رمان گناه عشق❌🍷
رمان گناه عشق❌🍷
پارت:۶۴
ترس؛ فکر های بد؛ دل لرزون. تمامشون اومدن سراغم نفسم به یختی بالا میاد لبام روهم چفت شده. مردمکای چشام تارکو تارک ترمیشن. تصویر صورت سراسیمیه ی شایان که به طرفم بیاد تار تر میشه. و صدای بوق ماشین پلیس برام واظح تر. و خامپشیه متلقققق
****
(میخوام سوپرازتون کنمااا🥺✨🤭)
چشامو باز میکنم. از سردرد بدی که توی سرم میپیچه. پلکام سنگین میشه. صدای بم و خش دارش به گوشم میرسه. خودشه خود بی معرفتشه. خودشه. کسی که گرفتارم کرد.حالا برام نگران شده و میخواد ازم ماهاش حرف بزنم هه. آدما خیلی عجیبن. خیلیی. الان نگرانم شدی.؟ چشمام ذو باز میکنم و با دوتا مردمکی که بغض توش حلقه زده روبه رو میشم. نمیتونم این چهرشو ببینم نمیتونم. نمیشه. درسته بی معرفتی کرده ولی من نمیتونم. لب میزنم.
دیانا: م.. مت.. مت.. ن.. متین؟!(میدونم انتظار داشتید ارسلان باشه ولی داستان ما کمی فرق میکنه 😄)
متین: جانم؟ قربونت برم. قرلون متین گفتن برم.
لبخن کن رنگی از حرفاش ذوی لبام میشینه. به سختی دستم رو بالا میارم و روی گونه ی زبرش میشونم. اشک هاشو پاک میکنم. که دستش روی دستمکه روی گونش قرار داره میشینه. با صدای لرزون و کمی غمگین لبام رو از هم حدا میکنم و میگم:
دیانا: بی.. معرفت... د.. و.. ست. دا.. شتنی.. یه.. من! ♡(::)
لبخند بی رنگی پرلز حس دوست داشتن روی لباش میشینه.
متین: قربونت برم آبجیه نازم🥺💕
.........؟...........؟.........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شباکه شما خوابید رمان نویسا بیدارن.
شما خوتب خوب میبینیت اونا در حال تایپن🤣😂
حال میکنید؟
هم شعرمیگم براتون هم رمان طولانی میزارم. هم ادست میزنم حال کنیددد😂😂❤💋
پارت:۶۴
ترس؛ فکر های بد؛ دل لرزون. تمامشون اومدن سراغم نفسم به یختی بالا میاد لبام روهم چفت شده. مردمکای چشام تارکو تارک ترمیشن. تصویر صورت سراسیمیه ی شایان که به طرفم بیاد تار تر میشه. و صدای بوق ماشین پلیس برام واظح تر. و خامپشیه متلقققق
****
(میخوام سوپرازتون کنمااا🥺✨🤭)
چشامو باز میکنم. از سردرد بدی که توی سرم میپیچه. پلکام سنگین میشه. صدای بم و خش دارش به گوشم میرسه. خودشه خود بی معرفتشه. خودشه. کسی که گرفتارم کرد.حالا برام نگران شده و میخواد ازم ماهاش حرف بزنم هه. آدما خیلی عجیبن. خیلیی. الان نگرانم شدی.؟ چشمام ذو باز میکنم و با دوتا مردمکی که بغض توش حلقه زده روبه رو میشم. نمیتونم این چهرشو ببینم نمیتونم. نمیشه. درسته بی معرفتی کرده ولی من نمیتونم. لب میزنم.
دیانا: م.. مت.. مت.. ن.. متین؟!(میدونم انتظار داشتید ارسلان باشه ولی داستان ما کمی فرق میکنه 😄)
متین: جانم؟ قربونت برم. قرلون متین گفتن برم.
لبخن کن رنگی از حرفاش ذوی لبام میشینه. به سختی دستم رو بالا میارم و روی گونه ی زبرش میشونم. اشک هاشو پاک میکنم. که دستش روی دستمکه روی گونش قرار داره میشینه. با صدای لرزون و کمی غمگین لبام رو از هم حدا میکنم و میگم:
دیانا: بی.. معرفت... د.. و.. ست. دا.. شتنی.. یه.. من! ♡(::)
لبخند بی رنگی پرلز حس دوست داشتن روی لباش میشینه.
متین: قربونت برم آبجیه نازم🥺💕
.........؟...........؟.........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شباکه شما خوابید رمان نویسا بیدارن.
شما خوتب خوب میبینیت اونا در حال تایپن🤣😂
حال میکنید؟
هم شعرمیگم براتون هم رمان طولانی میزارم. هم ادست میزنم حال کنیددد😂😂❤💋
- ۵.۱k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط