(عاشقی)

(عاشقی)
قسمت اول.
نویسنده:zeynab.m
همه چیز با یه نگاه شروع شد.همه چیز با چندبار تنها نشستن تو ماشین.
رنگ چشمام باعث میشد همه رو جذب خودش کنه.چشمام آبی بود،مژه هام بلند و کشیده،لبای قلوه ای،اندام مناسب به سنم،سفید که نه باید بگم سفید برفی بودم.
قصه من از اون جایی شروع شد که...
یه روز دیر از خواب بلند شدم،عجولانه رفتم و آماده شدم،تا خواستم چادرم رو سر کنم مادرم از راه رسید و گفت:کجا کجا؟اونم با این عجله!ناشتا نخورده میخوای بری؟
همین طور که جواب میدادم چادرمم سر میکردم و میگفتم:اوو!مامان امروز عجله دارم.دیر بلند شدم و...حالا بعد میام توضیح میدم.
عجله کنان رفتم و کفشامو پوشیدم،وای تازه یادم افتاد که اصلا ساعتمو دست نکردم.دوباره کفش هامو درآوردم و رفتم سمت اتاقم و ساعتمو به همراه هدیه روز تولد دوستمو بردم.
داشتم دیگه میرفتم و از مادرم خداحافظی کردم:خدافظ مامان.
با به سلامت بری و برگردی مادرم رفتم و هی تند قدم میزاشتم.
حس ششمم میگفت یکی داره تعقیبم میکنه.کنجکاو شدم و همین طور که داشتم میرفتم نگاهی به پشت سرم انداختم،چهره ش آشنا بود وای خدای من اون کسری بود.سریع تا برگشتم پام پیچ خورد و ناخداگاه افتادم.
کسری با دو اومد نزدیکم.زینب خانم شما خوبید؟
جوابی ندادم واقعا گیج بودم.بعداز مدتی به خودم اومدم و متوجه شدم که من رو زمین افتاده بودم و کسری بالای سرم بود.
دستپاچه شدم و گفتم:وای ببخشید آقا کسری.واقعا متاسفم.
-نه بابا این چه حرفیه که میزنید این تنها کاریه که تونستم انجام بدم.
+به هرحال متشکرم.با اجازتون رفع زحمت میکنم.
داشتم از کسری دور میشدم و به پشتم نگاه نمیکردم.یهو دیدم صدای آشنایی مثل کسری میاد.
-زینب خانم میخواستم بهتون یه چیزی بگم.
+بفرمایید!
-میخواستم بگم من...تو...
نزدیک دانشگاه شدم و گفتم:آقا کسری ببخشید این جا دانشگاهه و اگه من و شما رو باهم ببینن کلی حرف درمیارن.لطف کنید شما اول برید بعد من میام این طور کسی شک نمیکنه.
جواد داد:باشه حالا که شما این طور میخواید بله.
کسری رفت و بعد از چند دقیقه من وارد دانشگاه شدم.بدون توجه به پسرا رفتم و کنار دوستم الناز نشستم و گفتم:خداروشکر که استاد هنوز نیومده.
الناز ازم پرسید:آره ولی هرچی باشه میاد.تو چرا دیر اومدی؟
-هیچی بابا دیشب مهمون داشتیم و نگذاشتن بخوابم.البته این روزا که من خواب ندارم.
+چیه؟خیره؟
-آره دیشب پسرعموم و خانوادشون اومده بودن خاستگاری من.
الناز صداشو بالا برد و گفت:مبارکه شیرینیش یادت نره.
جلوی دهنشو گرفتم و گفتم :بی خود اینارو میگی!من با فامیل عروسی نمیکنم.
بعداز گفتنم دستمو از روی دهنش برداشتم.استاد اومد و درس رو شروع کرد.
بعدار پایان دانشگاه بهار رو دیدم که اون طرف داشت قدم میزد.بهش گفتم:بهار!!!
برگشت و نگام کرد هردو خیلی غافلگیر شده بودیم.ازشدت ذوق اشکمون دراومد.
الناز اومد جلوتر از من و گفت:ایشون کی هستن؟
داشتم اشکامو پاک میکردم،اومدم جلو و دستمو روشونه بهار گذاشتم و گفتم:اسمش بهاره!
---------------
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۰)

(عاشقی)قسمت دومالناز متعجب شده بود و گفت:درسته ولی زینب تو ا...

(قسمت سوم)(عاشقی)مادرم تعجب کرده بود و داشت به صحبتهای اون خ...

بزارم؟؟؟

..

"Part1" علامت ها: ات=(+) تهیونگ=(-) یونجین=(*) یونگ هو...

part1 نیلسو :چون دیشب بخاطر نوشتن ارائه ام دی خوابیده بودم ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط