طنابـــــ∝∝〇دار رو انداختڹ دور گردنش ↻

طنابـــــ∝∝〇دار رو انداختڹ دور گردنش ↻
↯ داشــــت میخندید↯

بهش گفتڹ : چرا دارے میخندے؟

گـــــفٺ : از اینجا چشمم به مادرم افـــــتاد , داره گریہ میکنہ

یاد بچگے هام افتادم...

یـــاد حرف مادرم که همیشہ بهم میگفت:

هر وقت تو میخندے ، غم و غصہ هامو فراموش میکنم

الانم دارم میخندم ٺـا مادرم بخنده , ولی اون هنوز داره گریہ میکنہ
گنـــــاه گریہ های مادرم رو چگونہ قصاص کنم
دیدگاه ها (۴)

☜ ﺗــــُـﻮ ﺑِـــــﻬــِـــﻢْ ﺗــــَـﻮَﺟُـــــﻪ ﻧَـــــﮑُـــــ...

salad shiraziiihamshahrii bia bebin che kardam faghat man la...

(قرار بود پست نذارم اما دلم نیمد ی پست برا ننم نذارم ) شعری...

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

p2ویو نامجون:خیلی عذاب وجدان داشتم یونا راست میگفت آخه سوآ ه...

Enemys Embrsce [ part ۲۲ ]

#خورشیدوماه 🌙☀️part=24(فصل2)«دیدگاه ایرانا» رسیدیم خونه، سلا...

پارت هشتم جئون ۰- مرتیکه عوضی انتقام خون مادرم رو ازت می گیر...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بودپارت ۱🔑ویو مینا:نشسته بو...

★دستبند ما؟!...p³ادامه داد:"ببخشید جونگ‌کوک واقعا عذر می‌خوا...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=18«دیدگاه ایرانا» حالم یکمی به جا اومده ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part وقتی که ا. ت به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط