رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۳
-خب مطهره جون، بگو ببینم، عروسی افتادم؟
چپ چپ بهش نگاه کردم و دستشو انداختم.
-بیا برو تا داغونت نکردم که مثل محدثه اینجا
بیفتی.
ایشی گفت و با یه پس سري زدن کنار محدثه
نشست که با اخم نگاهش کردم.
دست محدثه رو گرفت و نالید: ببین چه بلایی سر
آبجیمون آوردند!
اونور تخت نشستم.
-نگران نباش، حالا که اینکار رو کردند باید واسه خودشون قبر بکنند، چون قراره ما دم و
دستگاهشونو چی؟...
بهم نگاه کرد و گفت: مختل کنیم.
بشکنی زد.
-درسته.
************
پروندههایی که خانم عسکري بهم داده بود رو روي
میزش گذاشتم.
دستشو توي موهاش فرو کرده بود و معلوم بود
کلافهست.
به سمتش رفتم و دستمو روي کمرش گذاشتم.
-خوبی؟
صاف نشست و دو دستشو توي صورتش کشید.
-نمیدونم.
-بلند شو سر و وضعتو درست کن باید طرحو
ببري.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
در کمدشو با کلید باز کرد و طرحو برداشت.
به سمتم گرفت.
-تو به نمایندگی من برو.
با تعجب گفتم: چی؟!
طرحو تکون داد که ازش گرفتم.
-آخه...
-همین که گفتم، امروز اصلا حواسم جمع نیست،
باید ماهانو ببرم کمپ، تازه پیش دکتر خودمم باید برم.
با غم نگاهش کردم.
-نگران ماهان نباش، اون از پسش برمیاد.
نفس عمیقی کشیدم.
-تقصیر منه، باید از همون اول جلوي اینکاراشو
میگرفتم.
لبخندي زدم و دستمو کنار صورتش گذاشتم.
-تقصیر تو نیست، باعث و بانیشو پیدا میکنیم
دستمو گرفت و بوسهاي به کف دستم زد که لبخندم پررنگتر شد.
از جاش بلند شد و دستمو ول کرد.
کتشو برداشت و به سمت در رفت که پشت سرش
رفتم.
*********
به سمت راهرویی که باید میرفتیم و روي صندلیها
مینشستیم قدم برداشتم.
واي خیلی استرس دارم، خداکنه طرحمون امتیاز
بیشتري بیاره.
رو به عسکري گفتم: شما برید بشینید من میرم
دستشویی.
سري تکون داد که طرحو بهش دادم و به سمت جایی که به WC راهنمایی میکرد راهمو کج کردم.
خواستم در دستشویی رو باز کنم اما زودتر باز شد
اما با دیدن یه مرد با ابروهاي بالا رفته به تابلوي
بالاش نگاه کردم.
با تعجب گفتم: اینجا دستشویی زنونهست!
ابروهاش بالا پریدند و نگاهی به تابلو کرد که زد زیر
خنده و دستی توي موهاش کشید.
-نگاه نکردم.
خندم گرفت و از جلوي در کنار رفتم.
باز خندید و بیرون اومد.
همین که رفت خواستم وارد بشم اما با صداش بهش
نگاه کردم.
-خانم؟
-بله؟
-واسه ارائهی طرح اومدید؟
-بله، چطور؟
دستی به ته ریشش کشید.
لعنتی خداییش خیلی جذابهها.
اهم، استغفراالله!
-کدوم شرکت؟
-ایده سازان پایتخت.
ابروهاشو بالا داد و لبخند کجی زد.
-اوه! پس مهرداد اومده!
اخم ریزي کردم.
-شما چی؟
خندید و چرخید که تعجب کردم.
همونطور که میرفت گفت: همون کسی که قراره
ببره.
اخمهام به هم گره خوردند.
******
از استرس نمیتونستم بشینم و مدام راه میرفتم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۴در اتاق که باز شد عسکري و سه تا م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۵-ول کن بیا بریم.صداي نیما رو شنید...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۳حاال هم اکه کاری نیست باید برم به بچه ...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۲_ من اینجام تا یه سال باقی مونده رو بر...

پارت ۴ از رمان عشق یا نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط