف. برفی نشسته بود کنارش. گاهی پنجه میزد به عروسکها. سئول میگفت «نه برفی! بذار بمونن!» برفی گوش میکرد. دم تکان میداد. دوباره پنجه میزد.
تهیونگ و جونگ کوک روی مبل نشسته بودند. جونگ کوک داشت کتاب میخواند. معماری. فارغالتحصیل شده بود. میخواست کنکور ارشد بده. تهیونگ مدارک میخواند. اما گاهی نگاه میکرد به سئول. گاهی به جونگ کوک.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«امروز یه ایمیل گرفتم. از یه شرکت معماری. گفتن برام کار دارن.»
تهیونگ لپتاپ را بست. «کجا؟»
«همین شهر. نزدیک خونه. میتونم صبح برم. عصر برگردم. سئول رو بذارم مهد. برفی پیش می-سوک.»
تهیونگ دستش را گرفت. «دو سال پیش تو خونه نشسته بودی. زندانی بودی. حالا میخوای بری سر کار. من... نمیدونم چه حسی دارم.»
جونگ کوک خندید. «حس خوبی داره نه؟ اینکه یکی از زندان اومده بیرون. رفته دانشگاه. حالا میره سر کار.»
تهیونگ بغلش کرد. «خیلی بهت افتخار میکنم جون دلم.»
جونگ کوک صورتش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «میدونم. به خاطر همینم موندم.»
سئول دوید سمتشان. برفی دنبالش. «بابا! مامان! برفی عروسکمو خورد!»
تهیونگ نگاه کرد. عروسک توی دهن برفی بود. سرش آویزان. تهیونگ خندید. «برفی! بذار زمین!»
برفی عروسک را انداخت. دم تکان داد. سئول عروسک را برداشت. بغلش کرد. «ببخشید عروسکم. برفی بده. خوردت.»
تهیونگ و جونگ کوک نگاه هم کردند. خندیدند.
همان شب، بعد از شام، سئول خوابید. تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان نشسته بودند. هوا سرد بود. پتو روی پاهاشان. چای داغ توی دستشان.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«میدونی سون-هی کجاست؟»
تهیونگ به آسمان نگاه کرد. «نمیدونم. شاید فرانسه. شاید همین نزدیکی. مهم نیست. مهم اینه که ما اینجاییم. کنار هم. زنده. سالم.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «بذار همینطور بمونه. دیگه حرفش رو نزنیم.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «باشه.»
همانطور ماندند. تا چای سرد شد. تا برف شروع شد به باریدن. دونههای ریز. سفید. آرام. روی باغچه نشست. روی درختها. روی آدم برفی کوچکی که سئول چند روز پیش ساخته بود. تهیونگ نگاه کرد به برف. به جونگ کوک. به عمارت. به چراغی که توی اتاق سئول روشن بود.
«جونگ کوک.»
«جون دلم؟»
«فکر میکنم بالاخره رسیدیم.»
«به کجا؟»
«به همون جایی که همیشه میخواستیم برسیم. آرامش.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «آره. بالاخره.»
برف میبارید. سرد بود. اما زیر پتو گرم بودند. گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند. از روزهایی که سردترین روزهای زندگیشان بود. حالا گرم بودند. نه فقط بدن. دل. دلی که سالها سرد بود. حالا گرم شده بود. از عشق. از بودن. از ماندن. از ناپلئونی که گم شده بود. پیداش کردند. دیگر هیچوقت گم نمیشد. قول داده بودند. نه با کلام. با بودن. هر روز. تا همیشه.
پارت ۳۶
یک ماه دیگر گذشت.
هوا سرد شده بود. زمستان داشت میآمد. برگها ریخته بودند. باغچه خلوت بود. سئول توی اتاق نشیمن با برفی بازی میکرد. عروسکهایش را چیده بود توی یک ردیف. برفی نشسته بود کنارش. گاهی پنجه میزد به عروسکها. سئول میگفت «نه برفی! بذار بمونن!» برفی گوش میکرد. دم تکان میداد. دوباره پنجه میزد.
تهیونگ و جونگ کوک روی مبل نشسته بودند. جونگ کوک داشت کتاب میخواند. معماری. فارغالتحصیل شده بود. میخواست کنکور ارشد بده. تهیونگ مدارک میخواند. اما گاهی نگاه میکرد به سئول. گاهی به جونگ کوک.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«امروز یه ایمیل گرفتم. از یه شرکت معماری. گفتن برام کار دارن.»
تهیونگ لپتاپ را بست. «کجا؟»
«همین شهر. نزدیک خونه. میتونم صبح برم. عصر برگردم. سئول رو بذارم مهد. برفی پیش می-سوک.»
تهیونگ دستش را گرفت. «دو سال پیش تو خونه نشسته بودی. زندانی بودی. حالا میخوای بری سر کار. من... نمیدونم چه حسی دارم.»
جونگ کوک خندید. «حس خوبی داره نه؟ اینکه یکی از زندان اومده بیرون. رفته دانشگاه. حالا میره سر کار.»
تهیونگ بغلش کرد. «خیلی بهت افتخار میکنم جون دلم.»
جونگ کوک صورتش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «میدونم. به خاطر همینم موندم.»
سئول دوید سمتشان. برفی دنبالش. «بابا! مامان! برفی عروسکمو خورد!»
تهیونگ نگاه کرد. عروسک توی دهن برفی بود. سرش آویزان. تهیونگ خندید. «برفی! بذار زمین!»
برفی عروسک را انداخت. دم تکان داد. سئول عروسک را برداشت. بغلش کرد. «ببخشید عروسکم. برفی بده. خوردت.»
تهیونگ و جونگ کوک نگاه هم کردند. خندیدند.
همان شب، بعد از شام، سئول خوابید. تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان نشسته بودند. هوا سرد بود. پتو روی پاهاشان. چای داغ توی دستشان.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«میدونی سون-هی کجاست؟»
تهیونگ به آسمان نگاه کرد. «نمیدونم. شاید فرانسه. شاید همین نزدیکی. مهم نیست. مهم اینه که ما اینجاییم. کنار هم. زنده. سالم.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «بذار همینطور بمونه. دیگه حرفش رو نزنیم.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «باشه.»
همانطور ماندند. تا چای سرد شد. تا برف شروع شد به باریدن. دونههای ریز. سفید. آرام. روی باغچه نشست. روی درختها. روی آدم برفی کوچکی که سئول چند روز پیش ساخته بود. تهیونگ نگاه کرد به برف. به جونگ کوک. به عمارت. به چراغی که توی اتاق سئول روشن بود.
«جونگ کوک.»
«جون دلم؟»
«فکر میکنم بالاخره رسیدیم.»
«به کجا؟»
«به همون جایی که همیشه میخواستیم برسیم. آرامش.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «آره. بالاخره.»
برف میبارید. سرد بود. اما زیر پتو گرم بودند. گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند. از روزهایی که سردترین روزهای زندگیشان بود. حالا گرم بودند. نه فقط بدن. دل. دلی که سالها سرد بود. حالا گرم شده بود. از عشق. از بودن. از ماندن. از ناپلئونی که گم شده بود. پیداش کردند. دیگر هیچوقت گم نمیشد. قول داده بودند. نه با کلام. با بودن. هر روز. تا همیشه.
- ۲۲۳
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط