پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 10
ویو یونا
چشمام رو باز کردم.
خوابم برده بود.
دیشب رو یادم اومد.
اه تف به زندگی.
مایک عاشقم بود .چرا تا الان بهم نگفت.
ازت متنفرم تهیونگ عوضی.
یادم اومد اطلاعات سولی رو الین برام فرستاده.
گوشی رو آوردم و فایل رو باز کردم.
فایل _
لیم سولی دست راست جک واتسون مافیای کره جنوبی.
برای کیم تهیونگ نقشه دارند.
لیم سولی به دنبال پول و اموال تهیونگ هست.
برای همین با او وارد رابطه شده. ـ
طی یه روز لیم سولیوارد خونه کیم تهیونگ شد تا مدارک ها قرار داد هارو ببره که موفق نشد.
لیم سولی ۲۷ ساله
محل تولدش کره جنوبی... بوسان.
جک واتسون ۳۳ ساله
محل تولدش ترکیه... استانبول.
فایل رو خوندم.
همین فکرو میکردم.
لیم سولی عوضی.
نباید بزارم تهیونگ رو بازی بده.
هرچند که من از تهیونگ متنفرم.
ولی دیگه وارد باندش شدم باید کمکش کنم تو این مسائل .
گوشی رو گذاشتم کنار.
با همون سر و وضع دیشبی بودم.
وارد حموم شدم یه دوش ۱۵ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون. موهام رو خشک کردم و بستم. یه لباس راحتی پوشیدم.
در اتاق رو باز کردم و رفتم از پله ها پایین
تهیونگ داشت با لبتاب کار انجام میداد.
بهش توجه نکردم.
به سمت آشپز خونه رفتم.
یه لیوان آب برداشتم داشتم میخوردم که...
تهیونگ: امشب راس ساعت ۱۱:۲٠
آماده باشه حمله داریم.
حمله؟ ساعت ۱۱ شب؟
اخه قراره کی باشه؟ چرا من باید برم.
من دیگه عضو باندشم. من چجوری باید بهشون کمک کنم که خودمو پیدا کنم؟
وگرنه لو میرم.
ای بابا. از کجا بفهمم آخه.
اگه من لو برم خیلی بد میشه نباید بزارم این اتفاق بیوفته
لیوان رو گذاشتم رو اپن که در باز شد.
سولی اومد داخل و رو کاناپه کنار تهیونگ نشست.
به به چه عجب.
به سمتشون رفتم.
یونا: سلام سولی چطوری؟
استرس گرفته بود.
سولی: س... سلام امیلی.
پوزخندی زدم.
تهیونگ: چرا انقد دیر بهم سر میزنی.
سولی: سرم خیلی شلوغه ببخشید ددی.
تهیونگ: اشکال نداره بیب.
وارد اتاقم شدم.
ساعت: ۱۱:٠٠ شب
دیدم ساعت یازده شبه
باید اماده بشم.
یه لباس انتخاب کردم(اسلاید دومی)
پوشیدم و یه آرایش نرمال انجام دادم.
و موهامو باز گذاشتم.
در اتاق رو باز کردم.
اتاق تهیونگ دقیقا روبه روی اتاق من بود.
اونم اومد بیرون و نگاهی بهم کرد.
ولی جدا از تنفر خیلی جذاب شده بود.
بدون توجه بهم از پله ها رفت پایین.
منم پشت سرش حرکت کردم.
از عمارت رفتیم بیرون.و سوار ماشین شدیم.
تهیونگ نگاهی بهم کرد و پوزخندی زد و ماشین رو روشن کرد.
خیلی تند میرفت حالت تهوع گرفتم.
بعد چند مین رسیدیم.
پیاده شدیم.
به کارخونه بزرگ بود کسی نبود انگار متروکه بود.
پیاده شدیم.
جونگکوک به سمتمون اومد و روشو داد به تهیونگ.
جونگکوک: میخوان از شمال شرق بیان اینجا. افراد هم آمادن
یونا: پس منتظر چی هستین. همه افراد رو به یه قسمت بذارین که اگه اونا باهم اومدن از هر طرف تیر اندازی رو شروع کنیم.
جونگکوک: فکر خوبیه امیلی.
کارهارو انجام دادیم.
منو جونگکوک رفتیم به قسمت.
جونگکوک: حواستو جمع کن.
یونا: باشه بابا...
جونگکوک: برو کنار بزار باد بیاد
یونا: هیس بابا.
جونگکوک: زهرمار.
یونا: کوفت.
جونگکوک: اه اصلا ولش فعلا وقتش نیست.
باید خوب به حمله تمرکز کنیم.
یونا: آره راست میگی. میگم اینی که میخواد حمله کنه کیه؟
جونگکوک: جک واتسون.
جک واتسون؟ پس یعنی سولی هم باهاش میاد.
حمله شروع شد.
همشون اومدن ماهم از هر قسمت شروع کردیم به تیر اندازی.
دیدم یه دختری داذه وارد کارخونه میشه
آروم از پشت سرش وارد شدم.
یونا: به به لیم سولی از این طرفا.
سولی: امیلی؟ تو از کجا منو شناختی.
پوزخندی زدم. اسلحم رو تنظیم کردم.
یونا: تو باند مافیایی جک واتسون یدونه دختر فقط و دست راستشه که اونم لیم سولیه.
سولی: چی... چی؟
یونا: یا از بازی دادن تهیونگ دست میکشی یا همچیو با مدرک به تهیونگ نشون میدم.
سولی: هع تو نمیتونی جلوی منو بگیری هوانگ امیلی.
اسلحه رو به سمتش گرفتم.
یونا: اونوقت چرا؟
سولی: تو نه میتونی نقشم رو لو بدی نه میتونی منو بکشی. پس تلاشت هیچ فایده ای نداره.
دوید تا خواستم بگیرمش یکی دستشو گذاشت روی دهنم و سفت گرفته بودم داشتم خفه میشده.
که یهو افتاد.
شروع کردم به نفس نفس زدن.
دیدم تهیونگ بهش تیر زده.
تهیونگ: حواستو خوب جمع کن امیلی.
و از اونجا رفت.
ساعت۴:۵۶
حمله تموم شد.
خودمو تهیونگ و جونگکوک وارد عمارت شدیم.
خسته بودم.
به سمت اتاق رفتم و افتادم رو تخت که دیگه نفهمیدم چیشد.
امیدوارم خشتون بیاد خوشگلام☆
#فیک#تهیونگ#آرمی#سلین#جونگکوک #تهکوک#جیمین#رمان
☆_bad boy_☆
Part: 10
ویو یونا
چشمام رو باز کردم.
خوابم برده بود.
دیشب رو یادم اومد.
اه تف به زندگی.
مایک عاشقم بود .چرا تا الان بهم نگفت.
ازت متنفرم تهیونگ عوضی.
یادم اومد اطلاعات سولی رو الین برام فرستاده.
گوشی رو آوردم و فایل رو باز کردم.
فایل _
لیم سولی دست راست جک واتسون مافیای کره جنوبی.
برای کیم تهیونگ نقشه دارند.
لیم سولی به دنبال پول و اموال تهیونگ هست.
برای همین با او وارد رابطه شده. ـ
طی یه روز لیم سولیوارد خونه کیم تهیونگ شد تا مدارک ها قرار داد هارو ببره که موفق نشد.
لیم سولی ۲۷ ساله
محل تولدش کره جنوبی... بوسان.
جک واتسون ۳۳ ساله
محل تولدش ترکیه... استانبول.
فایل رو خوندم.
همین فکرو میکردم.
لیم سولی عوضی.
نباید بزارم تهیونگ رو بازی بده.
هرچند که من از تهیونگ متنفرم.
ولی دیگه وارد باندش شدم باید کمکش کنم تو این مسائل .
گوشی رو گذاشتم کنار.
با همون سر و وضع دیشبی بودم.
وارد حموم شدم یه دوش ۱۵ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون. موهام رو خشک کردم و بستم. یه لباس راحتی پوشیدم.
در اتاق رو باز کردم و رفتم از پله ها پایین
تهیونگ داشت با لبتاب کار انجام میداد.
بهش توجه نکردم.
به سمت آشپز خونه رفتم.
یه لیوان آب برداشتم داشتم میخوردم که...
تهیونگ: امشب راس ساعت ۱۱:۲٠
آماده باشه حمله داریم.
حمله؟ ساعت ۱۱ شب؟
اخه قراره کی باشه؟ چرا من باید برم.
من دیگه عضو باندشم. من چجوری باید بهشون کمک کنم که خودمو پیدا کنم؟
وگرنه لو میرم.
ای بابا. از کجا بفهمم آخه.
اگه من لو برم خیلی بد میشه نباید بزارم این اتفاق بیوفته
لیوان رو گذاشتم رو اپن که در باز شد.
سولی اومد داخل و رو کاناپه کنار تهیونگ نشست.
به به چه عجب.
به سمتشون رفتم.
یونا: سلام سولی چطوری؟
استرس گرفته بود.
سولی: س... سلام امیلی.
پوزخندی زدم.
تهیونگ: چرا انقد دیر بهم سر میزنی.
سولی: سرم خیلی شلوغه ببخشید ددی.
تهیونگ: اشکال نداره بیب.
وارد اتاقم شدم.
ساعت: ۱۱:٠٠ شب
دیدم ساعت یازده شبه
باید اماده بشم.
یه لباس انتخاب کردم(اسلاید دومی)
پوشیدم و یه آرایش نرمال انجام دادم.
و موهامو باز گذاشتم.
در اتاق رو باز کردم.
اتاق تهیونگ دقیقا روبه روی اتاق من بود.
اونم اومد بیرون و نگاهی بهم کرد.
ولی جدا از تنفر خیلی جذاب شده بود.
بدون توجه بهم از پله ها رفت پایین.
منم پشت سرش حرکت کردم.
از عمارت رفتیم بیرون.و سوار ماشین شدیم.
تهیونگ نگاهی بهم کرد و پوزخندی زد و ماشین رو روشن کرد.
خیلی تند میرفت حالت تهوع گرفتم.
بعد چند مین رسیدیم.
پیاده شدیم.
به کارخونه بزرگ بود کسی نبود انگار متروکه بود.
پیاده شدیم.
جونگکوک به سمتمون اومد و روشو داد به تهیونگ.
جونگکوک: میخوان از شمال شرق بیان اینجا. افراد هم آمادن
یونا: پس منتظر چی هستین. همه افراد رو به یه قسمت بذارین که اگه اونا باهم اومدن از هر طرف تیر اندازی رو شروع کنیم.
جونگکوک: فکر خوبیه امیلی.
کارهارو انجام دادیم.
منو جونگکوک رفتیم به قسمت.
جونگکوک: حواستو جمع کن.
یونا: باشه بابا...
جونگکوک: برو کنار بزار باد بیاد
یونا: هیس بابا.
جونگکوک: زهرمار.
یونا: کوفت.
جونگکوک: اه اصلا ولش فعلا وقتش نیست.
باید خوب به حمله تمرکز کنیم.
یونا: آره راست میگی. میگم اینی که میخواد حمله کنه کیه؟
جونگکوک: جک واتسون.
جک واتسون؟ پس یعنی سولی هم باهاش میاد.
حمله شروع شد.
همشون اومدن ماهم از هر قسمت شروع کردیم به تیر اندازی.
دیدم یه دختری داذه وارد کارخونه میشه
آروم از پشت سرش وارد شدم.
یونا: به به لیم سولی از این طرفا.
سولی: امیلی؟ تو از کجا منو شناختی.
پوزخندی زدم. اسلحم رو تنظیم کردم.
یونا: تو باند مافیایی جک واتسون یدونه دختر فقط و دست راستشه که اونم لیم سولیه.
سولی: چی... چی؟
یونا: یا از بازی دادن تهیونگ دست میکشی یا همچیو با مدرک به تهیونگ نشون میدم.
سولی: هع تو نمیتونی جلوی منو بگیری هوانگ امیلی.
اسلحه رو به سمتش گرفتم.
یونا: اونوقت چرا؟
سولی: تو نه میتونی نقشم رو لو بدی نه میتونی منو بکشی. پس تلاشت هیچ فایده ای نداره.
دوید تا خواستم بگیرمش یکی دستشو گذاشت روی دهنم و سفت گرفته بودم داشتم خفه میشده.
که یهو افتاد.
شروع کردم به نفس نفس زدن.
دیدم تهیونگ بهش تیر زده.
تهیونگ: حواستو خوب جمع کن امیلی.
و از اونجا رفت.
ساعت۴:۵۶
حمله تموم شد.
خودمو تهیونگ و جونگکوک وارد عمارت شدیم.
خسته بودم.
به سمت اتاق رفتم و افتادم رو تخت که دیگه نفهمیدم چیشد.
امیدوارم خشتون بیاد خوشگلام☆
#فیک#تهیونگ#آرمی#سلین#جونگکوک #تهکوک#جیمین#رمان
- ۲.۰k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط