ویو اتشب
ویو ا.ت_شب
من این مردو نمیشناسم ولی انگار یه جا دیدمش نمیدونم
گفت امشب یه لباس خوب بپوش میخوایم بریم خونه مامانش
گفت باهام صمیمی باش ولی من اینکارو نمیکنم
...
بعد از چند مین رسیدیم
به سمتم برگشت و نزدیکم اومد
یه مک آروم از لبم گرفت
پیاده شدیم که دستش رو دور کمرم حلقه کرد
جونگکوک درو زدم و یه خانم مسن درو باز کرد
با دیدن من دهنش باز موند
به جونگکوک نگاه کرد
دوباره به من
_ببخشید اتفاقی افتاده
=تو ا.ت هستی
_بله من ا.ت هستم ولی شمارو نمیشناسم
=...
+بریم تو میگم
وارد خونه شدیم
به دختر که یه لباس لختی پوشیده بود نشسته بود یه زنم کنار
یه آقای مسن هم نشسته بود
و یه زن و مرد
اون مرد مسن با دیدم من اخماش رفت تو هم ولی شکه شده بود
_س...سلام
+اوم بیبی بشین اونجا
با ترس روی یه مبل نشستم و کوک کنارم نشست
دستش رو روی مبل پشتم گذاشت و یه نفس عمیق کشید
€این چقدر شبیه ا.ت هست
+چون خود ا.ت هست
&چی؟اونکه مرده بود
+خب من موضوع رو از پدر ا.ت
=پدر ا.ت
+خب...نه پدرش نه(آروم)
=اهوم
فلش بک به ۴ سال پیش_راوی
بادیگارد های جئون ا.ت رو توی بیابون انداختن
بعد از چند مین
یه مرد به اسم چانگ مین هو
ا.ت رو پیدا میکنه و به دکتر میبره
پرستار:آقای چانگ
"بله
پرستار:۱۰ سانتی متر مونده بود به قلبش شما کدوم از بستگانش هستید
"م...من پدرش هستم
پرستار:ایشون فراموشی گرفتن
"آهان میتونم ببینمش
پرستار:حتما
چانگ رفت تو ب و به ا.ت دروغ هایی گفت مثلا من پدرت هست مادرت فوت کرده و کلی دروغ دیگه
پایان فلش بک
+اینم همین داستان بود
€باید بکشیش
با حرف اینکه بکشیش لرزه ای بد به جونم افتاد
ویو کوک
با حرف پدربزرگ فهمیدم ا.ت ترسیده چون لرزید
+یعنی چی من تازه اونو پیدا کردم دلیل مریض شدن من اونه بخاطر اون
_...
&جونگکوک من هستم که این هرزه رو چیکار داری؟(پوزخند و عشوه)
_...
+هی مواظب حرف زدنت باش هرزه پاپتی
سوجین:تو الان به دخترم گفتی هرزه پاپتی
+اومم حرف حق تلخ نیست
=ولی چقدر خوشگل شدی
_م...مرسی(معذب)
=خب بیاین شام
رفتیم سر سفره
ویو ا.ت
شروع کردیم به غذا خوردن
که جونگکوک دستش رو گذاشت روی رون پای ا.ت
دست جونگکوک خیلی گرم بود و این باعث میشد تنم مور مور بشه
ویو بعد از شام
+خب خداحافظ همگی
=عزیزم امشب اینجا بمونین
+اومم بیبی بمونیم
_(لپم قرمز شد)اگه میخوای بمونیم
+اومم میمونیم
ویو خواب
رفتم پیش اون خانم مسن که داشت آشپزی میکرد
_کمک نمیخواین
=آ نه عزیزم
_ببخشید خانم...
=مامان بزرگ صدام کن
_خب مامان بزرگ من وقتی جونگکوک رو میبینم حس میکنم یه رازی یا یه حقیقی تویه چشماش هست که میخوام کم کم بفهمم ولی نمیدونم چیه اون حقیقت
=عزیزم کم کم میفهمی
_آهااا میشه کلا خوانواده تون رو معرفی کنین
=خب من ۵۳ سالمه اون آقای مسن هم ۶۱ سالشه آقای جئون میتونی صداش کنی اون دختره اسمش یونا هست اون خانم هم بغلش مادرش سوجین و اون مرد و زن مادر پدر کوک هست
_آهاا فهمیدم
=خب عزیزم کوک رو از کجا دیدی؟
_من شب عروسیم جونگکوک اومد شوهرم و کشت و بردم خونه خودش
=باهات رابطه داشت(آروم)
_(سرم رو به علامت آره تکون دادم)
=اهومم عزیزم بخاطر شوهرت معذرت میخوام
_هعی ایراد نداره(گریه بیصدا)
+عزیزم کجایی
_م...من اینجام
+هوم بیاد دنبالم
رفتم دنبالش که به یه اتاق رفتیم
اتاق خواب بود
تا درو بستم کوبوندم به دیوار و دستاش رو مثل حصار دورم گرفت
+که دلت برای شوهرت تنگ شد بیا شوهرت اینجاس روبروت
_تو شوهرم نیستی
+تو مال منی یادت که نرفته
_...
لباش رو کوبوند به لبام و مک عمیقی زد
ادامه دارد
من این مردو نمیشناسم ولی انگار یه جا دیدمش نمیدونم
گفت امشب یه لباس خوب بپوش میخوایم بریم خونه مامانش
گفت باهام صمیمی باش ولی من اینکارو نمیکنم
...
بعد از چند مین رسیدیم
به سمتم برگشت و نزدیکم اومد
یه مک آروم از لبم گرفت
پیاده شدیم که دستش رو دور کمرم حلقه کرد
جونگکوک درو زدم و یه خانم مسن درو باز کرد
با دیدن من دهنش باز موند
به جونگکوک نگاه کرد
دوباره به من
_ببخشید اتفاقی افتاده
=تو ا.ت هستی
_بله من ا.ت هستم ولی شمارو نمیشناسم
=...
+بریم تو میگم
وارد خونه شدیم
به دختر که یه لباس لختی پوشیده بود نشسته بود یه زنم کنار
یه آقای مسن هم نشسته بود
و یه زن و مرد
اون مرد مسن با دیدم من اخماش رفت تو هم ولی شکه شده بود
_س...سلام
+اوم بیبی بشین اونجا
با ترس روی یه مبل نشستم و کوک کنارم نشست
دستش رو روی مبل پشتم گذاشت و یه نفس عمیق کشید
€این چقدر شبیه ا.ت هست
+چون خود ا.ت هست
&چی؟اونکه مرده بود
+خب من موضوع رو از پدر ا.ت
=پدر ا.ت
+خب...نه پدرش نه(آروم)
=اهوم
فلش بک به ۴ سال پیش_راوی
بادیگارد های جئون ا.ت رو توی بیابون انداختن
بعد از چند مین
یه مرد به اسم چانگ مین هو
ا.ت رو پیدا میکنه و به دکتر میبره
پرستار:آقای چانگ
"بله
پرستار:۱۰ سانتی متر مونده بود به قلبش شما کدوم از بستگانش هستید
"م...من پدرش هستم
پرستار:ایشون فراموشی گرفتن
"آهان میتونم ببینمش
پرستار:حتما
چانگ رفت تو ب و به ا.ت دروغ هایی گفت مثلا من پدرت هست مادرت فوت کرده و کلی دروغ دیگه
پایان فلش بک
+اینم همین داستان بود
€باید بکشیش
با حرف اینکه بکشیش لرزه ای بد به جونم افتاد
ویو کوک
با حرف پدربزرگ فهمیدم ا.ت ترسیده چون لرزید
+یعنی چی من تازه اونو پیدا کردم دلیل مریض شدن من اونه بخاطر اون
_...
&جونگکوک من هستم که این هرزه رو چیکار داری؟(پوزخند و عشوه)
_...
+هی مواظب حرف زدنت باش هرزه پاپتی
سوجین:تو الان به دخترم گفتی هرزه پاپتی
+اومم حرف حق تلخ نیست
=ولی چقدر خوشگل شدی
_م...مرسی(معذب)
=خب بیاین شام
رفتیم سر سفره
ویو ا.ت
شروع کردیم به غذا خوردن
که جونگکوک دستش رو گذاشت روی رون پای ا.ت
دست جونگکوک خیلی گرم بود و این باعث میشد تنم مور مور بشه
ویو بعد از شام
+خب خداحافظ همگی
=عزیزم امشب اینجا بمونین
+اومم بیبی بمونیم
_(لپم قرمز شد)اگه میخوای بمونیم
+اومم میمونیم
ویو خواب
رفتم پیش اون خانم مسن که داشت آشپزی میکرد
_کمک نمیخواین
=آ نه عزیزم
_ببخشید خانم...
=مامان بزرگ صدام کن
_خب مامان بزرگ من وقتی جونگکوک رو میبینم حس میکنم یه رازی یا یه حقیقی تویه چشماش هست که میخوام کم کم بفهمم ولی نمیدونم چیه اون حقیقت
=عزیزم کم کم میفهمی
_آهااا میشه کلا خوانواده تون رو معرفی کنین
=خب من ۵۳ سالمه اون آقای مسن هم ۶۱ سالشه آقای جئون میتونی صداش کنی اون دختره اسمش یونا هست اون خانم هم بغلش مادرش سوجین و اون مرد و زن مادر پدر کوک هست
_آهاا فهمیدم
=خب عزیزم کوک رو از کجا دیدی؟
_من شب عروسیم جونگکوک اومد شوهرم و کشت و بردم خونه خودش
=باهات رابطه داشت(آروم)
_(سرم رو به علامت آره تکون دادم)
=اهومم عزیزم بخاطر شوهرت معذرت میخوام
_هعی ایراد نداره(گریه بیصدا)
+عزیزم کجایی
_م...من اینجام
+هوم بیاد دنبالم
رفتم دنبالش که به یه اتاق رفتیم
اتاق خواب بود
تا درو بستم کوبوندم به دیوار و دستاش رو مثل حصار دورم گرفت
+که دلت برای شوهرت تنگ شد بیا شوهرت اینجاس روبروت
_تو شوهرم نیستی
+تو مال منی یادت که نرفته
_...
لباش رو کوبوند به لبام و مک عمیقی زد
ادامه دارد
- ۵۴۴
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط